منتشرشده در: فرهنگ وجامعه

زن ها نمی دانند که نیازهای شش گانه مرد چیست؟

نیازهای شش گانه مرد واقعا همین شش مورد است:

➊➭اعتماد

➋➭باور داشتن

➌➭قدردانی

➍➭تحسین

➎➭تأیید و

➏➭تشویق

اما گاهی زن ها به اشتباه، آن چه خود نیاز دارند را به همسرانشان عطا می کنند.

مردها نمی دانند که:

نیازهای شش گانه زن چیست؟

نیازهای شش گانه زن واقعا همین شش مورد است:

➊➭علاقه

➋➭درک

➌➭احترام

➍➭عشق ورزی

➎➭اعتبار

➏➭اطمینان خاطر

اما گاهی مردها به اشتباه، آن چه خود نیاز دارند را به همسرانشان عطا می کنند.

منتشرشده در: دین پژوهی

نلسون ماندلا رهبر آزادیخواه معروف جهانی در مورد کلمه نفرت می‌گوید: "نفرت" آموزش می‌خواهد. هیچ نسلی با نفرت به دنیا نمی‌آید. این همه جنگ و کشتار و ویرانی که امروزه شاهد آنی، محصول آموزش‌های نفرت انگیزی است که در سراسر جهان به انحاء مختلف به نسل‌ها داده شده و هنوز هم داده می‌شود.

سه جریان مخرّب نفسانی همواره بسیاری از نسل‌ها را در طول تاریخ به نابودی و اضمحلال کشیده اند؛ 1- عقیده پرستان؛ 2- نژاد پرستان؛ 3- وطن پرستان.

می‌بینی که هیچکدامشان "خدا پرست" نیستند. عقیده پرست، آن است که برداشت خودش را، دریافت‌های ذهنیِ خودش را می‌پرستد و غیر برداشت خود را هر چه باشد باطل می‌داند.

نژاد پرست، آن است که برتری‌اش را از طریق خون و مواریث آباء و اجدادی اش، توهّم کرده و خود را تافته جدا بافته می‌داند.

 وطن پرست، خاک پرستی است که حتی لحظه‌ای نمی‌تواند عاشقانه باور کند که همه فرزندان زمین‌ایم و این طبیعت زنده و واحد، مادر همه است. هر سه این جریانات، جریاناتی نفسانی اند که بر اساس منیّت شکل گرفته اند.

این‌ها هرکدام مرز بندی‌های خود را دارند و دقیقا از همین روست که خشونت زایند. زیرا آنچه بر اساس منیّت باشد درگیری زاست. چه برای ادامه‌ی بقا خود، باید غیر خود را نفی کند. لذا در ذات تعالیم هر سه جریان، نفرت و نفرت پراکنی مستقیم و غیرمستقیم  قابل مشاهده است. و "نفرت" کار نفس شیطانی است. 

انسانی که "حق پرست" است، از این جریانات فاصله می‌گیرد و چنان هوشمندانه رفتار می‌کند تا هیچگاه به دام نادانی بافی‌های هیچ‌کدامشان گرفتار نشود. یک انسان الهی، همواره به "صلح کل" می‌رود، پیوند می‌زند و آباد می‌کند و حیات عزتمند را برای همه طالب است. چه نیک می‌داند، این کل جامعه‌ی انسانی است که باید سالم و زنده و پویا باشد و نه بخشی از آن. و این میسر نیست جز آن که این سه جریان بیماری زا در جهان، از حَیِّز انتفاع بیفتند و دست شان از روح و جان مردمان کوتاه گردد. پس او شجاعانه خود را از این بندهای اسارت بار، می‌رهاند.

منتشرشده در: فرهنگ وجامعه

1-       دانش) دانش، چراغ اندیشه است و نور دل. ره سپردن بدون نور، گام زدن در کویر گمراهی است و از این رو، نمی‌توان کسی را که بدون نور علم، حرکت می‌کند، راهیِ منزل سعادت دانست. و البته شرط سودمندی این علم، عمل است. صِرف داشتن دانش، کارگشا نیست؛ بهره‌برداری از آن و عمل کردن به مقتضای آن، کارایی دارد. پا برای دویدن است و چشم برای دیدن . اگر ندویم و چشم را فرو بندیم، با انسان ناتوان و نابینا، چه تفاوتی داریم؟ کفران نعمت نیز کرده ایم.

دانش، آن اندازه مهم است که برای آنان که از این بهره الهی محروم اند، همنشینی با دانشمندان را توصیه کرده اند تا از عامل سعادت، دور نمانند.

2-       حق‌گرایی) زندگی، بر محور واقعیتهای هستی می‌گردد و راه یافتن باطل و پوچی، آن را به درّه نیستی و سقوط می‌کشاند. با حق بودن و حقیقت را باور داشتن و با آن چرخیدن و زندگی کردن، ما را در راه، نگاه می‌دارد و کِشته و حاصل کار ما را از گردونه، بیرون نمی‌ریزد. یک چرخش باطل در این مدار، ما را با نیروی گریز از حق، به فرسنگها دورتر از مسیر، پرتاب می‌کند که بر فرض توبه و بازگشت، فرصت ما کم گشته است.

بیندیشیم به سخن حقیقت مند امام علی(ع): «در همراهی حق، خوشبختی به وجود می آید.» به یاد داشته باشیم که باطل‌گرایی، خودمحوری، لجاجت و تعصّبهای بی‌اساس، همگی، دور شدن از حقیقت جاری هستی است و نوعی دوری از راه خوشبختی.

