وقتی از خواب بیدار شدم!

 

دعا کنید که در افغانستان دو خصوصیت نداشته باشید؛ یکی مقبولی و دیگری مشهوری. مات و مبهوت ماندم، حیران استم، در غم ماندم که پیشتر به کدام دوست و رفیق برسم.
یک روز رخصتی اما هزار و یک دعوت. یکی به سونا دعوت می‌کند، یکی به کباب چوپان برگ رستورانت، یکی به سیاحت در پغمان، یکی کلید موترش را می‌دهد، یکی به چکر قرغه دعوتت می‌کند، یکی به خرید در شهرنو، یکی به رفتن به پارک شهر و به همین گونه ده‌ها مورد دیگر را در نظر بگیرید.
همین چند دقیقه پیش یک دوست دیگر هم زنگ زد، حدس زده بودم که این هم کدام مهانی یا دعوت است، اما همین که می‌خواستم «اوکه» کنم، در جا از خواب بیدار شدم که سرم از بالشت پایان شده و آب دهنم در کنج لب رسیده، عاجل لیسیدمش و از جایم خیستم.

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

Go to top