تصنیف جمعه

 

همه جمعه دیده به راهم مگر آید یوسف زهرا

مبادا این دیده خون گردد تا دگر جمعه تا دگر فردا

شود آیا جمعۀ دیگر چشم ما روشن بر جمال او

شود آیا هفتۀ دیگر محو روی او این دل شیدا

چو شب آید سینه تنگ آید ابر غم‌آید مه نهان گردد

مده‌ امیدت ز دست ای دل، شب سحر گردد، مه شود پیدا

به‌پا خیز مهدی دوران ذولفقا حیدر به کف گیر

به هم ریزد کاخ جباران بشکند پشت لشکر دنیا

نشیند بر سفرۀ عدلش صلح و آرامش شکر حق گویان

به رقص آید سرو آزادی، در سماع آید ماهی دریا

زند خنده از شوقش درکشد سرمه نرگس از لطفش

کشد شعله لاله از مهرش بشکفد سوسن در دل صحرا

شود گلشن کلبۀ احزان گر رسد بوی شاهد کنعان

خزان گردد حزب اهریمن بشکند شاخ غصه و غم‌ها

خداوند ابشکن این هجران تا شود درمان درد بی‌درمان

نمایان کن حجت خود را تا فروافتد پرچم اعدا

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

Go to top