داستان

داستان (63)

منتشرشده در: داستان
  والیس حکیم را پرسیدند: خوشی چیست؟ فرمود: «دست یافتن بر آنچه روزی است». گفتند: اندوه چیست؟ فرمود: «دست، کفچه کردن بر آنچه روزی نیست». و عرب گوید که: «الرّضا بِالکفاف خَیرٌ مِنَ السَّعیِ عَلَی الإسراف». رو رو، به خوش زی، مخور اندوهِ کم و بیش تا چند تو را در طمعِ نفس روا؟ رو گر راه قناعت سپُری در پی روزی خورشید به دنبال تو چون سایه زند دو گر همچو گدایان به جهان خوشه نچینی نُه خرمنِ افلاک،…
منتشرشده در: داستان
    امروز یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام بود؛ اوّل صبح، مشاجره‌ای بین من و همسرم صورت گرفت که البته به دعوا منجر شد و آخر سر هم، ایشان قهر کرد و به خانه پدرش رفت. دو سه ساعتی از این قضیه نگذشته بود که مطّلع شدم دو تا از چک‌هایم برگشت خورده؛ به همین دلیل، رفتم تا به هر صورت که شده، پولی گیر بیاورم و آن‌ها را بدهم. ظهر به خانه برگشتم تا ناهاری بخورم و کمی استراحت…
منتشرشده در: داستان
ت حاکم مطرح ساخت و نمادها و سمبول ها را برخلاف فهم مسلط به میان آورد؛ چه کسی شایسته داوری میان دوقرائت است؟ ترجیح یکی بر دیگری باچه معیاری می تواند صورت بگیرد؟ ۳-آیا تنها متدینان اند که زبان دین را می فهمند یا غیرمتدین نیزقادر به قرائت درستی از آن می باشد؟ ۴- آیا معتقد بودن به دینی می تواند زمینه انحراف معنایی را درپی داشته باشد و شخص بجای داوری منصفانه، بدفاع غیرمنصفانه بپردازد؟ ۵- حقیقت چیست؟ آیا…
منتشرشده در: داستان
مرد جوان فقیر و گرسنه‌ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد، در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود، با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی‌ها داشتم. آن وقت آن‌ها را می‌فروختم و لباس و غذا می‌خریدم. یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد: اگر لطفی به من بکنی، هر قدر ماهی بخواهی به تو می‌دهم. -        این قلاب را نگه دار تا من به…
منتشرشده در: داستان
مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می‌شد و بلافاصله کار خود را شروع می‌کرد. مورچه خیلی کار می‌کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود. سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می‌کرد، متعجب بود. شیر فکر می‌کرد اگر مورچه می‌تواند بدون نظارت، این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت. بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت و به نوشتن…
منتشرشده در: داستان
  در ناحیه کشمیر، در شکارگاهی خوش و مرغزاری پاکیزه و خرّم، روزی، صیّادی دام بگسترد و دانه افکند و در کمین نشست. ساعتی گذشت؛ دسته‌ای کبوتران رسیدند و سرکرده‌ای داشتند به نام مطوّقه. کبوتران چندان که دانه بدیدند غافل‌وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند. صیّاد، بشتاب روان شد که آن‌ها را فرو گیرد. کبوتران هریک خود را می‌کوشید. مطوّقه دید کوشش فردی نتیجه‌ای ندارد و تلاش‌ها به هدر خواهد رفت و در بند خواهند ماند. نکته‌ای ظریف…
منتشرشده در: داستان
    ر یک جمع از افراد مختلف؛ زنان و مردان نشسته بودم، حوصله نداشتم و نمی‌دانستم چه کنم. یک مجله‌ روی میز بود که جدول زیاد داشت. آن را برداشتم، ورق زدم، قلم را برداشتم و آهسته و آرام زیر لب خواندم: سه حرف، عمودی. یکی گفت: بلند بگو. گفتم یک واژه‌ی سه حرفیه، از همه چیز برتر است. آقای تاجر گفت: پول. تازه عروس مجلس گفت: عشق. شوهرش گفت: یار. کودک دبستانی گفت: علم. آقای تاجر پشت سرهم…
منتشرشده در: داستان
  در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان تأمل‌برانگیزی درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌توانست. دوستان و آشنایان همیشه او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند؛ اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها…
منتشرشده در: داستان
  گروهی دزد غارتگر، بر سر کوهی در کمین گاهی به سر می‌بردند و سراه قافله‌ها را گرفته به قتل و غارت می‌پرداختند و موجب ناامنی شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی‌توانستند بر آن‌ها دست یابند، زیرا در پناهگاهی استوار در قله کوهی بلند کمین کرده بودند و کسی را جرأت رفتن به آنجا نبود. فرماندهان اندیشمند کشور برای مشورت گرد هم نشستند و درباره دستیابی بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند…
منتشرشده در: داستان
  خوبی را باید روی سنگ حک کرد!   يک روز دو دوست با هم و با پاي پيادهاز جاده‌اي در بيابان عبور مي کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعي با هم اختلاف پيدا کرده و به مشاجره پرداختند. وقتي مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان يکي از دو دوست به صورت دوست ديگرش سيلي محکمي زد. بعد از اين ماجرا، دوستي که سيلي خورده بود بر روي شن‌هاي بيابان نوشت: امروز بهترين دوستم به من سيلي زد. سپس به راه…
صفحه1 از7
Go to top