3-       رضایت و قناعت) انسان به سبب طبیعت کمالجویی خود، همواره در پیِ چیزی است که بهتر از آن، چیز دیگری نباشد و در هر حرکتی به دنبال کسب منزلت اول و قلّه افتخار آن است. این احساس آمیخته با سرشت ما، اگر در میدان مطلوبهای فانی و زودگذر قرار گیرد، حاصل آن، خوشی موقّت و سپس یک عمر حسرت است؛ حسرت تبدیل سرمایه‌های وجودی خود به چیزهایی ناپایدار و کم بها.

امّا اگر این احساس و این نیروی درونی در طلب اشیای حقیقی، پایدار، جاویدان و پرارزش باشد، ما را به خوشبختی حقیقی نزدیک می‌کند. راهنماییِ پیشوایان خوشبختی در این میان چنین است: آنچه از دنیا و اشیای کم قیمت و کم عمر آن دست یافته‌ای، خشنود و قانع باش و در طلب لذتهای جاویدان و پایا باش. دیگر توصیه‌های امامان(ع) درباره زهد و بی‌رغبتی به دنیا و نیز بخشش آنچه در دست داریم و سخاوتمند بودن نیز در همین جهت، توجیه می‌شوند.

4-       دوری از کینه و حسد) کینه‌توزی و حسدورزی، از بدترین صفات و زیانبارترین آنهاست. کینه، مانع رسیدن به اعتدال اخلاقی و رفتاری است و حسد، موجب انحراف اندیشه از مسیر اصلی زندگی. ما باید به خود، وظیفه خود و راه و مقصد خود بیندیشیم و سپس به یاری دیگران بشتابیم، نه آنکه همواره به فکر نعمتها، موفقیتها و کارهای دیگران باشیم. به دیگران اندیشیدن، آن هم برای ضربه زدن و جدا کردن، جهتِ حرکت ما را در مسیر زندگی تغییر می‌دهد و چشمان هدایت ما را از مراقبت مقصد، به پاییدن همراهان می‌کشاند و در چاه و چاله میان راه، سرنگون می‌سازد.

منتشرشده در: فرهنگ وجامعه

بچه‌ها معمولاً با قرار گرفتن در جمع، کمی خجالت می‌کشند و دست و پایشان را گم می‌کنند. این مسئله کاملاً طبیعی است و به مرور زمان برطرف می‌شود اما بچه‌هایی هم هستند که به هیچ وجه به جمع روی خوش نشان نمی‌دهند و دائماً خود را از نگاه و توجه دیگران مخفی می‌کنند. استمرار این حالت می تواند برای آینده زندگی آنها دردسر ساز باشد. پس بهتر است در این زمینه به چند نکته توجه داشته باشیم:

1-    گاهی خود والدین هم کم رو و خجالتی هستند. نه در جمعی حاضر می‌شوند و نه از آداب اجتماعی چیزی می‌دانند که به فرزندشان بیاموزند. در این صورت والدین باید قدم اول را برای خودشان بردارندیا تلاش کنند که شرایط متفاوتی را برای فرزندشان فراهم کنند.

2-    تنبیه و سرزنش کودک در جمع، مقایسه کردن او با دیگران، تمسخر و توهین به شخصیت کودک، حمایت افراطی و نظارت شدید بر کارها و ترساندن کودک از اشتباه و خرابکاری و هر عاملی که به اعتماد به نفس و احساس ارزشمندی اوآسیب برساند باعث کم رویی و گوشه‌گیری کودک می‌شود.

3-    اگر به هر دلیلی فرزند شما کم رو و خجالتی شده است مراقب باشید او را خجالتی خطاب نکنید. بهتر است بی‌سر و صدا فرایندی را طراحی کنید که به مرور مشکل او را درمان می‌کند.

4-    شما می‌توانید قدم به قدم فرزندتان را با جمع آشتی دهید. از جمع‌های ساده خودمانی شروع کنید. او را تشویق کنید برای شما شعر بخواند یا بخش‌هایی از کتاب داستانش را با صدای بلند بخواند یا قصه‌ای برای شما تعریف کند. با فرزندتان زیاد صحبت کنید و اجازه بدهید او هم در مورد مسائل مورد علاقه‌اش با شما صحبت کند. همراه با فرزندتان یک نمایش کوتاه بازی کنید و...

5-    به او مسئولیتهای کوچکی بدهید و او را تحسین نمایید. بخشی از خرید خانه را به او واگذار کنید. مسئولیت جواب دادن به تلفن را به او بدهید. یاد گرفتن یک مهارت هنری یا ورزشی هم می‌تواند کمک فراوانی به برطرف شدن این مشکل داشته باشد.

منتشرشده در: فرهنگ وجامعه

هر ملتی خصوصیات و اخلاق خاصی دارد که با آنها زندگی می‌کند؛ همانطور که هر انسانی اخلاق خاص خود را دارد. ملت افغانستان هم خصوصیات ویژه‌ای دارد که شناسنامه او شده است.اگر این اخلاق و عادات حسنه دست از سر این ملت قهرمان بردارد این کشور هم روزی عروس سعادت و خوشبختی را در آغوش خواهد کشید و تمدن و توسعه و بهروزی را تجربه خواهد ‌رد.

1-       بخور تا توانی!

این قانون می‌گوید بخور تا توانی! در گذشته می‌گفتند بخور تا توانی به بازوی خویش. ولی امروز معتقدند به بازوی خویش یا به بازوی کس دیگر مهم نیست فقط بخور! هر چه که باشد و هر کجا که باشد و مال هر کس که باشد و هر زمان که باشد مهم نیست، فقط بخور و کیف کن. از نوشابه و قند و چربی و شیرینی گرفته تا نفت و نان و برق و آب و گاز و زمین و دریا و کوه و جنگل و هر چیزی که به دستش برسد می‌خورد.

