خود شناسی و خود بیگانگی از دیدگاه مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی در حوزۀ زبان پارسی از نوادر چهره‌های است که امروز اسمش طنین انداز جابلقا و جابلساست. این فرزانه مرد، در زمانی می‌زیست که به تعبیر دکتور برزین مهر: «توسن خودکامۀ سالاران مغول از کناره های سند تا اقصای خوارزم سُم می‌کوبید.»
سلطان العلما پدر مولانا بنا بر عواملی چون حمله مغولان و یا هم رنجش خاطری که از سلطان محمد خوارزم شاه داشت، دست به مهاجرت زد، این مهاجرت هم شاید در رشد و بالنده‌گی افکار و اندیشۀ مولانا بی‌تأثیر نباشد؛ چنانکه مولانا گوید:
        چشمۀ کز بلخ روزی سر کشید
        بحر شد چون رخت آن‌سوتر کشید
از طرف دیگر عده‌ای از شعر «نی‌نامه» بر علاوۀ تعبیرها و تفسیرهای عرفانی موجود، می‌گویند این شعر مبین احساسات و عواطف یک انسان مهاجر و دور از وطن است.
        بشنو از نی چون حکایت می‌کند
        وز جدائی‌ها شکایت می‌کند
        کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
        از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
مولانا مغزش خرم از معانی بود و خودش حصول این خرمی را بدون داشتن استعداد امری ناممکن می‌خواند:
        بی ز استعداد در کانی روی
        بر یکی حَبَه نگردی مُحتَوِی
        در گلستان اندر آید اَخشَمی
        کی شود مغزش ز ریحان خرمی!؟
وجود این استعداد خارق العاده در مولانا، باعث موانست وی با بحر معنا شده که اکنون دانشمندان عرصۀ ادبیات وی را لقب «خلاق‌المعانی» داده اند. پس مولانا بحر معانی است و یکی از معانی و مفاهیمی که در اشعارش به آن پرداخته «خودشناسی» و «خودبیگانگی» است؛ موضوعی که در آموزه‌های دینی و مذهبی ما، به کرات تاکید شده؛ چنانکه در حدیثی آمده است:
من عَرَف نَفسَهُ فقد عَرَفَ ربه ؛ ترجمه: آنکه خود را شناخت، خداوند را شناخته است.
در پیوند به این موضوع مولانا می‌سراید:
    در زمین دیگران خانه مکن
    کار خود کن، کار بیگانه مکن
ای تو در پیکار خود را باخته
دیگران را تو ز خود نشناخته
در این شعر می‌بینیم که در پرداختن به خود تاکید شده و گفته در زمینی که از آن خود تان نیست، خانه نسازید و در بیت دوم آن سرسخن با کسانی است که در مبارزه، خود را باخته و خود را با دیگران به اشتباه گرفته اند. هستند کسانی که تا پایان عمر بیگاری به بیگانگان می‌دهند و فکر می‌کنند که به خود خدمت کرده اند.
چنانکه می‌دانیم هر امری را با ضد آن بهتر می‌شود، شناخت. در این‌جا برای دستیابی به درک درست از «خودشناسی» بهتر است بدانیم که «خودبیگانگی» یعنی چه؟ دکتر علی شریعتی می‌گوید: خود بیگانگی یعنی خود را عِوَضی گرفتن و به جای خدمت به خود، خدمت به بیگانه کردن و خود را با بیگانه یکی پنداشتن. مولوی هم می‌سراید:
        چون پری غالب شود بر آدمی
        گم شود از مرد، وصف مردمی
        اوی او رفته پری خود او شده
        تُرک بی الهام تازی گو شده
هم‌چنان مولوی در حکایت دیگری، می‌گوید: مارگیری اژدهای افسرده را، مرده پنداشت و در ریسمان‌هایش پیچید و آورد در بغداد تا دیگران را بفریبد؛ می‌گوید: انسانی که باید مارها حیران او شود، حیران مار شده‌اند.
