تلخ وشیرین

تلخ وشیرین (585)

منتشرشده در: تلخ وشیرین
من مردمی «بدسگال» و «خوش خیال» را دیدم که در تبدیل «عالَم به اَلَم» و «بهشت به جهنّم»، «تخصُّصی ژرف» و «تبحُّری شگرف» دارند. آنان «طراوتِ جنگل را به مرارتِ کویر» و «نوشِ عسل را به نیشِ عَسیر» تبدیل می کنند. «دریاها را می خشکانند» و «رودها را می میرانند». در اینجا می کوشند هر «آزاده» را با «قلّاده» به بند کشند و هر «نستوه» را به «ستوه» آورند! «نعمت های الهی» را به «نِقمَت های تباهی» بدل می کنند…
منتشرشده در: تلخ وشیرین
«آرایه باغ» و «پیرایه راغ» در دل هر «نهالِ رویَنده» و «درخت سبزِ زنده» ، «بوستانی ارزنده» و «باغي برازنده» ، «خفته» و «نهفته» است. درخت،«زبانِ سبزِ زمین» است و «فریادِ سُرخِ زمان». او از «خاک ،سَر برمی کشد» و به سوی «افلاک پَر می کشد». درخت،«آرایه باغ» است و «پیرایه راغ». درخت،به «کوه»،«شکوه» می بخشد و به «مجروح»،«روح». آغوشِ درخت برای پرندگان «گرم ترین لانه» است و «نرم ترین آشیانه». دوست و دشمن را چون «دایه می نوازد» و…
منتشرشده در: تلخ وشیرین
من «کابوسِ سیاهِ تبر» را در «رویای سبزِ شجر» دیدم. درخت سال ها با این «کابوس زیست» و با «افسوس گريست»؛ امّا باز هم كوشيد تا ديگران را «با برگ و بارش ،رامش» بخشد و «در سايه سارش، آرامش». شمعی که «پیشه افروختن» را برگزیده، قطعاً «اندیشه سوختن» را به جان خریده! ریشه های درخت در «دلِ خاک» و «داخلِ خاشاک»، «شیره نهان» را می مکند و ثمره اش را به «عشیره انسان» می بخشند. درخت ،«پرتابِ سنگ» و «عذابِ…
منتشرشده در: تلخ وشیرین
مردمِ اين «شهرِ شلوغ» و «پر از درد و دروغ» ، «سرمایه صداقت» را «نمایه حماقت» «می انگارند» و «مَکّاری» را کارگشاتر از «دُرُستکاری» «می پندارند». اینان «رشته راستی» و «فرشته درستی» را نه با «حُسنِ تدبیر» که با «قُفل و زنجیر» بسته اند!! در اینجا دروغ نه یک «گُزینه»،که «نهادینه» شده است. شهروندان یا باید «دروغِ شرارت» را بپذیرند، یا «یوغِ اسارت» را! «ارزش ها وارونه» شده و «خیزش ها،واژگونه». باید «گُرگ» باشی و «ستُرگ»، و گر نه چون…
منتشرشده در: تلخ وشیرین
- شما متهم هستید که پنجاه هزار دالر دزدی کردید - نخیر حتما سوً تفاهم شده؛ پول ها مال خودم بود، من بخاطر بدست آوردنش زیاد نقشه کشیده بودم. - ولی آن پول ها از صراف بود که شما آن را دزدی کردید. - لطفا با حیثیت ما بازی نکنید، دو لک دالر را هفته گذشته بصورت محترمانه از یک تاجر گرفتیم اما هیچ توهینی به ما نشد. - خودش را کشتید و موترش را هم به سرقت بردید. -…
منتشرشده در: تلخ وشیرین
  زان روز که فرمان شما مسخره گردید آن وعده و پیمان شما مسخره گردید بعد از دو سه ماه چیغ و سخنرانی بیجا آن چیغس و هذیان شما مسخره گردید عادل به قفس رفت و ستمکرده رها شد پالیسیِ زندان شما مسخره گردید با کرتیِ بی قولِ جوابچاییِ کمرنگ نکتایی و تنبان شما مسخره گردید تا تکیه به تنظیم و «دّل» و سمت نمودید هلمند و بدخشان شما مسخره گردید با مردم خود وعده‌ی بیجا بنمودید آن یاوه سرایانِ…
منتشرشده در: تلخ وشیرین
                                     خواب میدیدم که طالب گشته‌ام آدم جنگی و جالب گشته‌ام خواب میدیدم که ریشم لر کده کاکلم از لنگی من سر کده واسکت من انتحاری گشته است مردم از پیشم فراری گشته است کوچ من در لابلای چادری میخرامد مثل یک کبک دری دخترم در خانه مانده روز وشب میفرستد ناسزا از زیر لب تی ویو دی وی دی را بشکسته‌ام سی…
منتشرشده در: تلخ وشیرین
خارجی‌ها اول کوشش می‌کنند عالیجنابان را به مقام برسانند، برایشان وزارت و ولایت و سفارت می‌دهند، بعد پول می‌دهند، میلیون‌ها دالر پروژه می‌دهند، عالیجنابان چون فکر می‌کنند ارثیۀ پدرشان هست، پول‌ها را می‌گیرند و خرچ می‌کنند و برای خودشان خانه و زمین و مارکیت و بلندمنزل می‌خرند و پول‌ها را در بانک‌ها پس انداز می‌کنند، خارجی‌ها می‌بینند، لبخند می‌زنند و فقط سکوت می‌کنند، عالیجنابان فکر می‌کنند خارجی‌ها چقدر آدم‌هایی احمقی هستند که نفهمیدند ما چقدر پول برای خودمان گرفتیم، بعد…
منتشرشده در: تلخ وشیرین
بچه‌ها همه در صنف نشسته‌اند. آن‌قدر جیغ و داد است که نزدیک است سقف صنف کنده شود. روف یخن دو نفر از شاگردها را گرفته، پول طلبمی‌کند. رازق در وسط ایستاده و ده-دوازده شاگرد دیگر را دور خود جمع کرده به پشتو سخنرانی می‌کند. عبدالله سعی دارد شاگردها را آرام کند اما زورش نمی‌کشد. سرور آرام در گوشه صنف نشسته چپتر می‌خواند و با پنسل یادداشت می‌بردارد. استاد که هنوز چشم‌اش بخواب است وارد صنف می‌شود. همه بچه‌ها سر جای…
منتشرشده در: تلخ وشیرین
در وطن چیزی برادرها به ما نگذاشتند خار در صحرا وگل در باغها نگذاشتند عزت و فرهنگ ما باهم به باد انداختند بهر خود تنبان و بهر ماقبا نگذاشتند هر چه شد خوردند یا بردند پیش دیگران بهر مردم خانه و آب و غذا نگذاشتند قصه لعل وزمرد را چه میپرسی ز من در حمام چلستون یک سنگ پا نگذاشتند تا که میبینی، چپن، ایزار، پکول و ریش و پشم یک دو مثقال حیثیت از بهر ما نگذاشتند تی وی…
صفحه1 از59
Go to top