یک افغانستانی معمولا یا بره به سیخ می‌کشد یا چلم چاق می‌کند یا قابلی یا آش را فرو می‌برد. وقتی که از خوردن اینها فارغ شد به رشوت‌خواری، نزولخواری و رانت خواری می پردازد...

2-       توهم توطئه! و توطئه چینی!

یک افغانی اصیل همواره معتقد است که همیشه یک عده دارند بر علیه او توطئه می‌کنند. از رفیق و نارفیق و همکار و زن همسایه گرفته تا آمریکا و پاکستان و ... تا قبایل جنگلهای آمازون. این قانون می‌گوید: همیشه دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد و هرگز با کسی زیاد نزدیک نشوید و اسرار خودتان را هم به کسی نگویید. بنابراین ما همیشه دنبال دستی می‌گردیم که از آستین یک نامرد بیرون آمده و می‌خواهد بر فرق ما بکوبد و ما را نابود کند.

3-       خودحق پنداری و خودبرتر انگاری

یک افغانی معتقد است که همیشه بهترین است. همیشه حق با اوست و همیشه باید اول باشد. اگر کسی به ما بگوید بالای چشمت ابروست حتما ریگی به کفش دارد و باید نابود شود. افغانی معتقد است اگر کسی یا ملتی آزاد زندگی می‌کند از صدقه سری جهاد اوست و می‌گوید: ما تمدن با شکوه با تاریخ 5000 ساله بوده ایم و هستیم و خواهیم بود.

4-       همه چیزدانی و خودعلامه بینی

یک افغانی معمولا همه چیز می‌داند و در باره همه چیز متخصص است. کسی نباید بگوید من نمی‌دانم. اگر کسی گفت من نمی‌دانم یا ابله است یا ساده است یا بی‌سواد است و یا باز هم ساده است! این ملت بزرگ و فرهیخته در مورد نظریه نسبیت و آخرین تزهای مدیریتی و کهکشان راه شیری و فلسفه هگل و نظریات اقتصادی آدام اسمیت گرفته تا فهرست بهشتیان و جهنمیان و تمام قوانین علمی و عقلی و تجربی صاحبنظر و متخصص است. اصلا این بشر اگر در باره چیزی اظهار نظر نکند می‌میرد. باید حتما در باره همه چیز نظر بدهد و از همه کس انتقاد بکند و در باره همه چیز راهکار بدهد...!

5-       ... بس است!

منتشرشده در: دین پژوهی

کتاب" درسنامة روش تحقیق " مجید طرقی را می‌خواندم که "خط بَر" ام بالای تعریف کتابخانه و گونه‌های آن در رسید. با گرسنگیِ تمام خواندم و دلم را به جای اینکه سیر کند و خوش، بر عکس دیق کرد و ناراحت. هرچند بر خود اصرار کردم که آنچه در این کتاب گفته شده مربوط به یک کشور پیشرفته و دارندة بم اتم است، ولی نشد که قانع شوم. گفتم مگر ما از او چه کمبود داریم که این چنین نباشیم. خودم را قریب بود قانع بسازم، مبنی بر اینکه شاید بی‌خبر بوده باشم وکشورم نیز چنین و چنان باشد، اما یک هو خاطرات زمان دانشجویی‌ام به یاد آمد و تجربه ها. همه را بر باد داد. دیگر اصراری کارگر نشد. دلم را واداشت تا انگشت به کلید ببرم و چیزهای در این مورد" کتابخانه و انواع آن" بنگارم. شاید شود روزی که ملت من و دانشگاه ما نیز کتابدار و کتابخوان شود، چیزی که ما تا هنوز نشده ایم.

          مقاله‌های مختلف و در عین حال قوی در مورد دلایل عدم روی آوردن نسل جوان به کتاب و کتابخوانی توسط قلم بدستان وچیز فهم‌های کشور به تحریر رفته است. یکی از دلایل محکم، فقر اقتصادی جوانان قلمداد شده است که امر کتابخوانی را به بن بست زده است. این درست است، ولی امروزها شدت کتابخوانی در دانشگاه ها حد اقل فراوان است. آنهم در میان دانشجویان، نه در میان استادان، در این میان چیزی‌که کم و هیچ رونما می‌شود وجود کتابخانه‌های معیاری و کتاب‌های جدید و خوب است. هرچند بارها انگشت انتقاد به سوی جوانان بلند شده است که کتابخوان نیستند، ولی این را هیچ کسی نگفته است که در کشور و دانشگاه‌ها کتابخانه نیست و کتاب‌های که ارزش خواندن را داشته  باشد و جدید.