        آدمی کوهیست چون مفتون شود
        کوه اندر مار حیران چون شود
        خویشتن نشناخت مِسکین آدمی
        از فزونی آمد و شد در کمی
        خویشتن را آدمی ارزان فروخت
        بود اطلس خویش را بر دلقی دوخت
        صد هزاران مار و کُه حیران اوست
        او چرا حیران شده و مار دوست
در این شعر هم، انسان به نوعی جایش را عوض کرده و حیران مار مانده، در واقع این خودش از خودبیگانگی است؛ خود بیگانگی‌ای که امروز بیشتر دامنگیر انسانهای شِبه روشنفکر جامعۀ ماست، انسانهای که خود را با دیگران عوضی می‌گیرند و سراپا فریفته دیگران شده‌اند و از خود خالی. بگونۀ‌ی که با عقل دیگران می‌اندیشند، با چشم دیگران می‌بینند، با گوش دیگران می‌شنوند و با زبان دیگران حرف می‌زنند. مولانا خطاب به این گونه انسان‌های می‌سراید:
        چشم داری تو، به چشم خود نگر
        منگر از چشم سفیهی بی‌خبر
        گوش داری تو به گوش خود شنو
        گوش گولان را چرا باشی گرو
        بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن
        هم برای عقل خود اندیشه کن
پس بر کسانی که داعیه‌ي میراث‌داری اندیشه‌های مولوی هستیم، لازم است که گفته‌هایش را به گوش دل بسپاریم و بدان عمل کنیم؛ با عقل خود بیندیشیم، با چشم خود بنگریم و با گوش خود بشنویم.
در بیت آخر این شعر دوگونه بینش مطرح می‌شود که یکی آن از سر تحقیق به پدیده‌ها می‌نگرد و دیگری از سر تقلید. این دو بینش در نزد مولوی از ارزش یکسان برخوردار نیست، شاید بینش تقلیدی که مزورگونه است مدتی با بینش تحقیقی به رقابت پردازد؛ چنانکه گوید:
        قلب پهلو می‌زند با زر به شب
        انتظار روز می‌دارد ذَهَب
        با زبان حال زر گوید که باش
        ای مُزَوِر تا براید روز فاش
دیده می‌شود بینش تحقیقی انتظار روز فاش را می‌کشد، همین که فرا رسیدن روزفاش نزدیک می‌شود، اندک اندک سیه رویی تقلیدی‌ها آشکار می‌شود. مولانا منبع سخن آنکه از سر تحقیق به پدیده‌ها می‌نگرد سوز و درد و درک می‌داند و آن دیگر را مقلد کهنه آموز می‌خواند.
        از محقق تا مقلد فرق‌هاست
        کین چو داوود است آن دیگر صداست
        منبع گفتار این سوزی بود
        وان مقلد کهنه آموزی بود
سرانجام باید گفت ما شاگردان شایسته‌ی دبستان مولانا نیستیم، امروز در قلمرو اندیشه‌ی ما تقلید حکم می‌راند تا تحقیق؛ به دیگران تکیه می‎کنیم تا به خود. این امر باعث شده که از همه امور برداشت تقلیدی داشته باشیم و نتیجه اش آنست، امروز از جامعۀ علمی و فرهنگی ما ابداع و نوآوری رخت بربسته و جایش را به گفته‌ها، اندیشه‌ها، قوانین و اصطلاحات خالی می‌کند که هیچ سنخیت با فرهنگ، زبان و نیاز مردم این حطه ندارد و عدۀ این جنون بیگانه پروری را مایه مباهات، پیشرفت و ارایه نظر بِکر می‌پندارند؛ چنانکه گاهی بعضی افراد ازین قماش به مسند داوری تکیه می‌زند و گوید کسانی که مطالعاتش محصور در حوزۀ زبان پارسی‌ است، افکار و اندیشه‌هایش به انجماد می‌گراید تا انبساط. طور قطع باید گفت اینگونه داوری ها ناشی از سبک اندیشی داور است نه چیزی دیگر. درآخر این شعر علامه اقبال لاهوری را نتیجه و حسن‌خِتام  نبشته قرار می‌دهم.
        همچو آیینه مشو محو جمال دیگران    
        از دل و دیده فروشوی خیال دیگران
        در جهان، بال و پر خویش گشودن آموز
        که پریدن نتوان با پر و بال دیگران

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

Go to top