منتشرشده در: اندیشه


(دگرگونی استراتژی واشنگتن و پی‌آمدهای آن برای افغانستان- گفت‌وگو با داکتر سید موسی صمیمی، دانشمند اقتصاد سیاسی)

(پاره دوم)

صدر: بالاخره سرنوشت اسامه بن‌لادن به کجا انجامید؟
صمیمی: اسامه بن‌لادن که علاوه بر حملات ناین آلون، بانی حملات هراس افکنی دیگر از قبیل بمب‌گذاری‌ها در سفارت‌خانه‌های امریکا در دارالسلام (کنیا) و نیروبی (تانزانیا) در سال ۱۹۹۸ خوانده می‌شد، به تاریخ دوم می ۲۰۱۱ توسط گروه ویژه نیروهای دریایی امریکا در ایبت‌آباد پاکستان کشته شد. این‌که بارک اوباما بدون "همکاری" نظامیان پاکستانی به‌تنهایی به قتل رهبر القاعده در چند کیلومتری اسلام‌آباد و در چندصد متری "قشله مهم نظامی و آموزشی" پاکستان به کشتن اسامه بن‌لادن موفق گردید، نظامیان پاکستانی را در برابر معمای حل ناشدنی قرارداد.
نخست از همه شجاع‌الدین پاشا، رهبر ای.اس.ای و همچنان جنرال اشفاق پرویز کیانی، رهبران نظامی آن کشور نمی‌توانستند اعتراف کنند که از حضور اسامه بن‌لادن در این منطقه مطلع بودند. به‌این‌ترتیب "حیثیت" دستگاه استخبارات آن کشور که یکی از سازمان‌های مؤثر و بزرگ جاسوسی محسوب می‌شود، خدشه‌دار گردید. ولی گستره این فاجعه هنوز هم بیشتر می‌شد، اگر استخبارات آن کشور می‌گفت که از حضور اسامه بن‌لادن مطلع بوده است. برای نظامیان آن کشور نیز به‌نوبه خود عملیات چهار چرخ‌بال امریکایی در خاک آن کشور تحقیرکننده و بیانگر ضعف امکانات اکتشافی نظامی آن کشور بود. البته اسلام‌آباد "خاموشی" اختیار ننمود و بدون کدام پی‌آمد سیاسی معضل " خدشه‌دار ساختن" حاکمیت ملی کشور را بزرگ ساخت.

صدر: چون سازمان هراس افکنی القاعده از قلمرو طالبان در افغانستان فعالیت می‌کرد، پس افغانستان در محور راه‌کار جدید امریکا قرار گرفت؟
صمیمی: جورج بوش (طوری‌که قبلاً گفته شد) به تاریخ بیستم سپتمبر در بیانیه خویش در "کنگره" آن کشور، اسامه بن‌لادن را به‌عنوان "عامل اصلی هراس افکنی جهانی" یاد نمود. بوش افزود که "رهبری القاعده در افغانستان از نفوذ زیاد برخوردار است و از رژیم طالبان پشتیبانی می‌نماید." به‌این‌ترتیب نه‌تنها بن‌لادن دشمن شماره یک امریکا محسوب می‌شود، بلکه هر نیرویی که به این هراس افکن بین‌المللی "پناه" دهد، در این قطار جای می‌گیرد. پس‌ازآنکه ملأ عمر چندین مرتبه درخواست امریکا مبنی بر تسلیمی بن‌لادن به آن کشور را رد نمود، سرنوشت رژیم طالبی برای نخستین بار نیز با خطر جدی مواجه گردید. چنان‌چه قبل از ناین آلون، سیاست "زمین سوخته‌ای طالبان" در افغانستان برای امریکا و ۴۸ کشوری که در مبارزه‌ی نظامی علیه "هراس افکنی" در افغانستان اشتراک کردند، زمینه تشویش و نگرانی قابل‌لمسی را ایجاد نکرده بود؛ چون حدس زده می‌شد که با "نظام طالبی"، اهداف ثبات سیاسی در منطقه و از این طریق اهداف راهبردی غرب گویا برآورده می‌شود.
درست، در يک چشم به‌هم زدن هراس القاعده، کابوسي براي امريکایيان و مایه‌ای ترس و انزجار کشورهای غرب گردیده و افغانستان بار دیگر در افکار عامه‌ای جهان مطرح می‌گردد. ازآنجایی‌که بوش نه‌تنها طراح "هراس افکني بین‌المللی" را، بلکه کساني را هم که به آن‌ها پناه داده بودند، مسئول خواند، سرنوشت سياسي طالبان به‌مثابه "میزبانان اسامه بن‌لادن" نيز رقم‌زده شد. البته امریکایی‌ها شتاب‌زده و ناسنجیده حمله نکردند. تا هفتم ماه اکتوبر ۲۰۰۱، بیست‌وشش روز را در برگرفت تا آن‌ها زمینه‌ای حملات را در قلمرو طالبان آماده ساختند.

صدر: مشخص، واشنگتن با کدام دشواری‌ها مواجه بود و چه تدابیری را اتخاذ کرد؟
صمیمی: برای پیاده کردن اهداف امریکا که نخست در مبارزه علیه القاعده خلاصه می‌شد، تدابیر منظم نظامی، سیاسی و دیپلماتیک زمان‌گیر بود. واشنگتن نخست از همه تلاش کرد تا در این امر از پشتیبانی یک ائتلاف گسترده بین‌المللی برخوردار گردد. کشورهای غربی، به‌ویژه کشورهای عضو ناتو، پیمان اطلس شمالی (با توجه به ماده پنجم این پیمان) "همبستگی نامحدود"شان را در قبال تدابیر امریکایی اعلام نمودند. کالین پاول، وزیر امور خارجه امریکا در جذب و حمایت کشورهای بزرگ از قبیل روسیه، چین و هند هم با مشکلاتی مواجه نگردید. ولی مواضع کشورهای عربی خلیج، پاکستان و ایران (از دو نگاه بسیار متفاوت) جنجال‌برانگیز بود.
علاوه بر آن برای یک حمله نظامی بر پایگاه‌ها و مواضع القاعده بایست زمینه‌سازی گسترده صورت گرفته و بخشي از کشتی‌های جنگي امريکا از شرق آسيا به بحر هند، در جنوب پاکستان منتقل می‌گردید. در اخیر، به‌مثابه یک اصل تعیین‌کننده، واشنگتن نمی‌خواست تا با "پیاده‌نظام" در کارزار علیه القاعده وارد افغانستان گردد. پس به یک نیروی متحد درون‌مرزی نیاز داشت تا از عهده این امر برآید؛ این نیرو در وجود "جبهه متحد ملي براي نجات افغانستان" که به‌غلط "جبهه شمال" یاد می‌گردد، در کوه‌پایه‌های هندوکش بر ضد "سیاست زمین سوخته" امارت اسلامی مبارزه می‌کرد.

صدر: شما از مواضع جنجال‌برانگیز کشورهای عربی خلیج، پاکستان و ایران یادآوری کردید. چگونگی و تفاوت نظرهای اسلام‌آباد و تهران ایجاب توضیحات بیشتری را می‌کند.
صمیمی: نخست در مورد سیاست پاکستان؛ با تشکیل حکومت امارت اسلامی در افغانستان، اسلام‌آباد در رقابت‌های منطقه‌ای و با پشتیبانی از کشورهای تمامیت‌گرای عربی، پیروز گردیده و تصور می‌کرد که این سرزمین باستانی را بلعیده است. حملات هراس افکنی و تدابیر نظامی امریکا علیه آن، پاکستان را در یک‌دو راهه تاریخی قرارداد. اسلام‌آباد نخست در همسویی با واشنگتن تلاش کرد تا طالب‌ها اسامه بن‌لادن را به امریکا تسلیم کنند. ولی زمانی که رهبری طالب از این امر سرباز زد، برای واشنگتن ناچار "تغییر رژیم" در افغانستان در دستور کار قرار گرفت.
طالب‌ها در مبارزه علیه نیروهای "جبهه مقاومت" از پشتیبانی بیشتر از شش هزار "مجاهد" مربوط به سازمان القاعده در قلمروشان برخوردار بودند. از این نگاه رهبری طالب حفاظت اسامه بن‌لادن را به سطح "وجیبه دینی" ارتقا داد.
ملأ عمر، رهبر طالب‌ها گفت: "قسمت زیاد سرزمین (افغانستان) توسط روس‌ها (شوروی‌ها) تخریب گردید. بخش‌های دیگری هم از طریق زورآزمایی‌های بعدی با خاک یکسان شد. چیزی که هنوز هم باقی‌مانده است، من قربانی اسامه بن‌لادن می‌نمایم."

صدر: با توجه این پیچیدگی، پاکستان چه برنامه‌ای طرح کرد؟
صمیمی: سیاست پاکستان را از بدو امر می‌توان راه‌کار دوبعدی" خواند: نظر به الزامات سیاسی علناٌ همسویی با امریکا و در عین زمان پشتیبانی در خفا از طالبان به‌مثابه ابزار سیاسی.
صدر: چگونه؟
صمیمی: رهبران سیاسی پاکستان، به شمول جنرال محمود احمد، شخص شماره یک استخبارات نظامی آن کشور، مخالف مداخله امریکا در افغانستان بودند و می‌خواستند که این موضوع از طریق مذاکرات و توسط وساطت اسلام‌آباد حل شود. ولی تلاش‌های یک هیئت بلند پایه‌ای پاکستانی تحت رهبری جنرال فیض گیلانی در قندهار و دیدار با ملأعمر به نتیجه مطلوب نرسید. گروه رهبری طالب (با استفاده از موقع) در کنار شرایط دیگر خواهان به رسمیت شناخته شدن نظام استبدادی امارت اسلامی از جانب امریکا گردید. در این میان‌فشار بر پاکستان هم‌شدت یافت. زمانی که ادارۀ بوش، اسلام‌آباد را در مقابل این گزینه قرارداد که در صورت مخالفت با مداخله‌ای نظامی امریکا، پاکستان توسط بمباران به "عصر حجر" تبدیل خواهد گردید، جنرال پرویز مشرف، رئیس‌جمهور پاکستان "سر عقل" آمد. او در خاطراتش می‌نویسد که: "پاکستان به دلیل نظامی، اقتصادی و اجتماعی" توان رویارویی با امریکا را نداشت. در پشت سکه‌ی اظهارات جنرال پرویز مشرف خوانده می‌شود که وی گویا با هراس افکنی جهانی در مخالفت قرار نداشته است، ولی الزامات ساختاری کشورش، وی را به همگامی با امریکا مجبور ساخت. در فرجام پاکستان درنتيجۀ فشارهاي شديد ایالات‌متحده امريکا تصميم گرفت تا با "جامعه بین‌المللی" عليه هراس افکني و درنتیجه ای آن عليه مليشه‌هاي طالب ظاهراً به جنگ برخيزد. ولی اسلام‌آباد در عین زمان تلاش نمود تا با طرح‌های تازه و نیرنگ‌های پیچیده‌تر از گذشته‌ها، از مبارزه علیه تروریسم در افغانستان به بهترین وجه آن بهره‌برداری سیاسی و اقتصادی نماید.

