دوشنبه 08 جوزا 1396 برابر با 28 می 2017

داستان

داستان (56)

منتشرشده در: داستان
  در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان تأمل‌برانگیزی درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌توانست. دوستان و آشنایان همیشه او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند؛ اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها…
منتشرشده در: داستان
  گروهی دزد غارتگر، بر سر کوهی در کمین گاهی به سر می‌بردند و سراه قافله‌ها را گرفته به قتل و غارت می‌پرداختند و موجب ناامنی شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی‌توانستند بر آن‌ها دست یابند، زیرا در پناهگاهی استوار در قله کوهی بلند کمین کرده بودند و کسی را جرأت رفتن به آنجا نبود. فرماندهان اندیشمند کشور برای مشورت گرد هم نشستند و درباره دستیابی بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند…
منتشرشده در: داستان
  خوبی را باید روی سنگ حک کرد!   يک روز دو دوست با هم و با پاي پيادهاز جاده‌اي در بيابان عبور مي کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعي با هم اختلاف پيدا کرده و به مشاجره پرداختند. وقتي مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان يکي از دو دوست به صورت دوست ديگرش سيلي محکمي زد. بعد از اين ماجرا، دوستي که سيلي خورده بود بر روي شن‌هاي بيابان نوشت: امروز بهترين دوستم به من سيلي زد. سپس به راه…
منتشرشده در: داستان
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و شنا كنان خود را به جزيره كوچكي برسانند.  دو نجات يافته هيچ چاره‌اي به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند؛ و چون هر كدامشان ادعا مي‌كردند كه به خدا نزديك‌ترند و خدا دعايشان را زودتر مستجاب مي‌كند، تصميم گرفتند كه جزيره را به دو قسمت تقسيم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به…
منتشرشده در: داستان
#چرچیل می‌گوید: در میانه جنگ جهانی دوم در حالی که لندن زیر بمباران نازیها بود، قرار جلسه‌ای بسیار مهم داشتم. به علت اشتغال به کارهای دیگر، چند دقیقه مانده به جلسه به راننده‌ام گفتم مرا فوری به محل جلسه برساند. #راننده مسیر کوتاه ولی ورود ممنوع را انتخاب کرد. وسط خیابان ناگهان افسر راهنمایی‌ قبض جریمه در دست، دستور توقف داد. راننده گفت: «این موتر نخست‌وزیر است. ایشان به جلسه محرمانه‌ای می‌رود و باید سر ساعت به جلسه برسد.» افسر…
منتشرشده در: داستان
  روزی، سنگ‌تراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌كرد، از نزدیكی خانه تاجری می‌گذشت. دروازه خانه تاجر باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران تاجر را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این تاجر چقدر قدرتمند و ثروتمند است! سنگتراش، ناگهان آرزو كرد كه او مانند آن تاجر باشد. در یك لحظه، او تبدیل به تاجری با جاه و جلال شد. تا مدت‌ها فكر می‌كرد كه از همه قدرتمندتر…
منتشرشده در: داستان
  كوزه‌گری بود كه كوزه و كاسه لعابی می‌ساخت. خیلی هم مشتری داشت. این كوزه‌گر یك شاگرد زرنگ داشت. چون كوزه‌گر شاگردش را خیلی دوست داشت، از یاد دادن به او كوتاهی نمی‌كرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام كارهای كوزه‌گری و كاسه‌گری را یاد گرفت و پیش خودش فكر كرد كه حالا می‌تواند یك كارگاه جدا درست كند. بهانه گرفت و گفت: «مزد من كم است.» كوزه‌گر قدری مزدش را زیاد كرد ولی شاگرد باز هم راضی نشد و…
منتشرشده در: داستان
  درویشی را ضرورتی پیش آمد. کسی گفت: فلان نعمتی دارد بی‌قیاس. اگر به سرّ حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفت: من او را ندانم. گفت: منت رهبری کنم. دستش گرفت تا به منزل آن شخص در آورد. یکی را دید لب فروهشته و تند نشسته. برگشت و سخن نگفت. کسی گفتش چه کردی؟ گفت: عطای او را به لقایش بخشیدم. مبر حاجت بنزدیک ترشروی که از خوی بدش فرسوده گردی اگر گویی…
منتشرشده در: داستان
چرچيل؛ نخست وزير معروف بريتانيا، روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسيد، به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم. راننده گفت: نه آقا! من می‌خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم. چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده تاکسی با ديدن اسکناس گفت: گور…
منتشرشده در: داستان
  در شهری توریستی، در گوشه‌ای از دنیا درست هنگامی که همه در یک بدهکاری بسر می‌برند و هر کدام برمبنای اعتبارشان زندگی را می‌گذرانند و پولی در بساط هیچ‌کس نیست، ناگهان، یک مرد ثروتمند وارد شهر می‌شود. او به تنها هتلی که در این شهر ساحلی است مراجعه می‌کند، اسکناس 100 یورویی را روی پیشخوان هتل می‌گذارد و برای بازدید اتاق و انتخاب آن به طبقه بالا می‌رود. صاحب هتل، اسکناس 100 یورویی را برمی دارد و فورا می‌رود…
صفحه1 از6
Go to top