در تعریف کتابخانه آمده است که کتابخانه محلی است که اسناد و کتاب‌های علمی در آن  نگهداری می‌شود  و به نیاز‌های مراجعه کننده‌ها به سرعت پاسخ می‌دهد. وقتی‌که "به شدت" را خواندم دلم بد شد. رفتم به خاطرات کتابخانه دانشگاه بلخ که روزها منتظر می‌ماندم تاکتابدار لیست موضوعی کتابخانه را به من دهد و بعد کتاب را  از زیر آوار خاک و دود بلند کند و به من با پیشانی ترش امانت دهد. ما فقط هفته یک روز.  دست یافتن به کتاب در این کتابخانه همانند دست یافتن به الماس کوه نور است. چون کتابدار این کتابخانه دانش کتابداری را نمی فهمد و در عین حال محیط کتابخانه آنچنان تنگ وفشرده است که مسوول به زور خودش را کنار فرهنگ دهخدا می‌رساند. در انواع کتابخانه‌ها گفته شده است که یکی از آن گونه‌ها، کتابخانه‌های مراکز علمی- آموزشی است. در این جا فقط سه گروه می‌توانند بروند و بخوانند،" بخوانند" که اصلا ممکن نیست. فقط از پشت پنچره به گوش کتابدارِ اخمو سرود خاضعانه بخوانی تا حاجت روا شوی، اگر نه کتاب نیست. اساتید، دانشجویان و پژوهشگران. از سه فاکتور، آن میانی وجود دارد و می رود می‌گیرد، اما آن اولی نیز وجود فزیکی دارند و کتابخانه رفتن را خوش ندارند، آن سومی که اصلا وجود ندارد. ندیده ام استادی را که رفته به عنوان پژوهنده کتاب خوانده باشد و بعد ثمرش را به دانشجویان داده باشد. این را فراموش کنید که کتاب‌ها همه از عهد بوق هستند وتاریخ چاپ و خلق شان از عمر دانشگاه ما بالاست. به اساس گزارشی از بی بی سی، کتابخانه دانشگاه بلخ 30 هزار جلد کتاب دارد در فضای محدود و لیست موضوعی.  ناگفته می‌فهمیم که کتابخانه‌های ما در مقایسه با کتابخانه‌های دیگر دانشگاه‌های  دنیا هیچ است. مثلا کتابخانه بریتانیا 150 میلیون منبع دارد، کتابخانه ملی کنگره ایالت متحده آمریکا 29 ملیون منبع. همین طور نظر به معلومات بزرگترین کتابخانه دانشگاهی، کتابخانه دانشگاه هاروارد است که 16250117 نسخه کتاب دارد. بگذریم از این ها.

 دوم کتابخاه‌های ملی  است. این نوع از کتابخانه‌ها در خدمت آحاد مردم است. وظیفه اش گردآوری تمام آثاری است که در گذشته تولید شده و می‌شود، هست. اعطای حق تالیف به مولفان از دیگر وظایف این نوع کتابخانه‌هاست. طبق قانون" واسپاری" هر ناشر و مولفی موظف است که حد اقل یک نسخه از آثار منتشرة خود را به طور رایگان به کتابخانه ملی کشور ارسال و کتابخانه به او حق تالیف می‌دهد. این مهم در کشور ما تا هنوز زاییده نشده است و اندیشه‌های عقیم دانشمندان ما نیز توان خلق آثار علمی را ندارند. البته هستند کسانی که آثار خوب خلق کرده اند. این چند مورد بسنده نیست. کتابخانه‌های ملی تمام کتاب‌ها و تحقیقاتی که در مورد کشور به دیگر زبان‌های دنیا می‌شود، جمع آوری می‌کند. متاسفانه در کشور ما کتاب‌های ترجمه جز ترجمه‌های نشخوار شدة ایرانی‌ها دیگر چیزی وجود ندارد. کتابخانه‌های عمومی، شخصی و تخصصی گونه‌های دیگر هستند که در دیگر کشورها منبع آگاهی و فهم به حساب می‌آیند.

         فرهنگ کتابخوانی صفر نیست، ولی نبود کتابهای جدید این روند را به زور صفر ساخته است. به باور جواد ناجی، میانگین مطالعه شهروند افغانی در سال یک دقیقه است. این در حالی است که ما، در تولید مواد مخدر و فساد حرف اول را می زنیم. به گفته ایشان از قول کتابدار کتابخانه عامه کابل، زمانی کتابخانه عامه کابل پر از کودکان می شد که سالنی به مساحت 50 متر را دارا بود، ولی اکنون کودکان به جای خواندن با وسایل بازی شان در آن سالن بازی می‌کنند. در زمان طالبان  و جنگ‌های داخلی تمام کتاب‌ها به تاراج برده شد و از طرف دیگر برای واردات کتاب از کشورهای همسایه قیودات وضع شد. این شدکه کتابخانه‌ها خالی و هیچ شود. اکنون دانشگاه کابل که به عنوان دانشگاه مادر یاد می‌شود 300000 جلد کتاب دارد. می بایست ده چند این شمار را می‌داشت که ندارد. جامعه بی کتاب دقیقا همین است.

         در یک نگاه، هرزمان که کتابخانه‌ها مثل مارکت‌های مود وفیشن پر از مشتری شد، آن زمان این کشور از فقر دانش و فهم بدر می‌شود. در غیر این صورت تا که زندگی است افراطی گری است. 

منتشرشده در: فرهنگ وجامعه

 

      حتا اگر روشن هم فکر و نگاه کنیم، ما از جنگ خلاص نیستیم. این بلای سیاه سال‌هاست که بر سرنوشت ما دست دراز کرده است و بر شدت عمل و دوام خود پافشاری می‌کند. شاید این جنگ‌‌ها حاصل یادگیری اوتوماتیک سال‌ها و دهه‌های گذشته باشد. چه بدانیم!؟ تاریخ ما قطعا با جنگ وسلاخی شدن‌های عجیب همراه بوده است. اصلا سرنوشت ما با جنگ و انتحار عجین شده است. بخت ِسیاه همیشه با این مردم همراه بوده است و این مردم سال‌هاست که از دست این بلای سیاه خلاص نمی‌شوند.