صدر: حال برمی‌گردیم به مواضع ایران. نظر به خصومت‌های ناشی از روابط تاریخی بین امریکا و ایران، واکنش تهران در قبال مداخله نظامی واشنگتن در افغانستان چگونه بود؟
صمیمی: در این زمان، ایران با یک معضل مهم و تصمیم‌گیری کلیدی در قبال مداخله نظامی امریکا در افغانستان قرار گرفت. ازیک‌طرف اختلاف‌نظرها بین فراکسیون‌های مختلف سیاسی حاکم در ایران سد گردید تا تهران در زمینه به‌آسانی تصمیم اتخاذ کند. از سوی دیگر (باوجود پیچیدگی اوضاع) رهروان خط "اطلاح طلب" تمایل داشتند تا از طریق گزینش یک راه‌کار عملی، دست‌کم از "شدت خصومت" امریکا در قبال جمهوری اسلامی ایران کاسته شود. از يکسو برچیده شدن دامن "مليشه‌هاي سني متعصب طالب" که به کشور همسایه ايران به چشم دشمن می‌نگریستند، با علايق و منافع سياسي و استراتژيک ايران همخوان بود. از جانب ديگر حضور نظامي ایالات‌متحده امريکا به‌مثابه دشمن اصلي ایران در افغانستان، عليه اصول سیاسی ايران قرار داشت. بنابراين يک خطر بلافصل عليه ايران خوانده می‌شد. اين خطر در کنار ساير مسائل در اين بافت محسوس بود که ایالات‌متحده امريکا ايران را بخشي از"محور شرارت" خوانده بود. بااین‌همه در فرجام تهران موضع "عملگرايانه" اتخاذ نمود، دندان روي جگر گذاشت (چار ناچار در پس پرده‌های دیپلماتیک) عمليات نظامي ایالات‌متحده امريکا را در کشور همسايه یعنی افغانستان پذیرفت.

صدر: واکنش کشورهای عربی خلیج، به‌ویژه عربستان را چگونه می‌بینید؟
صمیمی: حملات هراس افکنی ناین آلون تمامیت‌گرایان حوزه خلیج، به‌ویژه حریر پوشان ریاض را در یک تنگنا کشاند. طوری که گفته شد، ازجمله نوزده تن از هراس افکنانی که در ربودن هواپیماها مستقیم دست داشتند، پانزده تن آن‌ها اهل عربستان سعودی بودند. این اشخاص با ویزاهای رسمی وارد خاک امریکا گردیده و از "کمک‌های مالی" دیپلمات‌های عربستان هم برخوردار گردیده بودند. اضافه بر آن، این‌همه آفتابی گردیده بود که یک تعداد افراطگرایان مربوط به خط فکری سلفی-وهابی در کنار اسامه بن‌لادن در افغانستان فعال بودند و
نظر به روابط عقیدتی و پیوندهای خانوادگی از کشورهای عربی خلیج منابع سرشار مالی کسب می‌کردند. در اخیر، بعضی شیخ‌های عرب قسماً غرض جلوگیری حملات هراس افکنی در سرزمین‌های خودشان اسامه بن‌لادن را در کوه‌پایه‌های هندوکش سخاوتمندانه تطمیع مالی می‌کردند. این گروه تمامیت‌گرای سلفی-وهابی گویا ترس داشت از این‌که با تار و مار کردن "مجاهدین اسامه بن‌لادن" این مجاهدین کهنه‌کار به کشورهای خودشان برگشته و زمینه‌ساز مصیبت‌های هراس افکنی گردیده، آرامشِ تجمل‌پرستی آن‌ها را برهم زنند.
نکته قابل تشویش دیگر برای این کشورهای خلیج، سرنگون شدن امارت اسلامی طالب‌ها بود که آن‌ها در رقابت منطقه‌ای با ایران به افغانستان و از این طریق به آسیای میانه غرض گسترش آیین بنیادگرایی راه‌یافته بودند.
از سوی دیگر کشورهای محافظه‌کار خلیج جزء متحدان امریکا و تحت حمایت واشنگتن شمرده می‌شدند. در این اوضاع متلاطم، واشنگتن- بدون سو تفاهم
کشورهای عربی خلیج را در مقابل این گزینش قرارداد: یا از "جنگ ضد ترور" پشتیبانی کنند و یا منتظر پی‌آمدهای ناگوار باشند. پیام واشنگتن روشن و واکنش کشورهای عربی خلیج آشکارتر بود: این کشورهای عربی حمایتشان را از هر نوع اقدام شدید در قبال مبارزه با "هراس افکنی" اعلام کردند.

صدر: و در اخیر مواضع روسیه، چین و هند به‌مثابه کشورهای پرنفوذ در منطقه چه رنگ و بویی داشت؟
صمیمی: باوجود تفاوت‌های کم‌وزیاد، اين گروه کشورها از حمله‌ای نظامي ایالات‌متحده امريکا عليه هراس افکنان، نخست به خاطر آن‌که خودشان بتوانند جنگشان را بر ضد آنچه "جدایی‌طلبان" می‌خواندند، مشروعيت دهند، دفاع می‌نمودند؛ اما در عین زمان آگاه بودند که حضور درازمدت نظامي ایالات‌متحده امريکا در افغانستان موجب گسترش هنوز هم بیشتر نفوذ امريکا و درنتیجه تعارض اجتناب‌ناپذیر علیه منافع آن‌ها می‌گردد. آن‌ها در مورد همکاري با ائتلاف بین‌المللی عليه هراس افگني به ترتيبي تصميم گرفتند که عجالتاً به الزامات کوتاه‌مدت در برابر استراتژي درازمدت اولويت قائل شدند.

صدر: پس از تلاش‌های پربار کالن پاول، وزیر خارجه امریکا در جهت سازماندهی یک ائتلاف جهانی علیه سازمان القاعده، واشنگتن مشخص در افغانستان چه اقداماتی را انجام داد؟
صمیمی: جورج بوش به‌مثابه نماینده "نئومحافظه‌کاران" که پس از هشت سال حکومت حزب دموکرات‌ها (بیل کلینتون) تازه بر سریر قدرت در واشنگتن تکیه زده بود، خطرات واقعی ناشی از هراس افکنی جهانی را بدون تأخیر با امنیت ملی آن کشور پیوند زد. اداره بوش فرصت را غنیمت شمرده بر "استراتژی" از پیش‌طرح شده "محافظه‌کاران جدید" صحه گذاشت. تک‌روی‌های نظامی بعدی پنتاگون، به‌ویژه در عراق، بیانگر نمادی از بازنگری آن کشور در پیاده کردن اهداف راهبردی واشنگتن خوانده می‌شود؛ اما در افغانستان، واشنگتن توانست به‌زودی، حتی با پشتیبانی کشورهای رقیب و خصم، گروه جهادی القاعده را از دامنه‌های هندوکش براند و هم‌زمان با آن، با روشن شدن محتوای هراس افکنی گروه طالب، این برادران عقیدتی اسامه بن‌لادن را نیز مجبور به تخلیه‌ی شهرهای بزرگ کشور نماید. از این طریق برای افغان‌ها به‌مثابه محصول پیرامونی مبارزه با هراس افکنی، زمینه مناسب بازسازی سیاسی و اقتصادی میسر گردید. ولی بازیگران تازه‌دم نظر به عدم درک حساسیت‌های سیاسی، فقدان درایت بازسازی، کمبود تفکر ملی و سستی در قبال آرمان دموکراسی، فرصت تاریخی را از دست دادند. سیاست‌های نادرست کرسی نشینان در کابل منجر به ظهور یک قشر الیگارشی سیاسی-مالی گردید؛ قشری که از اوضاع حاکم - باوجود فقر گسترده - زیادترین بهره اقتصادی را برده و از طریق وابستگی بیشتر کشور را بر لب پرتگاه سیاسی می‌کشاند.

صدر: اکنون اگر از گذشته‌ها و این سیر تاریخی دورودراز به امروز برگردیم، آیا مبارزه با هراس افکنی پس از یک نیم دهه- دست آورده‌ای هم داشته است؟
صمیمی: ترازنامه استراتژی "مبارزه علیه تروریسم جهانی" بیانگر این واقعیت تلخ است که مداخلات نظامی بیشتر در امور کشورهای موسوم به "اسلامی"، ازجمله در افغانستان نه‌تنها منجر به شکست گروه‌های هراس افکن نگردید، بلکه تحت سقف آیین سلفی-وهابی از قبیل "القاعده" و گروه "دولت اسلامی" سازمان‌ها و گروه‌های بیشتر هراس افکن مانند "سماروق" از زمین سرزده و به شکل روزافزون دست به جنایات بشری زده‌اند؛ قربانیان عمده این جنایات به‌نوبت خود "امت اسلام" بوده که این گروه‌ها مهر "تکفیر" بر پیشانی "پر معصیت آن" زده‌اند.

