شعر

شعر (169)

منتشرشده در: شعر
جغرافیا هم با ما خوب تا نکرد ! ما در کور ترین نقطه ی جغرافیا رویِ مدارِ بی انصافی متولد شدیم تا فصلی جدید و عبرت انگیز برایِ تاریخ باشیم ... ! ما ریاضی هایمان ضعیف بود ! و گرنه می فهمیدیم اینجا حقوقِ هیچ آدمی ، با آدمِ دیگر ، برابر نیست ! اینجا قوانینِ انسانیت ، هر ثانیه ، نقض می شود ! و ما شاهدانِ عینیِ یک سقوطِ احمقانه ایم ! مثلاً قرار نبود به عقب برگردیم…
منتشرشده در: شعر
‍ شام‌ات شب بغداد و رُخت صبح دمشق است از صلح بگو، صلح خط اول عشق است از جنگ تو رسوا شده این ملک به عالم بمب تو خودت را بکفاند به جهنم در باغ نه گل ماند؛ نه آواز قناری طفل وطن از دست شما گشت فراری این کشتن و این سوختن خانه و معبد نه حکم خداهست؛ نه دستور محمد فتوا غلط و جنگ غلط، کار تو زشت است باور نکنم آخر این جاده بهشت است از جنگ…
منتشرشده در: شعر
«راه آگاهی» یا «چاه تباهی»؟! احمق ها دو گروه اند: یکی آنان که هیچ «نمی دانند»،ولی سکوت را «نمی توانند». و دیگر کسانی که خیلی «می دانند»،ولی بجاگفتن را «نمی توانند». دانستن ،«ظرفیّت راهبُرد» می خواهد و «عقلانیّت کاربُرد». آن جا که «ادّعای دانش» به «ارتقای بینش» نینجامد، آن دانش نه «بال»،که «وبال» است! در «دانش آموزی» و «تجربه اندوزی»، مهم تر از «ظرف»، «ظرفیّت» است. نهال،هر چه «پُربارتر»،«باوقارتر»، و هر چه «بی بارتر»،«بیعارتر»! چه بسیار افرادی که «توهُّم دانایی»،آنان…
منتشرشده در: شعر
«هنجار عادی» و «تکرار تراژدی»! در «گزارش خبر» و «نگارش نظر»، گاه مرگ یک نفر را «غم انگیز» و «اسف آمیز» می دانند، ولی مرگ هزاران «نفر» و میلیون ها «بشر» را «شمار» و «آمار» می نامند! گویی «ژرفای فاجعه» که از «جفای واقعه» بگذرد، «اَلَم ،عادی» می شود و «غم،متمادی»! چه بد است که «انبوهِ اندوه»،«نستوه را به ستوه» آوَرَد! ..و انسان چه «غافل» و «سخت دل» می شود، آن گاه که «تکرار تراژدی» را «هنجارِ عادی» تلقّی کند!…
منتشرشده در: شعر
   «درکِ دردها» و «ترکِ طردها»! در شهری که «انتقادها دیده» و «فریادها شنیده» نمی شود، «هاله های داد» و «شعله های فریاد» ، نه از «حجم زبان»، که از «مغز استخوان» زبانه می کشد. در این جا «خودسوزي» در راه «دگرسازي»، «آخرين تلاش راه» و «واپسین پرخاش دادخواه» است. حاکمانی که کمترین بهره از «کفایت» و «درایت» را دارند، پیش از این که «انزجار توده» به «انفجار ستوده» بینجامد، گوش ها را باز» و «چشم ها را فراز» می…
منتشرشده در: شعر
شهر غزنین نه همانست که من دیدم پارچه فتاده‌ست که امسال دگرگون شده کار خانه‌ها بینم پر نوحه و پر بانگ و خروشنوحه و بانگ و خروشی که کند روح فگار کوی‌ها بینم پر شورش و سرتاسر کویهمه پر جوش و همه جوشش از خیل سوار رسته‌ها بینم بی‌مردم و درهای دکانهمه بر بسته و بر در زده هر یک مسمار کاخ‌ها بینم پرداخته از محتشمانهمه یکسر ز ربض برده به شارستان بار مهتران بینم بر روی زنان همچو زنانچشم‌ها…
منتشرشده در: شعر
  همه جمعه دیده به راهم مگر آید یوسف زهرا مبادا این دیده خون گردد تا دگر جمعه تا دگر فردا شود آیا جمعۀ دیگر چشم ما روشن بر جمال او شود آیا هفتۀ دیگر محو روی او این دل شیدا چو شب آید سینه تنگ آید ابر غم‌آید مه نهان گردد مده‌ امیدت ز دست ای دل، شب سحر گردد، مه شود پیدا به‌پا خیز مهدی دوران ذولفقا حیدر به کف گیر به هم ریزد کاخ جباران بشکند پشت…
منتشرشده در: شعر
  عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش! هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که…
منتشرشده در: شعر
  زد پرچــــــم حریـــــت آن رهبـــــــر آزادی در کرببلا با صـــــــد زیـــــب و فــر آزادی این درس به دنیا داد از مدرســـــــۀ مردی کز قتل نمی‌رســــــد، هر پیـــــــکر آزادی من بار ستـــــم را کی،بر دوشکشم بالا این رســـــم روا نبــــود در کشـــور آزادی بگذار شــود مقطوع، رگ‌های گلوی من کز قطـــع رها سازم، هر حــــــنجر آزادی قاسم بدهم ایــــــــنک، در راه رضای حق قربانی حـــــق ســـازم، این اکــــبر ازادی تا دست ابوالفضـــــلم، از تن نفتد بر خاک از خــاک نـــــــبردارم،…
منتشرشده در: شعر
  هر که پیمان با هوالموجود بست گردنش از بند هر معبود رست مؤمن از عشق است و عشق از مؤمن‌ست عشق را ناممکن ما ممکن‌ست آن شنیدستی که هنگام نبرد عشق با عقل هوس پرور چه کرد؟ آن امام عاشقان پور بتول سرو آزادی ز بستان رسول الله الله بای بسم الله پدر معنی ذبح عظیم آمد پسر بهر آن شهزاده‌ی خیر الملل دوش ختم المرسلین نعم الجُمل سرخ رو عشق غیور از خون او شوخی این مصرع از…
صفحه1 از17
Go to top