یازدهم سپتامبر سال 2001 میلادی،  برای این مردم آغاز امیدهای خوش بود. گمان می‌رفت که با حضور جامعه جهانی و حقوق بشر این مردم به آرامش‌های ناتجربه شده برسند، اما این امیدها به خاک زده شد وتا اکنون همان تجربه‌های خون و آتش را تجربه می‌کنند؛ هرچند سال‌های اول فرمانروای آقای کرزی خوب بود. شهروندان می‌توانستند حد اقل شام را بدون انتحار و کشتار افطار کنند، ولی بعد از نیمة دوم زمامداری او وضعیت امنیت به وخامت گرایید. به ویژه با روی کارآمدن حکومت به اصطلاح وحدت ملی. این دو رهبر تا هنوزکه عمرشان قریب به تمام شدن است، نتوانسته‌اند کابینه‌شان را تکمیل کنند. این نارسای باعث شده است که مردم تجربه‌های تلخ جنگ و خون‌ریزی را به تکرار تجربه کنند.

جدای از اینکه مردم روزانه صحنه‌های خشن و خون آلود را می‌بینند، کودکان به عنوان تاثیرپذیرترین قشر این جامعه شناخته شده‌اند. این جنگ‌های نا‌تمام بر روان وسلامتیِ کودکان اثرهای ناگوار به ارث می‌گذارد. از احتمال به دور نیست که کودکان امروز  به نحوی خشونت‌های تجربه شده شان را برای نسل‌های دیگر حکایت و انتقال کنند. پس‌دهیِ این تجربه‌ها از دیدگاه روانشناسی بعید نیست. اثرهای بد جنگ در حافظة ناخودآگاه کودکان خانه می‌کند و بخواهی نخواهی در آینده همان داشته‌های قبلی شان اساس تصمیم‌های آینده شان قرار می‌گیرد. این درحالی به حقیقت نزدیک می‌شود که رسانه‌ها در امر تبلیغ جنگ وخشونت دست بلند را داراست. دست به دست شدن تصاویر کشته شده‌گان جنگ در صفحات اجتماعی و سرخط اخبار رسانه‌های تصویری و صوتی، می‌تواند تاثیر نا‌گوار بر روان کودکان داشته باشدکه به نحوی از این قشر قربانی می‌گیرد. این پخش تصویرها و گزارش‌های جنگی دو نوع قربانی را از کودکان می‌گیرد. اول کودکانی که درگیر جنگ هستند و کشته می‌شوند و بخش دوم کودکانی که این صحنه‌ها را به صورت عینی از رسانه‌های تصویری نگاه می‌کنند. رسانه‌های اجتماعی به همان پیمانه که برای نهادینه کردن امرهای زیبا تلاش می‌کنند، برای تبلیغ خون و آتش در ذهن کودکان نیز تلاش می‌کنند.

    جنگ و روان آسیب‌پذیر کودکان

آلبرت انشتین در سال 1932 میلادی بعد از آنکه جنگ جهانی دوم را تجربه کرد، نامة به زیگموند فروید نوشت که نظرش را دربارة جنگ وانسان بیان کند. انشتین نگران این بود که با پیشرفت فن آوری که بسیاری از آنها را خود برای رفاه بشر بوجود آورده است، ولی در خدمت جنگ افروزی و بی عدالتی قرار گیرد. چیزی که که امروز به حقیقت مبدل شده است و روان انشتین را اذیت می‌کند. فروید معتقد به زندگی و مرگ بود. او بر این باور بود که در یک  اجتماع دو گروه  از آدم‌ها زندگی می‌کنند، افراد زورگو و افراد ناتوان وتهیدست. از نظر انشتین تضاد منافع در میان انسان‌ها باعث دشمنی‌ها و کشمکش‌های جدی می‌شود. نهایت این دشمنی‌ها توسل به زور است. در  زندگی اجتماعی قدیم، زور بازو تنها ترین شیوة ممکن برای گرفتن حق بود. حالا که اسلحه جایگزین بازو شده است، زورمندان شدت دشمنی‌ها را دوچندان ساخته اند و این امر باعث شده است که نسل‌های امروز را آمادة دشمنی‌های فردا کنند. فروید نیز به این باور بود که کودکان به نحوی از دلاوری‌ها و شهامت‌های فزیکی اجداد  ونیاکان شان تقلید می‌کنند.

       ساخته‌های انشتین سال‌های بی انجام را قربانی می‌گیرد، اگر که مدیریت انسانی و بشری نشود. از زمان حمله آمریکا به عراق در سال 2003 میلادی، 3 میلیون انسان بی‌خانمان شده اند که نیمی از آنها کودکان هستند. پژوهشی که یونیسف روی 600 کودک عراقی 3 تا 10 ساله انجام داده، نیمی از اینها فشار روحی دارند، از جمله کسانی که شاهد کشته شدن والدین و دوستان شان بوده اند. جنگ بر علاوة  از اثرات مستقیم بر روان کودکان، اثرات غیرمستقیم مانند اشاعة فحشا، بزهکاری، افزایش توزیع مواد مخدر و...داشته است. کودکانی که در معرض هرگونه خشونت به ویژه جنگ بوده اند، خشونت را به سایر همنوعان خود انتقال می‌دهند. از سوی دیگر کودکانی‌که در معرض جنگ بوده اند، احساس همدلی هرگز در آنها شکل نمی‌گیرد، چون کودکی‌که با خشم بزرگ می‌شود همیشه می‌خواهد انتقام بگیرد.