صدر: می‌شود که ادعای گسترش شبکه‌ها و گروه‌های هراس افکن را با ارقام آراسته ساخت؟
صمیمی: نخست از همه طوری که مشاهده می‌گردد، تعداد "مجاهدین هراس افکن" از ده هزار در اوایل حملات ناین آلون، امروز به بیش از یک‌صد هزار رسیده است. امروز نه‌تنها افغانستان، بلکه از پاکستان تا عراق، سوریه تا یمن و در اخیر مصر تا سومالی به شکل حاد گویا به کارزار "اسلام علیه کفر" تبدیل گردیده‌اند.
مجاهدین سازمان القاعده و گروه دولت اسلامی نه‌تنها در بنگلادش به ترور دست‌زده، بلکه در تایلند و اندونزی هم از کشتن ملکی‌ها و به خاک و خون نشاندن زنان و اطفال خودداری نمی‌کنند. باوجود ادعاهای بلندبالای "جنبش تکفیری" که خود را پیرو "اسلام ناب" می‌دانند، ما در عمل شاهد این واقعیت هستیم که تعداد زیاد رهروان این راه بیگانه از عقاید اسلامی حتی به تعبیر خودشان هستند.
به‌طور نمونه، اکثر اعضای گرفتارشده گروه طالب حتی "پنج بنای مسلمانی" را نمی‌دانند. خالد شیخ محمد، یکی از طراحان حملات ناین آلون "مشتری عزیز فاحشه‌خانه‌ها" در فیلیپین بود. عطا محمد، رهبر گروه هواپیما ریایان حملات ناین آلون به نوشیدن "ودکای روسی" شهرت داشت. در اخیر این‌که قوماندانهای مهم فراکسیون خلق "حزب دموکراتیک خلق افغانستان" تحت رهبری شهنواز تنی و یا اعضای بلند رتبه حزب بعث در عراق با گروه‌های تکفیری همگام بوده‌اند، از کدام زمان به این‌سو این "سالوس‌ها" بخوان "مخالفین دین" به "پاولوس‌ها"، بخوان "مومنان" تبدیل گردیده‌اند؟
از طرف دیگر ما امروز شاهد حملات هراس افکنی در جهان غرب هستیم. ولی در مقایسه با جنایات که این گروه‌ها بر "امت اسلام" روا داشته‌اند، گستره حملات هراس افکنی و قربانی‌های ناشی از این حملات در غرب به‌کلی ناچیز تلقی می‌گردد. باوجود آنهم در یک و نیم دهه اخیر ما شاهد حملات هراس افکنی
با تلفات کم‌وزیاد در کشورهای اسپانیا، بریتانیای کبیر، فرانسه، بلژیک و جمهوری اتحادی آلمان هم بوده‌ایم.
البته این معضل به‌نوبت خود فراورده تصادفات نیستند. در کنار تدابیر امنیتی در کشورهای خودمدار غرب، جنایات گروه‌های "تکفیری" در کشورهای اسلامی ناشی از دگرگونی بنیادی استراتژی این گروه‌ها می‌باشد.

منتشرشده در: اندیشه

 

       غم و آوارگی، درد و رنج و  افتیدن و بر باد شدن تنها پدیده‌هایی است که در درازایِ زمان و زندگی دامنِ این مردم را رفیق بوده اند. اقشارِ متفاوتِ این خاک، افتیدن و ذلیل شدن را تجربه و عادت کرده اند. به این اندازه بودن با دغدغه‌ها و رنج‌ها باعث شده است که مردم بیشتر به جای اینکه در زمانی فکر کنند، گذشته‌گرا شده اند. نگاه و طرز دید همه وابسته به آنچه می‌شود هست، نه به آنچه می‌خواهند شود.

       جوانانی که شاید تحصیل کرده نیز باشند، بیشتر از همه اقشار این خاک دچار این بلا‌ها هستند. آزاد اندیشی و ابتکار، داشتن حس همنوع دوستی، در صراط مستقیم رفتن و فریبنده نبودن مواردی است که در ذهن و فکر اینها خانه ندارند. بارها دیده شده است که همین جوانان دست به کجروی‌های نادر زده اند. چندی قبل رئیس جمهور خطاب به جوانان گفت که من به شما جوانان اعتماد کردم و کرسی‌های خوب را در اختیار تان قرار دادم، ولی سر از سارنوالی و زندان بدر کردید. با آنکه دست دیگران در ایجاد فضای بی‌عدالتی و حق تلفی دراز است، اما دست تحصیل کرده‌ها در فریب و دغل بازی کوتاه‌تر از آنهای نیستند که در این امر شهرة آفاق هستند.این کج بینی باعث شده است که مشکلات جوانان در همه زمینه‌ها مضاعف شوند. از این میان به یک  نکتة کلی و یک زیر مجموعة آن اشاره می کنیم.

نبود شغل، مادر مشکل‌هاست

          شغل و درآمد حد اقل که از گرسنگی در کوچه لِه نشویم تنها ترین آرزوی هر جوان و شهروند این کشور است. در عین زمانی که سالانه ده‌ها فرصت شغلی به وجود می‌آید، ولی فراغت  بیش از حد جوانان تحصیل کرده نسبت به آن فرصت‌های شغلی قابل مقایسه نیست. نبود کار و منبع  درآمد تبعات متفاوت را در میان جوانان به جا مانده است. گرایشِ بیش از حدِ جوانان به مهاجرت، هجوم روحیة نا امیدی در قسمت خدمت به مادر وطن، عدم اعتماد به شعار‌های دولت، نداشتن آینده نگری و بازسازی و روی آوردن به مواد مخدر و جنگ، در ایجاد چنین فضای ناگوار و تاریک تنها دولت مردان قوی جیب و قوی کمر مقصر نیستند، بل همین جوانان نیز دست دارند. اگر جوانان تحصیل کرده قدرتِ ایجاد فکر و انسجام را داشته باشند، بدون شک همه قدرتمندان، بالای شان حساب باز می‌کنند. اما متاسفانه اینها از همه چیز دور هستند و با رهبر پرستی نزدیک.

از سوی دیگر، عام شدن و عادی شدن فساد ادرای در کشور فکر و ذهن همه را ویران کرده است. یعنی چنان روحیه را به میان آورده است که گویا این رشوه و فساد جز لاینفک زندگی است و افغانستان از این مسئله خلاصی ندارد. این شده است که جوانان نیز به فساد روی بیاورند. این اقدام فضا را بیشتر از بیش برای جوانان تاریک و تنگ ساخته است و خواهند ساخت.

             یکی از تبعات بارز نبود فرصت‌های شغلی، نداشتن توان در امر آماده‌سازی مخارج ازدواج است. معلوم است که مردم ما به شدت تمام سنتی و کهنه گرا هستند. این کهنه‌گرایی در امر ازدواج کاش بر اساس سنت‌های بزرگان دین و مذهب صورت می‌گرفت که خیلی هم معقول و پسندیده بود. متاسفانه رواج‌های عروسی و هزینه‌های امروزیی آن مخالف آموزه‌های انسانی و اسلامی هست. مردم در میان سنت و مدرنته حیران مانده اند. گاهی چنان ترکیب‌های ناخوش را از  این دو مفهوم می‌سازند که هیچ سنخیتی با گذشته و روز ندارند.

مثلا در قسمت جهیزیه. داستان ازدواج حضرت علی(ع)  با فاطمه زهرا (س) زبانزد همه هست. حضرت با فروختن زره خود جهیزیه آماده می‌کند. گفته شده است که پیامبر از قیمت زره حضرت یک مشت پول را به بلال داد که برای حضرت فاطمه عطر بخرد. همین طور مشتی دیگر را به ابوبکر داد که اثاث خانه بخرد. پیراهن به 7 درهم، روسری به 4 درهم، حوله خیبری، تختی از برگ خرما، 2 فرش کرباس، 4 متکای پوستی، پرده پشمی، حصیر، آسیاب دستی، طشت مسی، مشک چرمی، قدح شیر، کوزه سفالی دهن گشاد، 2 کوزه گلی و سفره چرمی. با این هم پیامبر فراوان گفته است.

        ازدواج با همین هزینه‌های‌کمرشکن  که حالا در کشور  جریان دارد، برای اکثریت جوانان ناممکن است.  عدم دسترسی به نیاز‌های عاطفی و پاسخ نگفتن به نیازهای غریزوی باعث می‌شود که جوانان خود در ایجاد زمینه‌های فساد اخلاقی و نا هنجاری‌های اجتماعی سهم بارز بگیرند. شکی وجود ندارد که در فاصله گرفتن جوانان از معنویات این مهم بی‌تاثیر باشد. داشتن اعتقاد و باورهای معنوی به انسان‌ها آرامش و جرات می‌بخشند تا در قبال مسایل بی‌پروا نبوده و حد اقل جست وجو گر باشند.

شهامت یک خانمِ مزاری

       با آنکه این هم چشمی‌ها وسیالداری‌های رایگان در قسمت ازدواج وهزینه‌های آن مردم را ویران کرده است و جوانان را پریشان، ولی در این سال‌های بعدی تعداد از نهادها و افراد خیّر با راه اندازی محفل‌های عروسی دسته جمعی حد اقل آن رسم‌های مردمی و بلند قیمت را پاشان کرده است. در هرات و بلخ این اقدام از چندی به این سو عملی شده است که خیلی هم انسانی و منطقی است. ازدواج تعدادی از جوانان که توان آماده سازی مصرف‌های بلند عروسی شان را نداشتند با این اقدام بی سابقه( عروسی دسته جمعی) صورت گرفت. خانم امیری، یکی از شهروندان مزارشریف و موسس مدرسه خواهران، با هزینه شخصی اش این سومین دور است که عروسی‌دسته جمعی را در ساختمان مدرسه برگزار می‌کند. در عید غدیر امسال گفته می‌شود که به تعداد 75 زوج را محفل عروسی گرفته است. این عروسی متفاوت از عروسی‌های معمول در شهر گرفته شده است. نه آن هزینه‌های بالا نیاز است و نه آن جهیزیه‌های که کمر داماد را (دال) کند، بلکه خیلی ساده و خوشرنگ. نزدیک به پنجصد دالر جهیزیه فراهم کرده است و طبق معلومات از هر عروس و داماد قریب به چهار نفر مهمان دعوت شده بوده است. این اقدام خانم امیری می‌تواند به عنوان بهترین و بی سابقه ترین فعالیت انسانی و اجماعی در ارتقا و نهادینه سازی فرهنگ ازدواج و زندگی در کشور به حساب آید. یکی از نکات برجسته این عروسیی دسته جمعی درک وضعیت نا بسامان و آشفتة جوانان بی بضاعت  وکشور است. اگر امیری‌های دیگر نیز چنین کنند در نسل‌های بعدی روشنی‌ها را تجربه خواهیم کرد.

    کاستی‌های این اقدام 

در هرصورت این اقدام در خور ستایش و تمجید است، ولی ناصواب نیست که فقط به چند نکته به عنوان ضعف‌های کار خانم امیری  و دیگر نهاد‌ها اشاره شود. آن نکته این است که مدیریت خانم امیری و دیگران  در قسمت ثبت نام افراد واجد شرایط به این محفل ضعیف نشانه رفته است. شاید ضعف در ریاست این کار نباشد. ولی مدیریت و تشخیص افراد مستحق بدست هرکه هست دارای ضعف برجسته است که به سه کاستی اشاره می‌رود. نخست، در این دوره‌ها دیده شده است که یک فرد  دوبار عروسی کرده است. یعنی یکبار در منطقه اش مردم را پلو و چلو داده و بعد آمده در این محفل دسته جمعی نیز شرکت نموده است. حتی در همین دفعه آشکارا دیده شد که یک داماد دوبار محفل عروسی گرفته است. آنهم برای مسایل مادی اش.

