فقر، توانگری و تفکر

فقر توانگری و تفکر از مباحثی است که برای اولین بار کارل مارکس و انگلس آن‌را به‌صورت بسیار برجسته بیان کردند و تفکر را بدون قید و بند حاصل ثروت‌مندی افراد دانستند. انگلس و مارکس دو دوست و هم‌فکر پرتلاش ایمان داشتند که اندیشه‌‌های برجسته و تولیدات معنوی بهادار، فقط مخلوق دماغ طبقاتی‌است که از حیث زندگیِ مادی مرفه هستند. آن‌ها پیدایش افکار درخشنده را در مغز طبقات فقیر جوامع و ملل غیرممکن می‌دانند و می‌گویند برای اینکه انسان بتواند خوب فکر کند و از اندیشة خویش نتیجه‌یی بگیرد که نزد عقلا ارزش داشته باشد، می‌باید به‌راحتی زندگی کند و بتواند در شبانه روز قدری استراحت کند. این در حالی‌ است که طبقات فقیر جامعه، طوری در مضیقة تحصیل نان هستند که نمی‌توانند استراحت کنند و مغز خود را در رشته‌یی غیر از رشتة تأمین ‌معاش به‌کار اندازند.
مارکس و انگلس یکی از علل بدبختی دایمی طبقات فقیر نوع بشر را از آغاز تاریخ تا امروز گرفتار در مضیقه معاش می‌دانند و معتقد‌ند که آن‌ها طوری گرفتار مضیقة معاش بوده‌اند که نمی‌توانستند حتی برای بهبود وضع زندگی مادی خود فکر کنند، چه رسد به‌ تولید علم.
از دیدگاه مارکس و انگلس فقر و فاقه در طول هزارها سال آنچنان مغز طبقات فقیر را مفلوج کرده که هیچ نوع اندیشه جز فکر تحصیل ‌نان و کاشانه‌یی که بتوانند در آن بخوابند، در مغز آن‌ها به وجود نمی‌آید و حتی در این موارد هم فقط در فکر تأمین احتیاجات فوری هستند و دماغ آن‌ها آن قدر توانایی ندارد که فکر کنند پنج سال دیگر یا ده سال بعد، لااقل از حیث نان و کاشانه، رفاهیت داشته باشند.
این دیدگاه با همة حسی بودن و منطق کارل مارکسی‌اش قابل نقد و نگرش جدید است. زیرا تعدادی زیادی از بزرگان علم و ادب بودند که از خانواده‌های فقیر بودند اما تولیدات معنوی آنها دارای ارزش می‌باشند.
این نوع نقد (بردن نام عده‌یی از بزرگان علم و ادب که فقیر بودند اما تولیدات معنوی‌شان دارای ارزش) بارها از طرف منتقدین این نظریه کارل مارکس مطرح شده است که در این نوشته جای بحث آن نیست. این نوشته سعی برآن دارد تا این نظریه کارل مارکس را از طریق دیلکتیکی که مارکس معتقد بر آن بوده است نقد کند. دیلکتیکی را که مارکس بدان باورمند بود توسط هیگل در نیمة دوم قرن هیجدهم بنا نهاده شد. هیگل شناختن حقیقت هر چیزی را ماحصل شناخت ضد یا مخالف آن چیز می‌دانست و معتقد بود انسان نمی‌تواند به حقیقت چیزی پی ببرد، مگر اینکه ضد آن- مخالف آن - را بشناسد. «برای اینکه هستی از جمع اضداد به وجود آمده است.» به عقیده هیگل بقای دنیا و پیشرفت آن بسته به مبارزة اضداد است و اگر مبارزه اضداد متوقف شود، جهان معدوم خواهد شد. مثلاً روشنایی که محصول مبارزه منفی و مثبت چارچ‌ها است اگر روزی مبارزة این دو (چارچ مثبت و منفی) از میان برود روشنایی به کلی از میان خواهد رفت. هیگل فلسفة خود را به این شکل بیان کرد: «حقیقت وجود-تِز را باید به وسیلة عدم- آنتی‌تز- کشف کرد و آن حقیقت عبارت است از هستی یا سن‌تِز» یعنی هر مدعای یک تز است که حقیقت آن مدعا تنها توسط ضدش (آنتی‌تز) کشف می‌شود که هگل این حقیقت را «سن‌تز» نامید. به ‌عبارت دیگر هستی و یا حقیقت یک چیز و یا مدعای زمانی کشف می‌شود که ضد آن را بفهمیم.