کودکِ روان‌پریش

از دیدگاه روانشناسی کودک، احساس همدلی در کودکان از حدود 4 یا 5 سالگی به بعد رشد می‌کند. امروزها همه مان در رسانه‌های اجتماعی مسوول تبلیغ و پخش خشونت‌ها هستیم. چیزی‌که بر سلامت کودکان ما تاثیر ناگوار و تخریب کننده دارد. حادثة دلخراش  قریة میرزاولنگ ولایت سرپل بوقوع پیوست و تعدادی از هموطنان ما سلاخی شدند. اما سهم ما در این میان تبلیغ خشونت و جنگ شد. جسدهای سلاخی شده را هرکدام مان به رخ دنیا کشیدیم. حتا رهبران و استادان دانشگاه با گزینش پرخون ترین عکس‌کشته شده‌ها، پیام‌های تسلیت شان را رقم زدند. تبعات نشر این عکس‌ها در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های تصویری پیامد‌های زشت و غیر انسانی را در پی دارد. این مهم را فورا کسی واقف نیست. اگر روانشناسی به تبعات این گزارش‌ها بپردازد دقیقا که حقیقت‌ها را بر ملا می‌کند و بعد ما می‌دانیم که نادان‌تر از آنهای بوده ایم که آنهای دیگر را سلاخی کرده اند.

        جدای از اینکه جنگ آینده را برباد می‌کند، بلکه بر توانای‌های یادگیری، حافظه، تعاملات اجتماعی، استرس وتوانای کنترول احساسات کودکان اثرات منفی را به جا می‌گذارد. به گزارش سازمان صحی جهانی، در حال حاضر دومین علت اصلی مرگ در میان افراد 15 تا 29 سال افسردگی است. پس این افسرد‌گی را چه کسانی به بار می‌آورد؟ بدون شک افراد یک جامعه در این سهیم هستند. ایجاد مشکلات عاطفی، دغدغه‌های مالی، شوک از دست دادن والدین را جنگ به میان می‌آورد. همچنان ترس واسترس جنگ باعث افزایش شب ادراری، خودآزاری، تلاش برای خودکشی، رفتارهای پرخاشگرایانه، از دست دادن توان تکلم، لکنت زبان، امید نداشتن به آینده، مکتب نرفتن و... در نزد کودکان می‌شود. آلیسون شافر، مشاور ارشد برنامة سلامت روان سازمان "ورلد ویژن" می‌گوید:" جنگ بیش از هر چیزی کودکان را در شرایطی استرس‌زا و غیر قابل تحمل قرار می‌دهد که بر رشد مغزی کودکان اثر گذار است".

      پس انتظار نداشته باشیم که فرزندان و نسل‌های آینده مان نابغة زمان باشند. ما به دست خودمان بر ریشة مان تیشه می‌زنیم، بی خبر از اینکه تبعات نشر این عکس‌های پرخون و سلاخی شده چیستند. اگر به صورت فردی نمی‌توانیم جنگ را، راکد کنیم، بسیار به خوبی می‌توانیم کودکان مان را از اثرات ناگوار جنگ در امان نگهداریم. زین بعد کوشش نخواهیم کرد که در صفحه‌های مجازی مان اعضای تکه تکه شدة طفلی و سربازی را به نشر بگذاریم.

         

           

منتشرشده در: فرهنگ وجامعه

 

چالش و آسیبهای که امروز جامعه دانشگاهی و محیط علمی مارا مورد چالش قرار داده، عوامل سیاسی، فرهنگی، فکری، اقتصادی، علمی و نبود سیستم آموزشی مدرن، سنتی بودن سیستم آموزشی امنیتی  می‌باشد. این عوامل سخت در روند رشد و پویایی دانش و دانشگاه در جامه ما نقش بسزای داشته که هریک ازاین عوامل وفاکتورها را بصورت خلاصه به بحث می‌گیریم

1-       عامل سیاسی؛ قبلا گفتیم که افغانستان یک جامعه پس از جنگ و ویرانی است، بدون شک سیاست، بی‌ثباتی، عدم قانونمندی، نبودی پشتوانه لازم دولت، دخالت عناصر سیاسی و همچنان سیاسی شدن دانشگاه از قبیل مرکز تولید و پخش ایدیولوژی سیاسی- حزبی و قومی، استفاده ابزاری و سیاسی از این مکان برای مقاصد سیاسی، استخدام و گزینش کادرها با در نظرداشت گرایش قومی و سیاسی باعث گردیده که  دانشگاه به مرکز رقابت و کشمکش‌های سیاسی-قومی تیدیل گردد .این روند بدن شک چرخش ترقی و رشد علم را دچار توقف و ایست می‌کند.

2-       عامل فرهنگی؛ فقدان نگاه فرهنگی-ارزشی و نبود فرهنگ ارزجگذاری به دانش ودانشگاه،  بی‌اهمیت بودن دانش و دانشگاه در نظام فرهنگی جامعه ما باعث گردیده که توجه دستگاه قدرت و دولت نسبت به این مکان کمتر گردد. هم‌چنان نقش دانش و دانشگاه به عنوان پدیده مدرن همیشه مورد حمله گروه‌های افراطی و سنتی بود. هم‌چنان فقدان فرهنگ مطالعه وپژوهش درجامعه خصوصا درنظام دانشگاهی.

3-        عامل اقتصادی؛ افغانستان از جمله کشورهای فقیر محسوب می‌گردد، فقر دشمن دانش است، فقر و عدم توجه مالی دولت نسبت به دانش و کادرهای علمی باعث شده که اکثریت اساتید بجای تحقیق و نشر آثار و مقالات و کُتُب ، و کارهای علمی و پژوهی، مشغول به کارهای شخصی - تجاری و سیاست گردد تا با در آمد، از این ناحیه زندگی مادی ومعیشتی خود را سر و سامان بدهد.