دوم، در طول این دفعات دیده شده است دامادها خوب شناسای نشده اند، یعنی اینکه داماد اصلا نامزاد نداشته، ولی خواهر خود را آورده پهلویش ایستاد کرده است. اگر هم مسئله عقد مطرح شده گفته است که ما قبلا عقد شده بودیم. این کاستی می‌تواند نهایت ضعف مدیریت برنامه را نشان دهد. ولی در مشکل اولی خیلی هم می‌تواند آگاهانه و بر اساس روابط باشد.

سوم، دیده شده است که همین دامادهای ناجوان با کمال پر روی یک نامحرم دیگر را آورده اند و برای گرفتن جهیزیه داماد جعلی و مقطعی شده اند. این نیز نهایت بی‌توجهی مدیریت این برنامه را نشان می‌د‌هد.

          مشکلات جوانان کم نیست. هر کدام شان به عنوان غول‌های زندگی لم داده اند و هر ازگاهی امیدهای جوانان را می‌بلعند. اما اگر هم کسانی پیدا می‌شوند که در رفع مشکلات جوانان کار می‌کنند، ولی جوانان با فریب‌های مدرن شان چنین ها کنند و کرده اند. این باعث شد که بگویم داماد‌های قیچ، یعنی کج چشم.

      

منتشرشده در: سیاست
یک منبع در حکومت افغانستان می گوید که شماری از رهبران طالبان تلاش دارند تا در کشورهای قطر، چین و ترکیه پناهندگی سیاسی به دست آورند. این منبع که نخواسته نامش فاش شود گفته که این رهبران طالبان به شکل انفرادی و گروهی برای به دست آوردن پناهندگی سیاسی اقدام کرده‌اند. به گفته این منبع، این گروه از رهبران طالبان برای آنکه سازمان استخباراتی پاکستان مانع آنان نشود به صورت مخفیانه وارد عمل شده‌اند. منبع افزوده: «این روند پس از…
منتشرشده در: سلام اول

 

سه روز پیش محفل مهمی در مزارشریف به مناسبت هفته شهید برگزار گردید. در این محفل شخصیت‌های مهم و مقامات درجه اول کشوری، جنرال‌های نظامی، سران احزاب جهادی و نمایندگان پارلمان حضور داشتند. از مهم‌ترین سخنرانان این محفل عطامحمد نور والی بلخ بود. حاشیه‌های ما را پیرامون سخنان والی بلخ می‌خوانید.

عطامحمد نور؛ رئیس اجرائی حزب جمعیت اسلامی و والی بلخ سخنان خود را روی دو محور متمرکز ساخت: اول انحصار قدرت در دست چند نفر در ارگ و دوم اهمیت ائتلاف نجات افغانستان. آقای نور، از زمانی که گفت‌وگوهایش با رئیس جمهور بدون دستاورد به پایان رسیده، به یک چهره منتقد دولت به خصوص رئیس جمهور تبدیل شده است. آقای نور، بارها انگشت اتهام را به سوی رئیس جمهور دراز کرده و او را متهم به انحصار قدرت در یک حلقه خرد قومی کرده است. او می‌گوید مشکلات امنیتی کشور و موفقیت‌های دشمنان افغانستان ناشی از این است که در رأس نهادهای امنیتی افراد ناکارامد، ضعیف و وابسته به جناح قومی قرار دارد. آقای نور راه حل مشکلات امنیتی را انجام اصلاحات در نهادهای امنیتی می‌داند و به خصوص خواهان تبدیل ریاست امنیت ملی و مشاور امنیت ملی می‌باشد.

موضوع دیگری که والی بلخ در سخنرانی خود بدان پرداخت ائتلاف تازه تأسیس نجات بود. این ائتلاف چند ماه پیش در ترکیه و با حضور و عضویت جنرال دوستم، عطامحمد نور و محمد محقق ایجاد شد و قرار بود در مدت کوتاهی جنرال دوستم به کشور بازگردد و ائتلاف با حضور او رسما اعلام موجودیت کند؛ اما با گذشت چندین ماه هنوز جنرال دوستم باز نگشته و ائتلاف عملا و رسما به کار نپرداخته است. گفته می‌شود رئیس جمهور برای ناکام ساختن این ائتلاف تلاش‌های زیادی به کار گرفته است؛ یکی از این تلاش‌ها ایجاد اختلاف بین اعضای ائتلاف است. گفته می‌شود رئیس جمهور فشارها بر اعضای ائتلاف را افزایش داده است. از جمله قصد برکناری والی‌های جناح محقق را از پست‌های‌شان را داشته است. آقای محقق برخلاف معمول در نماز عید قربان و نیز در محفل ارتقای درجه وزیر دفاع در کنار رئیس جمهور و ستانکزی و حنیف اتمر ایستاد و در نتیجه صدای تبدیلی والی‌های مربوط به او نیز خاموش شد.

صلاح الدین ربانی از دیگر اعضای ائتلاف نیز مانند محقق تحت فشار قرار داده شد که او نیز ظاهرا خود را به رئیس جمهور نزدیک کرد و در محافل یادشده دیده شد و حالا هم در سفر به سازمان ملل متحد، رئیس جمهور را همراهی می‌کند.

ایجاد موانع بر سر راه بازگشت جنرال دوستم یکی دیگر از اقدامات دولت برای تخریب ائتلاف نجات بود. به همین علت نیز او هنوز نتوانسته به کشور بازگردد. عطامحمد نور در سخنرانی تجلیل از هفته شهید با تأکید گفت: هیچ مانعی نمی‌تواند بر سر راه بازگشت جنرال دوستم وجود داشته باشد.

در حال حاضر بازگشت جنرال دوستم و آغاز به کار ائتلاف نجات مهم‌ترین اختلاف بین رئیس جمهور و عطامحمد نور است. رئیس جمهور با به تأخیر انداختن بازگشت دوستم و تحت فشار قرار دادن اعضای اصلی ائتلاف امیدوار است بتواند ائتلاف را بپاشاند و یا تضعیف کند؛ اما در سایه این اختلاف، موارد دیگری نیز برای جنجال بین دو طرف وجود دارد.

در پایان به سه نکته اساسی در این ائتلاف‌ها و اختلاف‌ها اشاره می‌کنیم.

1-       سیاست در کشور ما از قانون‌مندی ثابتی برخوردار نیست؛ زیرا در اطراف منافع ملی و کلان مردمی نمی‌چرخد. محور و موضوع سیاست در افغانستان به ترتیب اهمیت از این قرار است: منافع شخصی، منافع قومی، منافع حزبی و جناحی و دیگر هیچ. مردم نیز این واقعیت را درک کرده و به چشم دیده‌اند و دیگر به این اتحادها و اختلاف‌ها چندان اعتنا نمی‌کنند.

2-       استدلال رئیس جمهور و تیمش آن است که اعضای ائتلاف نجات خود از مقامات اول حکومت هستند. در کارکردهای حکومت نقش بازی می‌کنند؛ حال آن‌ها چگونه می‌توانند هم‌زمان هم بلند‌ترین پست‌های دولتی را داشته باشند و هم در نقش اپوزیسیون منتقد دولت باشند؟ این همان کوسه ریش پهن است. آن‌ها یا باید یا از پست‌های دولتی دست بردارند و منتقد و اپوزیسیون باشند و یا از درون دولت برای اصلاحات بکوشند. سخنی که قابل تأمل است.

3-       نقطه ضعف مهم دولت وضع بد امنیتی و فساد روزافزون در نهادهای دولتی است. اعضای ائتلاف نجات علت این ضعف‌ها را انحصار قدرت توسط رئیس جمهور و اداره نهادهای امنیتی توسط افراد ناکارآمد و مشکوک می‌دانند و راهی را که به رئیس جمهور پیشنهاد می‌کنند اصلاحات در نهادهای امنیتی است. چیزی که رئیس جمهور تاکنون به آن تن نداده؛ اما به چالش‌های امنیتی و قدرت گرفتن مخالفان تن داده است. کاری که از نظر مردم هیچ توجیه معقولی ندارد و خسارات بسیاری به مردم و کشور وارد کرده است.

در نهایت می‌توان گفت راه حل مشکلات کشور و از آن جمله چالش‌های امنیتی و فساد اداری، گذشتن از منافع شخصی و رسیدن به منافع کلان ملی و نیز هم‌گرایی بین مقامات دولتی و شخصیت‌های تأثیرگذار می‌باشد. در غیر آن وضعیت روز به روز بدتر خواهد شد و در نهایت کشور به کام گروه‌های تروریستی سقوط و دودش، چشم هردو جناح را کور خواهد کرد.

منتشرشده در: اندیشه

 

 

چند روزیست که در فضای مجازی انتقادها از بی توجهی دولت به‌خاطر ترمیم دوباره تونل‌ و سرک بزرگراه سالنگها،‌ بالا گرفته است. گفته میشود این شاهراه از سالنگ جنوبی الی سالنگ‎ شمالی حتی یک کیلومتر هم سرک پخته ندارد و وضعیت این شاهراه خیلی خراب و نگران کننده است. قابل ذکر است که تونل‌ کنونی سالنگ‎ها پنجاه سال پیش در ارتفاع 3950 متر از سطح دریا و در موقعیت مرکزی کوه‎های پربرف هندوکش از سوی اتحاد جماهیر شوروی پیشین ساخته شده بود. کار ساخت این تونل در سال 1337 آغاز گردید و پس از شش سال در سال 1343 پایان یافت. ارتفاع این تونل‌ 5 متر و عرض آن 6 متر بوده و در همان وقت 636 میلیون دالر امریکایی هزینه برداشته بود. اکنون پس از نیم قرن این بزرگراه و تونل‌ آن با خطر فروریختگی مواجه شده و گذشتن از آن برای مسافران و کاروان‎های تجارتی و ترانزیتی مشکل ساز شده است.

