شعر

شعر (152)

منتشرشده در: شعر
  امید اینجا به غارتگاه حسرت رفته سامانش به هر دستی که دیدم، پاره‌ای دارد ز دامانش در این مرتَع، شکار مکرِ روباهان شد آن غافل که آگاهی ندادند از کنام شیر یزدانش کدامین شیر یزدان؟ مرتضی آن صفدر غالب که می‌خوانند مردان حقیقت، شاه مردانش شهنشاه یقین، تختِ جهان عزّت و قدرت که اعجاز کلام ال... دارد کوس برهانش نگه، دریوزه کن تا بینی آن آیات قدرت را به دل‌ها گوش نِه، تا بشنوی آواز قرآنش قضا، ترتیبی از…
منتشرشده در: شعر
  مومن و مجاهد و برادر شده طالب کافر شده کافر شده کافر شده کابل آتش شده دستان پر از مهر برادر بر آتش او بال کبوتر شده کابل یک سو جگر خواهر و یک سو دل مادر در خون دل و دیده شناور شده کابل دریای روان است پر از آتش و تابوت شهر نوی از خاک و خکشتر شده کابل کودک شده خاکستر و گهواره شده خاک از بخت سیاه است که مادر شده کابل از عشرت و…
منتشرشده در: شعر
تا تو را دارم ندارم هیچ در دنیا غمی دم غنیمت می‌شمارم در کنار همدمی گاه باید زندگی را ساده انگارید یار یعنی افتادی؟ بلی، افگار گشتی؟ یک کمی گر نداری درهم و دینار جانت جور باد شهرِ بعد از جنگ واری از چه درهم برهمی ؟ جان من در مفلسی هم می‌توان خوشحال بود نوکر کس نیستی پس شهریار عالمی عشق اگر نازل شود آدم پیمبر می‌شود آی خفته در گلیم ! از خود برآ تو آدمی سروِ پا…
منتشرشده در: شعر
وقتی قبیله قبله شود مغز مغز خر دیوانه عقل کُل شود و دزد راهبر هرسو هزار کله و "هرکله بِرخیال " کو ٱن سری که جمع نماید هزار سر جای پرنده خرمگسانند در هوا جای درخت روید ازاین خاک ... خر ملا به میل خویش فروشد بهشت را بر زنگیان مست و پسرهای بی‌پدر مردان ایلیاتی ما گوسفندی اند باب شکار گرگ و اجل‌های بی‌خبر شاید هزار سال دگر لازم است تا ٱدم شوند طایفه غولهای نر این غولهای بادیه…
منتشرشده در: شعر
آن شور و آن شراره برایم نمانده است یک فرصت دوباره برایم نمانده است حس می‌کنم ز دست دل و بدشگونی اش درآسمان ستاره برایم نمانده است از هفت جد من که خدا اجرشان دهاد جز کفش پاره پاره برایم نمانده است من عاشقم به میل دلم کار می‌کنم ذوقی به استخاره برایم نمانده است بودای صبر بودم و چیزی به نام دل آن بانوی هزاره برایم نمانده است او رفت و هرچه گشتم و گشتم نیافتم حتا که یک…
منتشرشده در: شعر
درّة سرسبز بلخاب است چون خُلدِ بَرين مأمن نام‌آوران و خطّة مرد آفرين روُدبارش منشعب گويا ز انهارِ بهشت باغ و راغش، آيتي فردوس در روي زمين سنگ سنگش مظهرِ انصاف، اهلش مهربان در حلاوت ميوه اش، پرُكيف تَر از انگبين كفر را اندر مقابل بُوده چون سَدّ سديد دين حق را آشكارا بوده چون حِصن حصين مهدِ دانش، مسكن دانشورانِ نامدار پاسدارِ راهٍِ قرآن، حامي يي دين مبين پرورشگاهِ افاضل، زادگاهِ عالمي پيشواي انقلابِ ناب، با عزم متين بلبلِ…
منتشرشده در: شعر
  برق چشمان تو بر ظلمت میدان تابید کوه لرزید و به یمن قدمت ویران شد خوب فهمید خودش تیغ علی یعنی چه آنکه از دیدن شمشیر دودم عریان شد! تیغ در مرحله آخر تعریف علیست پدرم گفت از این وصف کمی دلگیر است همه زندگی ات بوی عطوفت دارد چه کسی گفته علی یکسره با شمشیر است؟! از علی گفتم ویک بند جسارت کردم کاش می‌شد بزنم از بدنم دستم را کاش قصاب جوانمرد تو باشم آقا تا به…
منتشرشده در: شعر
سوگ‌نامه‌یی عشق است نامه‌ی بلندرود چادر سپید ماه؛ سینه‌ی سیاه دود روح خاکیِ شبنم؛ نیلی رُخ طوبی کوچه‌های درد افگن؛ شانه‌های درد آلود می‌کشد به دوش خویش چوب و آتش و فولاد مادری که داغون است، مادری شبیه عود پیش چشم خارکها،گُل به خاک می‌افتد می‌خورد زمین آری! شاخه‌یی که دستش بود! برگ سرنوشت کوه، پاره‌های دست خار شاخه‌یی که بغضش را می‌خورد؛ ولی تکرار کوه مثل خویشتن سنگین، آتش درونش را چاه می‌کَنَد، اما ... ، ! در چنین…
منتشرشده در: شعر
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه‌ی سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان…
منتشرشده در: شعر
زمانه قرعه نو می‌زند به نام شما خوشا شما که جهان می‌رود به کام شما درین هوا چه نفسها پر آتشست و خوشست که بوی عود دل ماست در مشام شما تنور سینه‌ی سوزان ما به یاد آرید کز آتش دل ما پخته گشت خام شما فروغ گوهری از گنجخانه دل ماست چراغ صبح که بر می‌دمد ز بام شماست ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود که نقش طلعت خورشید یافت شام شما زمان به دست شما می‌دهد زمام…
صفحه1 از16
Go to top