4-       نبود ظرفیت و کادر علمی؛ اکثریت اساتید در دانشگاه‌ها از لحاظ علمی و تئوریک دچار مشکل اند، یعنی در سطحی از دانش و خردمندی قرار ندارند که بتوان مدیران خلاق و پُربار در آینده خدمت جامعه کنند، که از لحاظ سطح تحصیلات به درجه لیسانس و یا هم ماستر قرار دارد، و حد اقل از اساتید در جه ی تحصیل‌شان دکترا است، حتی از روند فعالیت‌های علمی، و پژوهشی، میزان تولید آثار و متن، تولید اندیشه و خلاقیت، فقدان عقلانیت و اندیشه ورزی، فارغ محصلین تقلیدگرا و عاری از هرنوع قدرت فکری و هنری معلوم می‌شود که دانشگاه دچار خلاء علمی و فکری است. این عامل از اساسی ترین فاکتورهای است که جامعه دانشگاهی افغانستان را سخت دچار سستی و کندی نموده  باعث شده که دانشگاه در تولید انسان های خلاق و دارای تعقل و اندیشه انتقادی عاجز باشد.

5-       سیستم آموزشی سنتی وکهنه؛ سیستم آموزشی سنتی و بسته از جمله نظام آموزشی است که دارای خصلت‌ها و یژگی ذیل می‌باشد مانند : قالب‌گرایی و نتیجه محوری، استاد و چیپتر، انضبا‌ط سخت و شکننده، فضای بسته فکری، عدم پرسشگری و انتقاد، نبود آزادی اندیشه و فکر، مطلق گرایی و یکسان اندیشی، نبود عقلانیت و اندیشه ورزی در سیستم آموزشی، تقلیدگرایی و محدودی فکر، واحد بودن منابع و عدم توجه به تفاوت‌های فکری ، جسمی و روانی دانش آموزان، فقدان گفتگوی و مباحثه، مطلق اندیشی ویکسان نگری .

این عومل از جمله چالشها و فاکتورهای است که فراروی دانش و دانشگاه درافغانستان  قرار گرفته باعث شده که ما باسیلی از نارضایتی‌ها، مدیران بی‌برنامه و فاقد هرنوع خلاقیت فکری و مادی، بی‌ثباتی سیاسی و اجتماعی ناشی از این وضعیت و رکود علم و فرهنگ در جامعه که یک امرضروری و ملزم است دست به گریبان گردیم . ما برای ایجاد یک جامعه ایده‌آل و انسانی، و مبارزه با هرنوع بدبختی اجتماعی و انواع از ناهنجاریها ، مجبوریم برای پالایش و اعمار پایه‌های دانش و دانشگاه قدم برداریم؛  نگذاریم این مکان کانون علمی وانسانی  به مرکز سکوت، تبعیض، سیاست، مذهب و قومیت قرار گیرد، رشد و توسعه دانشگاه باعث توسعه اجتماعی سیاسی و خودبسندگی فکری و خردمندی  در تمام حوزه‌های جامعه می‌گردد.

.

منتشرشده در: فرهنگ وجامعه

 

زندگی انسان در این جهان همراه با رنج و درد و تزاحمهای فراوان است که با هر چه بیشتر زیستن و افزایش سالهای عمر، میزان این رنج­ها و ناملایمتی‌ها نیز فزونی می‌گیرد. رنجهایی که با هربار وقوعشان ضربه‌ای بر قامت وجود انسان می‌نشانند و غم و حسرت و اندوه بسیاری بر جان او می‌افکنند. اما نکته‌ای که در این میان قابل توجه است خصلت شکوفاننده و بسط دهنده­ این رنجهاست که صبر و تسکین و قرار را برای انسان به همراه می­آورد و به وجود آدمی عمق و ژرفا می­بخشد. در این نوشتار به چند مورد از کارکردهای مثبت و تحول بخش رنج اشاره خواهم کرد.

ماهیت بی ثبات عالم

ما آدمیان در سنین نوجوانی و جوانی غالبا تصوری آرمانی از ماهیت جهان و اتفاقات و رخدادهای آن در ذهن داریم که مطابقتی با عالم واقع ندارد. تصویری که به دلیل مواجهه­ی کمتر با رنجها و شرور این جهان شکل گرفته و با واقعیت جهان بیرون فاصله­ی زیادی دارد. اما با افزوده شدن سالهای عمر و اندوخته شدن تجربه­های بیشتر این خام‌اندیشی جای خود را به واقع­بینی و درکی مطابق با واقع از ماهیت جهان می­دهد؛ چرا که پس از مواجهه با از دست دادن­ها و نرسیدن­ها و شکست­های فراوان و رنج حاصل از آنها ماهیت بی­ثبات و ناپایدار این عالم رخ می‌نماید و آدمی پس از آن برای کامیابی‌ها و ناکامی‌ها دچار شادیهای مستانه و غم­های ویرانگر نمی­شود و به درستی در می­یابد که هیچ غم و شادی­ای در این دنیا پایدار و همیشگی نیست و احوالاتش با اتفاقات جهان بیرون دگرگونی نمی­گیرد و بدون از سر گذراندن رنجها و ناملایمات زندگی این درک واقع بینانه به دست نمی‌آید و آدمی در همان خام­اندیشی کودکانه و رویاپردازی جاهلانه باقی می­ماند.