   اما پرسش اینجاست که این بزرگراه که اکنون خراب شده و سخت‎گذر گردیده است، دولت چرا برای ساخت و ساز دوباره آن سهل انگاری و بی توجهی می‌کند. یا اینکه شهروندان کشور هنوز از طرح ساخت و ساز دوباره این بزرگراه آگاهی ندارند. انتقاد شهروندان از بی توجهی دولت در مورد دوباره سازی این بزرگراه قابل تأمل است و مردم حق دارند که در کنار سایر سهولت‌ها در قرن بیست و یک، از جاده‌های معیاری و مصئون استفاده کنند و تغییرات فصلی برای مسافران مشکل‌ساز نباشد. با توجه به اهمیت بزرگراه سالنگ‌ پس از شکل‎گیری دولت وحدت ملی، یکی از پروژهای بزرگ و حیاتی برای افغانستان، ساخت و ساز دوباره تونل سالنگ‌ها و یا ایجاد تونل جدید سالنگ یکی از طرح‎های پیشنهادی می‎باشد و از منطقه اولنگ در جنوب سالنگ شروع شده تا منطقه دوشاب در سالنگ شمالی امتداد خواهد داشت. محمود بلیغ وزیر فواید عامه افغانستان چندی پیش گفته بود که توافق ساخت ۱۲ کیلومتر تونل با بانک انکشاف آسیایی نهایی شده و قرار است به‌زودی کار این تونل به داوطلبی بینالمللی گذاشته شود. گفته می‌شود که تونل سالنگ بزرگترین تونل در منطقه خواهد بود.

کار ساخت تونل جدید سالنگ به کجا رسید؟

چندی پیش قرارداد مطالعات تخنیکی و دیزاین تفصیلی تونل جدید سالنگ، میان وزارت فواید عامه و شرکت آسترالیایی «اس‌ام‌ای‌سی» با حضور عبدالله عبدالله رئیس اجرایی کشور در قصر سپیدار به امضا رسید. محمود بلیغ وزیر فواید عامه، در حین امضای قرارداد گفته بود: براساس این قرارداد شرکت آسترالیایی«اس‌ام‌ای‌سی» مطالعات و دیزاین تونل جدید سالنگ را انجام داده و با بررسی‌ گزینه‌های موجود، راه‌ بدیلی برای سالنگ پیشنهاد خواهد کرد. آقای بلیغ می‌گوید که احداث سرک‌های خاواک- خنجان و دوشی- بامیان بهعنوان گزینه‌های بدیل مسیر سالنگ در نظر گرفته شده است. او افزود که بازسازی و احداث تونل جدید نیز از گزینه‌های دیگر برای سالنگ است. گفته شده است که تونل کنونی و مسیر بزرگراه سالنگ‌ها به‌دلیل شرایط نامساعد در کشور آسیب‌های جدی دیده و نمی‌تواند پاسخ‌گوی شرایط موجود باشد.
بانک انکشاف آسیایی و دولت جاپان از تمویل کننده‌گان اصلی پروژه جدید می‌باشند. گفته شده است که تونل جدید سالنگ و ساخت و بزرگراه معیاری که جنوب کشور را به شمال وصل می‌کند نزدیک به 700 میلیون دالر امریکایی هزینه بر می‎دارد و بانک انکشاف آسیایی وعده کرده است که این هزینه را می‌پردازد. پروژه مطالعات تخنیکی و دیزاین تونل جدید سالنگ که مقدمه‌ای این پروژه بزرگ می‌باشد ۱۹٫۶ میلیون دالر هزینه نیاز خواهد داشت. دولت جاپان وعده کرده است که بیش از 50درصد هزینه این پروژه پروژه مطالعات تخنیکی و دیزاین تونل جدید را می‌پردازد.

 اهمیت بزرگراه سالنگ و ایجاد تونل جدید

به دلیل اینکه تونل کنونی بزرگراه سالنگ با گذشت نیم قرن و در جریان جنگ‎های داخلی و زمان مقاومت در برابر طالبان از سوی احزاب جهادی قسما تخریب گردیده و ضربه‌های محکمی دیده است، دیگر پاسخگوی نیازهای ترانزیتی و مسیر مسافران جنوب-شمال و مرکز-شمال و شمال-شرق نمی‌باشد. در فصل زمستان این مسیر یکی از سخت‌گذرترین مسیرهای ترانزیتی و مسافربری می‌باشد که هم از نظر مصئونیت اقلیمی و هم از نظر معیارهای جاده‌، رفت و برگشت در آن قابل اعتماد نمی‌باشد. با این حال بزرگراه سالنگ‌ از با اهمیت‌ترین مسیرهای ترانزیتی و مسافر بری در کشور می‌باشد که 9 ولایت شمال و شمال شرق را با مرکز و جنوب کشور وصل می‌کند و به عبارت دیگر «آسیای مرکزی را با جنوب آسیا وصل کرده است.» از این جهت که ولایات شمال و شمال-شرق کشور حداقل با سه کشور آسیای مرکزی مرز و بندر تجارتی-مشترک دارد. ولایت کندز در شمال شرق با تاجیکستان، ولایت بلخ به‎عنوان مرکز شمال با ازبکستان و ولایت فاریاب از طریق ولسوالی اندخوی با ترکمنستان هم مرز بوده و سالانه ده‌ها میلیون دالر از طریق واردات و صادرات در این بنادر تجارتی، به خزانه دولت واریز می‌شود که اموال تجارتی از بزرگراه سالنگ گذشته به مرکز و سایر ولایات کشور و حتی به کشورهای جنوب آسیا صادر می‌گردد. پس این بزرگراه از با اهمیت‌ترین مسیرهای ترانزیتی و تجارتی و مسافربری در کشور است. اگر تا چند سال آینده این بزرگراه دوباره ساخته نشود، قسمی که در بالا آسیب شناسی شده است برای شهروندان مشکل خلق خواهد کرد و بخش بزرگ کشور از نظر اقتصادی و توسعه و انکشاف، باز خواهد ماند.

   ایجاد تونل جدید سالنگ و ساخت مسیر امن و مصئون برای بهتر شدن مسیر ترانزیتی و مسافربری در کشور، از پروژه‌های بزرگ توسعه‌ای و زیربنایی در صنعت جاده سازی می‌باشد که با ایجاد آن و ساخت بزرگراه معیاری در افغانستان از نظر توسعه اقتصادی و مصئونیت جان مسافران، یک گام ارزشمند تلقی می‌گردد. اگر رهبران حکومت کنونی و دستگاه دولت افغانستان موفق به انجام موفقانه این پروژه بزرگ گردند، ما یک گام زیربنایی و نهایت با اهمیت و استراتیژیک را برای توسعه اقتصادی و انکشافی پیموده‌ایم.



منتشرشده در: اندیشه

 

(دگرگونی استراتژی واشنگتن و پی‌آمدهای آن برای افغانستان- گفت‌وگو با داکتر سید موسی صمیمی، دانشمند اقتصاد سیاسی)

