داستان

داستان (74)

منتشرشده در: داستان
  زن نمی‌دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می‌گفت و می‌خندید؛ اما چه اتفاقی افتاده بود که حالا آن مرد مهربان و بذله‌گو، به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر راهی را که می‌دانست رفت؛ اما دریغ از اینکه چیزی تغییر کند. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می‌کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد.…
منتشرشده در: داستان
  در سال‌های نه چندان دور، زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای منطقه زندگی می‌کرد. در آن دوره منطقه مورد نظر فقط یک قصبه مرزی بود که اهالی‌اش را راهزنان گریزان از عدالت، قاچاقچی‌ها، روسپی‌ها، ماجراجویانی که در جست‌وجوی همدست به این‌جا می‌آمدند و قاتلانی بودند که بین دو جنایت این جا استراحت می‌کردند. شرورترین آن‌ها مرد عربی به نام آحاب بود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و مالیات‌های…
منتشرشده در: داستان
  چارلی چاپلین هنرمند بزرگ طنز سینمای جهان می‌گوید: با پدرم سيرک رفته بودیم؛ در صف خريد بليط زن و شوهری با چهار فرزندشان جلوی ما بودند كه با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی‌هایی که قرار بود ببینند، صحبت می‌کردند. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه، قیمت بلیط‌ها را به آن‌ها اعلام کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمی‌دانست چه بکند و به…
منتشرشده در: داستان
مولانا در دفتر دوم مثنوی، به مناسبتی بر سر این سخن می‌رود که در این دنیا، هر کسی جایی و مرتبه‌‌‌ای دارد و تفاوت انسان‌ها و دنیای درون آنان، گاه چنان است که راهی به یک‌دیگر ندارند. پس یکسان‌سازی انسان‌ها ممکن نیست و به همین دلیل باید تفاوت‌ها را بیش‌وكم پذیرفت. انسان، کتاب و مقاله نیست که بتوان او را چنان ویرایش کرد که رسم‌الخط آن با دیگر کتاب‌‌ها و مقالات یکسان شود. مولوی برای شرح این نکته، حکایتی طنزآمیز…
منتشرشده در: داستان
  صبح زود، آدم‌ها و بایسیکل‌ها، خودشان را از لابه‌لای دود موترها، بیرون می‌کشند و از حاشیه به متن شهر می‌گریزند و با غروب خورشید، از متن به حاشیه بازمی‌گردند و شب در بیغوله‌های خود میخسبند و باز در فردایی دیگر، در این روزمرگی اندوهناک، در خاک، و بوی تعفنِ سرک‌ها و کوچه‌ها گم می‌شوند. این روزمرگیِ غفلت‌زا، رازهای مکنون کابل، این غول هراسناک را از یاد می‌برد. شهر، متنی مُصَور، نمادین و شناور است و هر شهری شخصیت، معنا…
منتشرشده در: داستان
كوزه‌گری بود كه كوزه و كاسه لعابی می‌ساخت. یك شاگرد زرنگ داشت که خیلی دوست داشت و از یاد دادن به او كوتاهی نمی‌كرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام كارهای كوزه‌گری و كاسه‌گری را یاد گرفت و پیش خودش فكر كرد كه حالا می‌تواند یك كارگاه جدا درست كند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من كم است.» كوزه‌گر قدری مزدش را زیاد كرد ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز…
منتشرشده در: داستان
  در پنجمین سالی که به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم. ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و…
منتشرشده در: داستان
این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه، در مدرسه مروی تهران دانش آموز بوده؛ اما دانش آموز بسیار فقیر و درمانده. یک روز نظرعلی از روی درماندگی و ناداری به ذهنش می‌رسد که برای خدا نامه‌ای بنویسد و این نامه را می‌نویسد. نامه نظرعلی حالا در موزیم گلستان تهران تحت عنوان "نامه‌ای به خدا" نگهداری می‌شود. متن نامه‌ی نظرعلی به خدا این است: بسم الله الرحمن الرحیم خدمت جناب خدا !…
منتشرشده در: داستان
در یک روز بهاری، شادی و غم در کنار دریاچه‌ای به هم رسیدند. به هم سلام کردند و کنار آبهای آزاد نشستند و گفت و گو کردند. شادی از زیبایی زمین و شگفتی هر روزه زندگی در جنگل و کوه‌ها و ترانه‌ی برخاسته در سیده دم و شامگاه سخن گفت. غم نیز سخن گفت و با هر آنچه شادی گفته بود موافقت کرد؛ زیرا غم، جادوی زمان و زیبایی‌اش را می‌دانست. غم وقتی از بهار در میان دشت‌ها و کوه‌ها…
منتشرشده در: داستان
  مولاناجلال‌الدین محمد بلخی در دفتر سوم مثنوی معنوی، روایتی دارد تمثیلی، از مرد مارگیری که اژدهای یخ زده‌یی را مرده پنداشته بود. این روایت با این بیت آغاز می شود: یک حکایت بشنو از تاریخ گوی تا بری زین راز سرپوشیده بوی بوی بردن، همان درک کردن و فهمیدن است. بر بنیاد حکایت آن تاریخ‌گوی، مرد مارگیری در یکی از روزها زمستان به کوهستانی رفت به هوای شکار مار؛ اما در کوهستان به اژدهای یخ‌زده‌یی بر می خورد. مارگیر…
صفحه1 از8
Go to top