کارل مارکس نیز اندیشه‌هایش را بر همین مبنا بنا نهاد و گفت؛ در جامعه، هستی یعنی اقتصاد که از مبارزه دو نیروی ضد هم یعنی تزِ تولید و آنتی‌تزِ مصرف به میان می‌آید. تولید عبارت است از نیروی مثبت یا «تز» و مصرف عبارت است از نیروی منفی یعنی «آنتی‌تز» و بر اثر مبارزة این دو نیرو، «اقتصاد» - «سن‌تز»- به وجود می‌آید.
طبق نظریه‌ای که در بالا شرح داده شد نمی‌توان ارتباط خاصی را میان توانگری و تفکر دریافت، زیرا اگر تفکر را سن‌تز در نظر بگیریم معلوم نمی‌شود که توانگری تز است یا آنتی‌تز؟ یعنی در تبیین کارل مارکس از تفکر یک جزء را کم می‌آوریم زیرا در این موضوع تز و آنتی‌تز معلوم نیست. از این رو با این رویکرد که مارکس نسبت تفکر دارد به صورت آنچه خودش می‌گفت قابل تبیین نیست اما اگر واقعیت‌های اجتماعی را در نظر بگیریم می‌توان رابطة علمی‌تری را میان فقر و تفکر پیدا نمود زیرا همیشه فقر نیاز را در پی داشته است و انسان‌ها برای مرفوع کردن نیازهای‌شان دست به تفکر می‌زنند و به دنبال راه‌های بیرون رفت از مضیقه‌ها می‌شوند. در این حالت است که تفکر خلق می‌شود.
مقدمه بالا برای تبیین «فقر، توانگری و تفکر» نتیجه آتی را به‌دست می‌دهد: فقر تز است؛ تلاش برای حصول ثروت آنتی‌تز و آنچه از رابطه میان این اضداد به میان می‌آید سن‌تزی است که به آن تفکر گفته می‌شود.
به هر حال تفکر حاصل نیاز بشر است و اگر بشر بی‌نیاز باشد هیچ فکری به میان نمی‌آید چون ثروت‌مندی بی‌نیازی و خوشگذرانی و روزگذرانی را در عالم لذت‌جویی به بار می‌آورد. این لذت‌جویی فکر کردن را یک امر دشوار نمایانده، انسان‌ها را به سوی آسوده طلبی سوق می‌دهد. اصلاً خاصیت ثروت لذت‌جویی و آسودگی ‌است. در صورتی‌که فکر کردن کاری ‌است بس دشوار و سخت. در این حالت تا کسی به شدت احساس نیاز نکند زحمت تفکر را به خود نمی‌دهد. فکر کردن کاری آسان نیست. این کار تنها از دستِ سختی‌دیدگان و سخت‌کوشان بر می‌آید و آسوده‌طلبان را به آن راهی نیست.
نتیجه‌گیری: کارل مارکس معتقد است که تفکر حاصل ثروت است. از طرفی او در نظریه جبر تاریخش می‌گوید: زمانی انقلاب پرولتاریا (۱) به وقوع می‌پیوندد که این طبقه به خود آگاهی برسد. با این حساب باز هم پیش‌نیاز رسیدن به خودآگاهی، فقیری است که نیاز به بار می‌آورد و نیاز تفکر و تفکر هم خودآگاهی را به میان می‌آورد. از این رو نظریة مارکس که مبتنی است با توانگری و تفکر منتفی می‌شود. از این که بگذریم توانگری و تفکر در قالب دیلکتیک هیگل هم منطبق نمی‌شود. در کل فکر کردن کاری آسانی نیست و تنها آنانی می‌توانند فکر دارای ارزش کنند که سختی‌ و سُستی‌های زمانه را چشیده باشند.
۱. پرولتاریا به طبقة از کارگران گفته می‌شود که جزء به وسیلة کار خود چیزی دیگری برای امرار معاش ندارند و اگر کار نکنند و مزد کار خویش را نگیرند از گرسنگی می‌میرند.

نوید شجاعی

آخرین ویرایش در پنج شنبه, 18 اسد 1397 ساعت 13:00

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

محتوای بیشتر در این بخش:

Go to top