(پاره نخست)
یازدهم سپتمبر ۲۰۰۱، یک روز "روشن آفتابی" در شهر نیویورک، به‌مثابه "تاریک‌ترین روز" ایالات‌متحده امریکا ثبت تاریخ آن کشور گردیده است.
این روز که به‌زودی با "حملات هراس افکنی "ناین آلون ۹/۱۱" زبان زد تاریخ سیاسی گردید، از یک‌سو- باوجود تداوم راهکار امپراتوری امریکا- منجر به دگرگونی استراتژی واشنگتن گردیده و از سوی دیگر تعاملات این دگرگونی، ازجمله به‌مثابه پی‌آمد فوری آن در افغانستان صفحه پرآشوب تاریخ ما را نیز ورق زد.
در مورد چگونگی، تعاملات و پی‌آمد "ناین آلون"، سید ضیاءالدین صدر، مدیرمسئول مرکز نشراتی "افغانستان امروز"، با دکتر سید موسی صمیمی، دانشمند اقتصاد سیاسی کشور، به گفت‌وگو نشسته است که بخش اول آن را در زیر می‌خوانید. از فرهیخته گرامی آقای صدر که این مصاحبه را برای نشر در اختیار روزنامه عصرنو گذاشتند سپاس‌گزاریم.
=========
ضیالدین صدر: آقای دکتور! در 11سپتمبر مگر چه اتفاق افتاد، که اهمیت بزرگ تاریخی خوانده می‌شود؟
دکتر سید موسی صمیمی: یازدهم سپتمبر ۲۰۰۱ درواقع یک روز گرم تابستانی سال بود و در شهر پرآشوب نیویورک صدها هزار نفر با شتاب همیشگی، به‌ویژه در "منهتن"، منطقه پرازدحام شهر روانه "کاروبار" بودند. تنها در دو کاخ آسمان خراش موسوم به "مرکز تجارت جهانی" با بلندی ۴۱۷ متر بیش از پنجاه‌هزار عمله و خدمه رفت‌وآمد داشتند.
ساعت هشت و پنجاه دقیقه به‌وقت نیویورک، یک هواپیمای بوینگ نوع ۷۶۷ در بین منزل ۹۶ و ۱۰۳ برج شمالی "مرکز تجارت" سرازیر گردید. این هواپیمای شرکت هوایی (امریکن ایرلاین) با پرواز شماره ۰۰۱ - و حامل هشتادویک تن سرنشین درواقع از شهر "بوستن" روانه "لاس انجلس" بود.
شهر پرازدحام نیویورک هنوز هم به خود نیامده که هیجده دقیقه بعدتر شاهد سانحه‌ای دوم گردید: این بار هواپیمای مسافربری نوع بوینک ۷۶۷ مربوط شرکت هوایی "یونایتد ایرلاینز" با ۶۵ نفر سرنشین برج جنوبی مرکز تجارت را هدف قرار داده با "تانک پر از مواد سوخت" با سرعت تمام داخل منزل شصتم برج جنوبی آسمان‌خراش گردیده و پارچه‌های آتشین آن از سوی دیگر به خیابان‌های مجاور پخش گردیدند.
ولی این "سانحه شگفت‌انگیز" در همین‌جا هم خاتمه نیافت. به‌زودی خبر اصابت یک هواپیمای دیگر بر مقر پنتاگون، وزارت دفاع امریکا در واشنگتن و همچنان خبر سقوط هواپیمای چهارم در شهر "پیتزبرگ" مربوط پنسیلوانیا نگرانی ناشی از فروریزی کاخ‌های آسمان‌خراش نیویورک را هنوز هم بیشتر ساخت.
صدر: شما بازتاب "ناین آلون" را در کجا و چگونه مشاهده کردید؟
صمیمی: من در همین روز در هتل "ادواردین" شهر سانفرانسیسکو به حیث مسافر اقامت داشتم. قبل از صبحانه تلویزیون را روشن کردم:
حمله‌بر امریکا (
Amerika under attack!) به‌مثابه خبر داغِ (Break News)، برنامه شبکه تلویزیون سی ان ان -CNN - در مورد حملات هراس افکنی همان روز بر برج‌های دوگانه "ترید سنتر" در نیویورک و مقر پنتاگون، وزارت دفاع امریکا در واشنگتن زنده گزارش می‌داد. نظر به مشاهدات خودم در خیابان‌ها و فروشگاه‌های سانفرانسیسکو در روزهای بعدی - هر فرد امریکایی حملات "ناین آلون" را به‌مثابه ضربت بر "حریم شخصی" خود دانسته، عمیقاً متأثر گردیده و نمی‌توانست بپذیرد که "یک گروه نابکار" مانند: القاعده (دست‌پرورده سازمان سیا CIA در دوران جنگ سرد) عامل این جسارت باشد.
جورج دبلیو بوش، رئیس‌جمهور امریکا در نخستین واکنش در بیانیه‌ای "خطاب به مردم امریکا" گفت: "آزادی ما، شیوه زندگی ما توسط حملات هراس افکنی مورد تجاوز قرارگرفته است. ما در جنگ هستیم".
درست مطابق به همین روحیه، به‌ویژه در شبکه‌های تلویزیونی آن کشور (امریکا در جنگ
Amerika at War -) جایگزین شعار "حمله‌بر امریکا" گردید.
صدر: علت این سراسیمگی چه بود؟ آیا در تاریخ ایالات‌متحده امریکا، این کشور بر ای نخستین بار هدف حملات قرار گرفت؟
صمیمی: هرگز چنین نبوده، درگذشته‌های دور، تاریخ دومرتبه شاهد حملات نظامی بر خاک ایالات‌متحده امریکا بوده است. برای نخستین بار بریتانیای کبیر در سال‌های ۱۸۱۲ تا ۱۸۱۴ بر قصر سفید حمله برد و آن را به آتش کشید. بار دیگر در دسامبر سال ۱۹۴۱، یعنی شصت سال قبل از "ناین آلون" هواپیماهای جنگنده جاپانی بر "پرل هابر"، پایگاه دریایی امریکا حمله کرد و موجب ورود امریکا به جنگ جهانی دوم گردید؛ در اثر این حملات تلفات بسیار سنگینی بر ایالات‌متحده امریکا وارد گردیدند: پنج کشتی بزرگ و سه کشتی کوچک‌تر غرق گردیده، ۱۸۸ هواپیمابر روی زمین نابود گردیده و ۲۴۰۰ تن از نیروهای رزمی امریکا کشته شدند.
صدر: پس تفاوت ضربات ناین آلون با حملاتی که شما تذکر دادید، در کجاست؟
صمیمی: باوجودآن هم حملات پرل هاربر هزارها کیلومتر به‌دور از مرکز قدرت امریکا در جزایر هاوایی واقع در اقیانوس آرام و به‌دوراز انظار مردم به وقوع پیوستند. ولی حملات هراس افکن در نیویورک و واشنگتن در زمانی صورت می‌گیرند که فن‌آوری اطلاعات انکشاف زیاد کرده، مردم در سرتاسر جهان از طریق شبکه‌های تلویزیونی و اینترنت شاهد این حملات تخریبی بودند. از سوی دیگر، این حملات در زمانی به وقوع پیوست که امریکا تازه در کارزار "جنگ سرد" بر "امپراتوری اتحاد شوروی"، رقیب تاریخی پیروز گردیده و به‌مثابه یگانه قدرت جهانی به خود می‌بالید؛ یعنی در زمانی که با در نظر داشت گفتمان (پایان تاریخ فوکویاما) در چارچوب "نظام نوجهان" واشنگتن گویا بر جهانیان فخر می‌فروخت.
از این نگاه این حملات که با به قدرت رسیدن جورج دبلیو بوش در وابستگی نظری و سازمانی به گروه "نئو محافظه‌کاران" هم‌زمان بود، ادعای "عدم ضربه‌پذیری امپراتوری امریکا" را سخت خدشه‌دار ساخت. حادثه‌ی يازدهم سپتمبريک بعد تاريخي را نشان می‌داد، چيزي که بيشترازيک چالش نظامي براي ابرقدرتي بود که در رقابت‌های ایدئولوژیک و نظامی با ابرقدرت شوروي در زمان جنگ سرد، پیروز برآمده بود.
این حمله بیانگر شکست فاحشی بود که جورج تینت (
George Tenet)، رئیس استخبارات آن کشور (CIA) یک سال قبل پیش‌گویی کرده بود؛ این حمله با ابعاد تخریبی مادی و تأثیرگذاری روانی آن بر امریکا می‌تواند بیانگر عدم موفقیت نظام امریکایی، تحقیر نمودن "قصر سفید"، بی‌ارزش جلوه دادن "شورای امنیت ملی امریکا (national security council)، بی وقار ساختن استخبارات داخلی (FBI) و در اخیر افشاکننده ضعف نیروهای هوایی آن کشور تلقی گردد.