گشودگی وجود آدمی

قرار و آرامش و سکون برخلاف باور عامه در موافق بودن امور و کامیابی حاصل نمی­آید بلکه رهایی و طمانینه­ی حقیقی هنگامی پدیدار می­شود که آدمی طوفان­های مهیب و رنج­های بیشماری را از سر گذرانده باشد و این امر حکایتگر خاصیت عمق دهنده و گشاینده­ی رنج است. گویی دریای طغیانگر و فزونی­خواه وجود آدمی که تا قبل از مواجهه با رنج­های عظیم دربرابر بادهای مخالف، سرکش و بیقرار بود و در برخورد با صخره‌ها و موانع، بی‌تابی می‌کرد پس از تجربه­ی رنج­های بی­شمار به رودی عمیق و آرام مبدل می­شود که هر باد ناموافقی را بی‌شکوه و گلایه‌ای تاب می‌آورد و آرام و قرارش از وابستگی به رخدادهای جهان بیرون رهایی می­یابد.

مواجهه با تنهایی وجودی

هر انسانی هر قدر هم که دایره­ی آشنایان و اطرافیانش گسترده و متنوع باشد، هنگام مواجهه با رنج­های عظیم

در میابد که هیچ کس در کشیدن این رنج­ها همراهی­اش نمی­تواند بکند و این­ بار سنگین را باید به تنهایی به

دوش کشد و همین امر درکی از تنهایی وجودی به انسان می­دهد که تا پیش از مواجهه با رنج برایش میسر نبود

و این درک تازه به آدمی وجودی دیگر می­بخشد که از آمدن و رفتن هیچ انسانی در دایره­ی روابطش دچار

شعف و غم بسیار نمی­شود. چرا که می داند در عمیق­ترین ساحت­های وجودیش تنهاست و این تنهایی مرتفع

ناشدنیست.

درون نگری و تامل در خویشتن

یکی دیگر از خصلتهای تحول بخش مواجهه با رنج این است که چشم انسان را از دنیای بیرون و وقایع آن به جهان درون معطوف می‌کند. چرا که تا پیش از مواجهه با رنج­های عظیم، آدمی برای بهبود اوضاع و کسب احساس رضایت و آرامش چشم به تغییر و دگرگونی جهان بیرون و اتفاقات آن دوخته است و مدام در پی آن است که با دگرگون کردن شرایط و امکانات جهان پیش رو، بیشترین موافقت و هماهنگی را میان خواسته­های خود با ترتیب امور به دست بیاورد اما پس از گذراندن رنج­ها و ناملایمات زندگی، آدمی به نیکی در می­یابد که امید موافقت و کامیابی از جهان، واهی و تحقق نایافتنی است و همین امر دیدگان پرحسرت او را از دنیای مشوش بیرون به جهان بیکران درون معطوف می­کند و بازنگری و تامل در خواست­ها و آرزوها را سبب می­شود.

اینها تنها چند مورد از کارکردهای مثبت از مواجهه با رنج و غمهای بشری بود اما دایره ی این تاثیرگزاری‌ها به این موارد محدود نمی­شود و میتوان از کاکردهای بیشتری سخن گفت.

منتشرشده در: فرهنگ وجامعه

خواندن و دانستن این متن بالاتر از هر دانایی است.

ما تربیت نشدیم. تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگ‌ترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرف‌شنو باشیم، صبح‌ها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و اما ساده‌ترین و ضروری‌ترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم
؟ در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوه‌های نقد را به ما نیاموختند.

داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳ می‌گوید:

«اگر می‌خواهید بدانید کشوری توسعه می‌یابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانه‌های آن کشور نروید. این‌ها را به‌ راحتی می‌توان خرید یا دزدید یا کپی کرد. می‌توان نفت فروخت و همۀ این‌ها را وارد کرد. برای این که بتوانید آیندۀ کشوری را پیش‌بینی کنید، بروید در دبستان‌ها؛ ببینید آنجا چگونه بچه‌ها را آموزش می‌دهند. مهم نیست چه چیزی آموزش می‌دهند؛ ببینید چگونه آموزش می‌دهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظم‌پذیر، خطر‌پذیر، اهل تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت می‌کنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترش است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است. آیا باید در جوانی یا میان‌سالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟! به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی می‌کند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر می‌رویم و وقتی به خانه بر می‌گردیم، چند خط نمی‌توانیم دربارۀ آنچه دیده‌ایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیده‌ایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است. اگر حرف مولوی درست باشد که

فرع دید آمد عمل بی‌هیچ شک

پس نباشد مردم الا مردمک

باید بپذیریم که آدمیت ما به اندازۀ مهارت ما در «نگاه» است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم می‌گفت:

«اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری می‌کردم تا بچه‌ها قبل از این که به نگاه‌های سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»

می‌گفت: «کسی که به کلاس‌های طراحی می‌رود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیق‌تر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت می‌رود تا در طراحی پیشرفت کند.»

اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و چطور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم. انسانی که نمی‌‌تواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگر چه نقاشی‌های غارنشینان نشان می‌دهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
من پدرانی را می‌شناسم که در آتش محبت فرزندانشان می‌سوزند و برای رفاه و آسایش آنان سر از پا نمی‌شناسند، اما تا دهۀ هفتاد یا هشتاد عمرشان ندانستند که فرزندانشان بیش از خانه و ماشین، به آغوش گرم او نیاز دارند و او باید آنان را لمس می‌کرد و می‌بوسید و دست محبت بر سر و روی آنان می‌کشید. بسیارند پدرانی که نمی‌دانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یک‌بار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمی‌دهد.
در جامعه‌ای که از در و دیوار آن، سخن از حق و باطل می‌بارد، کسی به ما یاد نداد که چگونه از حق خود دفاع کنیم یا چگونه حق دیگران را مراعات کنیم و مسئلۀ «حق و باطل» را به حقوق افراد گره نزنیم. عجایب را در آسمان‌ها می‌جوییم، ولی یک‌بار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشده‌ایم. نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.

صفحه1 از69
Go to top