ماجراهای صنف الف


بچه‌ها همه در صنف نشسته‌اند. آن‌قدر جیغ و داد است که نزدیک است سقف صنف کنده شود. روف یخن دو نفر از شاگردها را گرفته، پول طلبمی‌کند. رازق در وسط ایستاده و ده-دوازده شاگرد دیگر را دور خود جمع کرده به پشتو سخنرانی می‌کند. عبدالله سعی دارد شاگردها را آرام کند اما زورش نمی‌کشد. سرور آرام در گوشه صنف نشسته چپتر می‌خواند و با پنسل یادداشت می‌بردارد. استاد که هنوز چشم‌اش بخواب است وارد صنف می‌شود. همه بچه‌ها سر جای خود می‌نشینند و به یک صدا می‌گویند، «هلو استاد، ویلکم.» استاد علیکم‌الهلو می‌گوید و کتاب را باز می‌کند.
استاد: صفحه اول کتاب را باز کنید که درس را شروع کنیم بخیر.
عبدالرشید دستش را بلند می‌کند و می‌گوید: استاد، ما که هنوز پوش کتاب را نخوانده‌ایم، چطور به صفحه اول برویم.
استاد: لطفاً مزاحمت نکن. پوش کتاب خوانده نمی‌شود.
عبدالرشید آرام می‌شود و استاد درس را شروع می‌کند: بچه‌ها! انگلیسی بسیار سخت است، ولی اگر کوشش کنید زود یاد می‌گیرید. پس به دقت گوش کنید و یاد بگیرید...
صلاح‌الدین حرف استاد را قطع می‌کند و بلند داد می‌زند: استاد! استاد! حنیف به موهای من ساجق می‌چسباند.
پیش از آنکه استاد چیزی بگوید، حنیف می‌گوید: استاد دروغ می‌گوید. ساجق نیست، فقط یک تف ساده است.
استاد عصبانی می‌شود و جیغ بلندی می‌کشد. بچه‌ها می‌ترسند و آرام می‌نشینند. استاد دوباره به کتاب زل می‌زند و می‌گوید: A فار اپل. اپل یعنی سیب.
گل آغا که با بغل در چوکی عقب نشسته دست خود را بلند می‌کند و می‌گوید: کجاست سیب؟ راوله چه ووخورو.
همه شاگردها می‌خندند. گل آغا عصبانی می‌شود و بچه‌های را که در اطرافش نشسته یک‌یک سیلی می‌زند. از آنجا که استاد با عادت گل‌آغا آشنایی دارد، عصبانی نمی‌شود و حتی بقیه بچه‌ها را نکوهش می‌کند.
استاد: بچه‌ها! گل‌آغا قصد توهین نداشت. این بیچاره عادت دارد. هر وقت اسم خوراکی را بشنود، آن را طلب می‌کند. اشتهایش خیلی صاف است. مشکل از من است. من نباید اسم اشیای خوردنی را در صنف بگیرم. بسیار خوب. دوباره به درس بر ‌می‌گردیم. این بار بگویید A فار عبدالله.
عبدالله که با دکمه پیراهن خود بازی می‌کند، با لبخند به طرف استاد می‌بیند و چشمان نازنین‌اش برق می‌اندازد. از جای خود بلند می‌شود و نکتایی خود را درست می‌کند و می‌گوید: استاد، تشکر از اینکه نام مرا گرفتید. برای من همین کافیست. لطفاً نام مرا زیاد بگیرید. تینکیویویویو!!
استاد خنده خفیفی به عبدالله تحویل می‌دهد و دوباره مشغول تدریس می‌شود. قبل از آنکه استاد کلمه دوم را به زبان بیاورد، مرد سفید‌پوشی دروازه صنف را باز می‌کند و وارد می‌شود.
استاد و بعضی از شاگردها جیغ می‌کشند. حامد شاطرانه از جای خود بلند می‌شود. جلو می‌رود و دست مرد سفید‌پوش را می‌بوسد و او را به چوکی اول صنف راهنمایی می‌کند. حامد روی خود را به طرف صنف می‌کند و می‌گوید: آهای هم‌صنفی‌های نازنین، این صبغت هست. در گذشته کپتان همین صنف بود. شانزده سال می‌شود که در یک صنف تشریف دارد. ما و شما می‌رویم و می‌آییم، ولی این مرد بزرگ از ازل اینجا بوده و تا ابد خواهد ماند. پس همه شما احترام کنید و بدون هیچ اشتباهی از ایشان معذرت بخواهید.

بچه‌ها یکی یکی از جایشان بلند می‌شوند تا دست سفید‌پوش را ببوسند. استاد عصبانی می‌شود و از بچه‌ها می‌خواهد تا دوباره سر جای خود بنشینند، اما کسی حرف استاد را قبول نمی‌کند. دادفر نوبت را مراعات نمی‌کند و از طرف راست خود را بر روی دست سفید‌پوش می‌اندازد و می‌بوسد.
استاد که از بی‌نظمی خسته شده با قهر کتاب خود را می‌گیرد و از صنف بیرون می‌شود. با بیرون رفتن استاد هیاهو بلند می‌شود و صنف تعطیل می‌شود.

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

محتوای بیشتر در این بخش:

Go to top