صدر: علاوه بر خدشه‌دار ساختن هویت "ضربه‌نا‌پذیری"، خسارات مادی و مالی حملات هراس افکنی نیز زیاد گفته‌شده است.
صمیمی: حملات بر نبض تعاملات اقتصادی و مرکز استراتژی نظامی آن کشور با تلفات بیش از سه هزار نفر از نود کشور جهان نه‌تنها دولتمردان امپراتوری امریکا را غافلگیر کرد، بلکه بر اندام کشورهای خودمدار کلاسیک غرب در کل ترس هراس افکنی، این "هیولای نوپیدا" مستولی گردید.
خسارات مادی "ناین آلون" تنها در شهر نیویارک ۹۵ میلیارد دالر امریکایی گفته‌شده است. خسارات کلی بر پیکر اقتصادی امریکا تا مرز پنج صد میلیارد دالر نیز تخمین زده شد.
صدر: با توجه به این خسارات، واکنش امریکا در قبال این حملات چگونه بود و آیا در استراتژی آن کشور دگرگونی نمودار گردید؟
صمیمی: "استراتژی جهانی" ایالات‌متحده امریکا نخست از همه در نیازمندی گسترش شیوه تولیدی سرمایه‌داری ناشی گردیده و از سوی دیگر در اوایل هزارۀ سوم که با به قدرت رسیدن "نئومحافظه‌کاران" در وجود جورج دبلیو بوش توأم بود، ابعاد تعرضی بیشتر پیدا کرد. درنتیجه "ناین آلون" نظر به ابعاد گسترده نظامی، سیاسی و اقتصادی منجر به "چرخش بزرگ" در راه‌کار امپراتوری امریکا گردید؛ در استراتژی جهان‌گشایی امریکا به مفهوم سلطه‌ای بلامنازع در سرتاسر جهان، مبارزه علیه "تروریسم جهانی" از اولویت ویژه برخوردار گردید.
از این معضل در مبارزه علیه گروه‌های خصم و رژیم‌های نامطلوب (به‌زعم واشنگتن) استفاده ابزاری صورت گرفت و "تغییر رژیم" (
Regime Change) در آن کشورهای پیرامونی که گویا به بیراهه کشانده شده‌اند، بعضاً تحت نام "مداخله بشری"، در دستور روز و راه‌کار عملی واشنگتن قرار گرفت.
صدر: آیا این استراتژی تازه در همه‌جا و همواره بدون توجه به شرایط ویژه پیاده گردید ؟
صمیمی: خیر، این استراتژی امریکا از یک‌سو دارای دو بعد متضاد بود: دگرگونی نظام برای (رژیم‌های نامطلوب) و استحکام اقتدارگرایی برای رژیم‌های متحد و هم‌پیمان.
از نظام‌های نامطلوب می‌توان به‌طور نمونه در این کشورها نام گرفت: نظام معمر قذافی در لیبی، نظام صدام حسین در عراق و یا نظام بشار اسد در سوریه. این نظام‌ها
نظر به مواضع خصمانه با امریکا بایست سرکوب می‌گردیدند که بعضا به عمل پیوست. ولی در مقابل نظام‌های تمامیت‌گرای عربی خلیج فارس(از عربستان سعودی تا امارات متحده عربی و قطر) از پشتیبانی گسترده‌ای سیاسی و نظامی امریکا تا هنوز هم برخوردار می‌باشند.
از سوی دیگر، این استراتژی (در ماهیت مداخله نوع امپراتوری) تداوم تلاش واشنگتن را در جهت تعیین سرنوشت کشورهای دیگر، اما این بار به‌تنهایی و در غیاب یک نیروی همتا و رقیب روشن می‌سازد. چنانچه ولیم بلم، پژوهشگر تاریخ امریکا در اثر مشهورش (کشتن امید
Killing Hope) گزارش می‌دهد که از جنگ عمومی دوم تا اوایل هزاره سوم، واشنگتن در همه قاره‌ها و در بیش از ۵۷ کشور جهان دست به مداخلات نظامی زده تا ساختارهای سیاسی-اقتصادی کشورهای اقمار و پیرامونی را در جهت وابستگی به امریکا دگرگون سازد. در این راستا به‌طور نمونه می‌توان از این رویدادهای مهم تاریخی در سه قاره نام برد: جنگ ویتنام، کودتا علیه محمد مصدق در سال ۱۹۵۳ در ایران، کودتا علیه سلوادور الینده در سال ۱۹۷۳ در چلی و کشتن پاتریس لوممبا در سال ۱۹۶۰ در کانگو.
صدر: پس‌ازاین گذار تاریخی، اگر به حملات ناین آلون برگردیم، واکنش مستقیم و بلامقطع واشنگتن در قبال این حملات چه بود؟
صمیمی: این حملات ضربه‌ای کاری بر مجموع امپراتوري امريکا بود که واشنگتن به هيچ صورت نمی‌توانست هضمش کند. ميزان "قهرتخريباتي" که در نتيجه‌ای اين حملات در امریکا به وجود آمد، منجر به چنان تأثیرات تکان‌دهنده‌ای شد که به هيچ صورت نمی‌توانست محصور در کشور"امکانات نامحدود" باقی بماند.
بوش، به بیستم سپتمبر در برابرکنگره‌ای آن کشور، شبکه‌ی القاعده را به‌مثابه يک سازمان تروريستي و اسامه بن‌لادن را به‌عنوان طراح و مسئول اصلي آن معرفي نمود.
صدر: مگر اسامه بن‌لادن، رهبر سازمان هراس افکنی القاعده خود "دست‌پرورده" سیا، استخبارات ایالات‌متحده امریکا نبود؟ چه شد که بن‌لادن "لبه تیز جهاد" را متوجه امریکا ساخت؟
صمیمی: درست همین اصل، منجر به بروز "عصبانیت" مردم و "خشم" کرسی‌نشینان در قصر سفید گردید. سرنوشت سیاسی-مذهبی اسامه بن‌لادن پرفرازونشیب بوده است. بن‌لادن، متولد در سال ۱۹۵۷ در ریاض/عربستان سعودی عضو یکی از خاندان پرنفوذ بن‌لادن یمن‌تبار و بنیان‌گذار شبکه القاعده بود.
با اشغال نظامی افغانستان توسط اتحاد جماهیر شوروی درهه هشتاد قرن بیستم و با کسب قدرت نظامیان پاکستانی تحت فرماندهی جنرال ضیاءالحق زمینه مناسب برای گسترش نفوذ آیین وهابیت در منطقه میسر گردید. کشورهای عربی خلیج فارس خواستند تا از یک‌سو با تقویت سازمان‌های افغانی پیشاورنشین جلو نفوذ روزافزون شوروی را گرفته و درعین‌حال نفوذ آیین وهابیت را گسترش دهند. از سوی دیگر، نظامیان پاکستان که رهبری آن کشور را از طریق کودتا به دوش گرفته بودند، برای استحکام قدرت سیاسی خودشان و آسیب‌رسانی به افغانستان، این کشور همسایه با خصومت تاریخی به کمک‌های مادی و پشتیبانی‌های سیاسی کشورهای خلیج نیاز داشتند. این تعاملات با برنامه امریکا تا پای قوای سرخ شوروی را در "تله افغانی" گیر آورد، همسویی داشت.
چنانچه بریژنسکی، مشاور امنیتی جیمی کارتر، رئیس‌جمهور آن زمان در تاریخ ۲۵ سال ۱۹۷۹، یعنی یک روز پس از هجوم نظامی قشون سرخ به افغانستان عنوانی کارتر نوشت که "اکنون زمان آن فرارسیده است تا افغانستان را به ویتنام شوروی" مبدل سازیم. در این زمان که "زمینه جهاد" میسر گردیده بود و "عرب‌های بی‌سروپا" از هر سو به‌سوی پیشاور سرازیر می‌گردیدند، ریاض به شخص معتمد نیاز داشت تا از یک‌سو با گسترش آیین وهابیت پرداخته و از سوی دیگر از اعتماد پرنیان پوشان عربی نیز برخوردار باشد.
درست مطابق به همین مشخصات اسامه بن‌لادن روانه پیشاور گردید. اسامه بن‌لادن، با آواز بلند می‌گفت که وی با "پول سعودی به ترویج وهابیت بین افغان‌ها" فعالیت می‌نماید.
اسامه بن‌لادن به‌مثابه فراورده یک دوره طولانی "جهاد" از تجربه‌های بزرگ جنگی و شناخت عمیق پیروان "جهاد" و همچنان او از روابط گسترده با سلفی‌ها از پشتیبانی مالی گروه‌های متنفذ عربی برخوردار بود. وی از این نگاه در نزد "جهادی‌ها" محبوبیت داشته و شخصاً رهبری "استراتژیک، سازمانی و فعالیت‌های اوپراتیفی" را بر دوش داشت، درنتیجه بیانگر "چهرۀ واقعی" و "هویت اصلی" القاعده خوانده می‌شد.
پس از خروج قشون سرخ در افغانستان، اسامه بن‌لادن به عربستان برگشت. ولی اشغال نظامی کویت توسط عراق در سال ۱۹۹۰ و سیاست ریاض در قبال بیرون راندن قوای نظامی صدام از کویت، منجر به تیره شدن روابط بین بن‌لادن و کرسی‌نشینان ریاض گردید. بن‌لادن به این نظر بود که با توجه به تجربه تاریخی جهاد در افغانستان، می‌توان نیروهای صدام را از کویت به عقب‌نشینی مجبور کرد. برای این هدف، اسامه بن‌لادن یک برنامه دقیق در ده نقطه به ریاض پیش‌کش کرد. ولی رهبران عربستان (نظر به عدم اعتماد به توانایی‌های جهاد) به استراتژی نظامی ایالات‌متحده امریکا تکیه زدند. درنتیجه روابط اسامه بن‌لادن که از گذشته‌های دور به این‌سو از "تکبر، تجمل‌پرستی و فجایع اخلاقی شاهزادگان آل سعود" از نزدیک اطلاع داشت، رو به تیرگی گذاشت. ریاض از بن‌لادن سلب "تابعیت" کرد و بن‌لادن نخست مجبور به رفتن به سودان گردیده و پس‌ازآن دوباره روانه افغانستان گردید.
در این زمان دارایی اسامه بن‌لادن در حدود سه‌صد میلیون دالر گفته می‌شد. اسامه بن‌لادن و همراهان وی، نخست از پایگاه نظامی خویش در "ریش‌خور" کابل و پس‌ازآن از "ترنک" واقع در جوار شهر قندهار که اسامه آن را "دارالسلام" نامیده بود، در سراسر سرزمین هندوکش آموزشگاه‌های عقیدتی و پایگاه‌های تربیتی هراس افکنی تأسیس کرد.
اسامه بن‌لادن به‌مثابه پیرو اسلام جزم‌گرا در قلمرو طالبان احساس آرامش کرده، از آزادی کامل برای طرح و پیاده کردن اعمال هراس افکنی در سرتاسر جهان برخوردار بود.

منتشرشده در: اندیشه

چندی پیش بود که ترجمه فارسی کتاب «جبّاریّت» نوشته «مانس اشپربر» روانشناس شهیر آلمانی را خواندم.
این کتاب تحلیل روان‌شناختی تحولاتی است که ماندن طولانی در قدرت، در شخصیت و ساختار روانی صاحبان قدرت پدید می‌آورد و حتی آنان را به برخی بیماری‌های نهفته روانی گرفتار می‌کند. به‌گونه‌ای که از نقطه‌ای به بعد دیگر نه خودشان می‌توانند تغییری در خود ایجاد کنند و نه دیگران جرأت می‌کنند بیماری را به آنان گوشزد کنند ...

از سوی دیگر لذّت ناشی از قدرت، موجب افزایش ترشح هورمون‌های دوپامین و سروتونین در مغز می‌شود که به تدریج تمایل به تکرار این لذت موجب تلاش فرد برای دستیابی به قدرت بیشتر می‌شود.
از سوی دیگر نیز افزایش مداوم ترشح این هورمون‌ها منجر به اعتیاد مغز به آنها می‌شود و آنگاه همین اعتیاد فرد را وا می‌دارد که با شدت بیشتری بکوشد تا روزبه‌روز قدرت خود را بسط دهد تا لذتش از قدرتش کاهش نیابد (دقیقاً مانند وقتی که معتادان مجبورند دوز مصرفی خود را بالا ببرند تا میزان رضایتشان کاهش نیابد). و چنین می‌شود که کم‌کم یک انسان سالم معمولی وقتی در بلندمدت در قدرت می‌ماند، به یک دیکتاتور بیمار بدل می‌شود.
فرقی نمی‌کند، این روحیه دیکتاتوری می‌تواند در خانه باشد، در اداره باشد، در وزارتخانه باشد یا حتی در نانوایی باشد. هر موضعی که به ما احساس قدرت بدهد، می‌تواند ما را معتاد کند؛ به همین علت در برابر تغییر آن وضعیت مقاومت می‌کنیم.
اشپربر به خوبی توضیح می‌دهد که چرا امکان ندارد در جامعه‌ای که مردمان عادی‌اش در خانه و کارخانه، دیکتاتور نیستند، حاکمان دیکتاتور به وجود آید ...
تقریباً بیست سال گذشته بیشتر نوشته‌ها و سخنرانی‌ها و تلاش‌های اجتماعی و علمی من معطوف به تغییر ذهنیت سیاستمداران یا کنشگران سیاسی و مدنی بوده است، اما امروز احساس می‌کنم، این همه تلاش، اثری که انتظار داشتم، را نداشته است.
من اکنون پس از بیست سال تلاش در حوزه اقتصاد سیاسی تقریباً از این که «از بالا» بشود کاری برای این کشور کرد، ناامید شده ام. در واقع مشکلاتی که اشاره کردم، نمی‌گذارد گوش شنوایی در آن بالاها پیدا شود. در آن بالاها، این «سروتونین» و «دوپامین» هستند که مقامات را هدایت می‌کنند، نه نخبگان دلسوز و مشاوران عاقل و متخصصان توسعه خواه.
... چپ یا راست، فرقی نمی‌کند، تقریباً ۹۰ درصد مقامات اصلی در کشور ما تکراری اند؛ یعنی پست‌ها و موقعیت‌ها بین تعداد مشخصی آدم می‌چرخد.

مدیرانی که هر چهار سال را یک جا سر می‌کنند و سپس به جای دیگری منتقل می‌شوند، نه حکومت می‌تواند اینان را تغییر دهد و نه خودشان اجازه می‌دهند چنین شود.
چندی پیش دوستی که به معاونت وزیری رسیده بود، می‌گفت کسی که قبلا جایی مدیرکل بوده، آمده بود و تقریبا التماس می‌کرد که مرا جایی به مدیریت بگمار. حقوقش مهم نیست، محلش مهم نیست، نوع کارش مهم نیست، فقط مدیریت باشد. این همان اعتیادی است که نمی‌گذارد چیزی تغییر کند. چقدر این جمله منتسب به مارک تواین، نویسنده و طنزپرداز آمریکایی، دقیق است که گفته است:
سیاستمداران و پوشک بچه‌ها باید زود به زود عوض شوند؛ هر دو به یک دلیل!

با این تأملات و ملاحظات بود که مدتی است تصمیم گرفته‌ام به تدریج جهت گیری مطالعات و تلاش‌های مدنی خود را از «اقتصاد سیاسی» به سوی حوزه «کودک و توسعه» معطوف کنم. مطالعات زیادی در اقتصاد نهادی و اقتصاد رفتاری نشان می‌دهد که ناتوانی بزرگسالان و سیاستمداران در همکاری برای توسعه کشورشان، به عدم شکل گیری ویژگی‌ها و توانمندی‌هایی در کودکی آنان باز می‌گردد.

منتشرشده در: سلام اول

 

سال‌های زیادی است که جهان شاهد تنش در روابط ایالات متحده امریکا و کوریای شمالی می‌باشد. این تنش در اصل بر سر صنعت هسته‌ای آن کشور در گرفته است؛ اما در پشت پرده مسایل اقتصادی و سلطه‌ناپذیری کوریای شمالی نیز مطرح است. رقابت‌های امریکا با روسیه و چین نیز در این مسأله جای خود را دارد.

با روی کار آمدن دونالد ترامپ، تنش بین دو کشور افزایش چشم‌گیری یافته است. کوریای شمالی بر آزمایش‌ها و تولیدات اتمی خود افزوده است. از جانب دیگر تهدیدات ایالات متحده امریکا نیز تشدید یافته و اقدامات این قدرت جهانی در شبه جزیره کوریا حالت جنگی به خود گرفته است. تهدید به حمله نظامی بر ضد کوریای شمالی، تبدیل به تکیه کلام ترامپ شده است.

به تازگی رئیس جمهور کوریای شمالی اعلام کرده است که قصد دارد سیستم نظامی خود را آن قدر تقویت کند تا دیگر امریکا نتواند از حمله نظامی بر ضد کشورش سخن بگوید. در چند هفته اخیر این کشور چند بمب اتمی و حتی هیدروژنی آزمایش کرده است. تا کنون چندین موشک به سمت ژاپان شلیک کرده که از آسمان آن کشور گذشته و در آب‌های آزاد فرود آمده است.

با این‌که مقامات کوریای شمالی گفته اند قادراند قسمت‌های از خاک ایالات متحده را با موشک‌های دوربرد خود هدف قرار دهند، اما ترامپ هنوز به لفاظی و تهدیدهای زبانی بسنده کرده و به رغم بلوف‌های خود عملا کاری بر ضد کوریای شمالی انجام نداده است.

چندی پیش رئیس جمهور آمریکا در جواب به این سؤال که آیا دستور تهاجم نظامی به کشور کوریای شمالی را خواهد داد یا نه، در سخنانی دوپهلو که نشان دهنده بلاتکلیفی وی بود، گفت: «ببینیم چه می‌شود». اما سؤال اصلی این روزهای تحلیل گران و ناظران بحران اتمی کوریای شمالی این است که چرا ایالات متحده با وجود خط و نشان کشیدن‌های روزانه برای رهبر کوریای شمالی، تاحال در مقابل روند رشد فزاینده قدرت اتمی این کشور، پاسخی نظامی نداده‌است؟

روشن است که هر شکل از تهاجم نظامی به کشور کوریای شمالی که اکنون به قدرتی اتمی مبدل شده‌است و ارتش یک میلیونی دارد، شرق قاره آسیا را وارد جنگی خواهد نمود که خسارات اقتصادی و تلفات انسانی آن، تنها با جنگ دوم جهانی قابل مقایسه خواهد بود. بر فرض اگر آمریکا در همان ساعات اولیه تهاجم نظامی به کوریای شمالی، قدرت مرگبار اتمی و موشکی این کشور را نابود کند، ارتش یک میلیونی «اون» قدرت آن را دارد تا کوریای جنوبی را به راحتی به تصرف خود درآورد و همچنین به شهرهای گران‌قیمت و صنعتی و پرجمعیت کشور ژاپان به عنوان یکی از قطب‌های قدرت اقتصاد جهانی، حمله نماید.

از سوی دیگر آلودگی‌های بوجود آمده به وسیله تشعشعات رادیواکتیویته که از انفجار بمب‌های هسته‌ای و یا حمله به نیروگاه‌های اتمی در کوریای شمالی و جنوبی و یا ژاپان، پخش می‌شود، میلیون‌ها انسان را به کام مرگ می‌کشد و مناطق وسیعی از شرق آسیا به شمول روسیه و چین و مغولستان را به سرزمین‌هایی غیرقابل سکونت تبدیل خواهد کرد.

وقوع چنین جنگ عظیمی که قطب‌های اقتصاد جهانی را درگیر خود خواهد کرد، بدون شک اقتصاد جهانی را از هم فرو خواهد پاشید. به همین سبب دور از ذهن است که تهدیدهای این روزهای دونالد ترامپ و اطرافیانش علیه کوریای شمالی، چیزی بیش از بلوف‌هایی سیاسی باشد. درست همانند بلوف‌هایی که وی در دوره رقابت‌های انتخابات ریاست جمهوری آمریکا می‌زد.

مشکل دیگری که مقامات قصر سفید دارند حمایت کم و بیش چین و روسیه از کوریای شمالی است. این دو قدرت بزرگ جهانی مانع اقدامات سخت‌افزاری بر ضد کوریا می‌شوند؛ چنان‌که آن‌ها در برابر برخی‌ از قطع‌نامه‌های شورای امنیت سازمان ملل نیز ایستاده‌اند. جنگ در کوریای شمالی می‌تواند آسیب‌های کلانی به روسیه و چین و متحدان‌شان وارد کند و حتی ممکن است این کشورها را در رقابت با ایالات متحده به میدان جنگ بکشاند.

واقعیت دیگر آن است که ایالات متحده امریکا از مداخله در عراق و افغانستان درس‌های لازم را دریافت کرده است. مقامات در این کشور شاید به این نتیجه رسیده باشند که مداخله نظامی نه تنها مشکلی را حل نمی‌کند؛ بلکه مشکل را چند برابر خواهد کرد. افغانستان و عراق برای امریکا درس‌های لازم را داده است. دیگر این کشور به آسانی وارد جنگ با کشور دیگری نخواهد شد. پس ایالات متحده امریکا مشکل خود را با کوریای شمالی چگونه حل خواهد کرد؟

منتشرشده در: دین پژوهی
  مسجد جامع بزرگ شهر هرات در زمینی به مساحت 46760 متر مربع تاسیس شده که مشتمل بر 460 گنبد، 130رواق، 444 فیل پایه، 12 گلدسته، 4 ایوان، 4 دروازه، 4 کتیبه بزرگ مزین با آیاتی قرآنی، اشعار عرفانی عرفا و شاعران بزرگ، 3 سرای چه، یک منبر سنگی، کتابخانه (شامل 4 هزار جلد کتاب) و وضوخانه می‌باشد که در زیباترین محل شهرقدیم هرات تاسیس شده و در یک زمان گنجایش بیش از 100 هزار نمازگزار را دارد. گلدسته‌های مسجد…
منتشرشده در: اندیشه

 

(فریاد یک مهاجر افغانی در اروپا)

 

آوارگی رنج جان‌کاه کنده شدن است. کنده شدن از همه چیز و همه کس. از خاکی که در  آن بذرت جان گرفته و رشد کردی. با آب و خاکش زندگی کردی و انس گرفته‌ای و کنده شدن از کسان ات که هست و نیست آدمی است. آوارگی رنج مدام است که آواره را هردم بی‌تاب می‌کند. آدمی برای بقاء خود دست به هر کاری می‌زند تا زنده بماند و زندگی آرامی را برای خود مهیا نماید؛ آوارگی آخرین گزینه و اراده‌ی آدمی به سویی زندگی بهتر و چشم انداز روشن است.

هنوز خارج نشده از مملکت خود بدست قاچاق‌بران آدم افتادیم، کسانی که از انسانیت ذره هم نمی‌دانستند وفکر می‌کردیم آن‌ها از جنس آدمی نیستند؛ هرچیزی می‌گفتند باید می‌پذیرفتیم و در جاهای مختلف موتر به بدترین شکل ممکن شاید درطول عمر خود ندیده بودیم و تجربه نکرده بودیم جا بجا شده باهمان آب ونان خشک ناچیز باید ادامه می‌دادیم به رسیدن خود فکر نمی‌کردیم فقد فکر می‌کردیم چه وقت همراه باموتر واژه گون می‌گردیم .

به همین شکل شب‌ها وروزها را در کوه وبیابان وگاه گاهی سوار موتر مملو از ریسک وخطر طی می‌کردیم ویا هم بر روی زمین تر وپر برف، زیر سنگ وچوب از خستگی می‌خوابیدیم بدون اینکه نفس عمیق بکشیم. باتمام تحقیر دست بدست قاچاقبران می‌شدیم. هر دقیقه با خود می‌گفتیم شاید کمی بهتر شود. بالاخره با تمام دشواری‌ها به ترکیه رسیدیم.

بی‌خبر از اینکه بی‌رحم‌ترین دریا که هزاران هم وطن مارا به خودش غرق کرده است پیش‌رو داریم، با هزاران حراس و وحشت به‌ زور تفنگ قاچاقبران سوار قایق بادی با چند برابر گنجایش اصلی اش شدیم که ۹۵٪ احتمال می‌رفت که دیگر شاید لحظه‌های آخر زندگی ما باشد. اما ناچارتر از قبل تا اینکه نزدیک بود چندین بار غرق شویم وارد اولین کشور اروپایی یعنی یونان شدیم.

امیدوار شده بودیم که دیگر در کشورهای جهان اول هستیم؛ کشورهایی که سازمان ملل و حقوق بشر به معنی واقعی وجود دارد اما بی‌خبر از اینکه سازمان ملل و حقوق بشر برای پناهجویان افغانستان نیست و به حقوق مهاجرین افغانستان احترام ندارند .

نمی‌دانستیم که به سر زمینی آمده ایم که بدون برسی دقیق پرونده‌های پناهجویان افغانستان جواب رد یا منفی برای شان می‌دهند و دوباره به کشور جنگ زده وحشت و سرزمین مرگ دیپورت می‌کنند.

اما کجاست آن حقوق بشر و سازمان ملل متحد که صدای مهاجرین افغانستان را بشنود؟ کجاست حقوق بشر که دلیل خودکشی‌های جوانان و کودکان افغانستان را بپرسد و تحقیق کند؟ آیا پناهجویان افغانستان آدم نیستند ویا خون ما سرخ نیست رنگ دیگری دارد؟ویا هم ما برای معامله شما آفریده شده ایم؟

در سویدن تحصن را راه اندازی کردیم و این مدنی ترین حرکت است که شب و روز را به اعتراض از حقوق پناهجویی در زیر باران و سرما به روی خیابان می‌گذرانیم اما تابحال هیچ‌گونه جواب مثبت و قانع کننده‌ای از طرف شما مسئولین حقوق پناهجویان دریافت نکردیم واقعن ناعادلانه نیست؟

Go to top