درگذشت؟!

 

(این متن برنده جایزه ادبی کوتاه آلمان شد)

مردی درحال مرگ بود، وقتی كه متوجه مرگش شد، خدا را با جعبه‌ای در دست دید.

خدا‌: وقت رفتنه؛

مرد: به این زودی! من نقشه‌های زیادی داشتم.

خدا: متاسفم ولی وقت رفتنه!

مرد: در جعبه چي دارید؟

خدا: متعلقات تو است.

مرد: یعنی همه چیزهای من، لباسهام پولهایم و ـ ـ ـ

خدا: آنها ديگر مال تو نیستند؛ آنها متعلق به زمین هستند.

مرد: خاطراتم چه طور؟

خدا: آنها متعلق به زمان هستند.

مرد: خانواده و دوستانم؟

خدا: نه، آنها موقتي بودند.

مرد: زن و بچه هایم؟

خدا: آنها متعلق به قلبت بود.

مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما اعضاي بدنم هستند؟

خدا: نه؛ آنها متعلق به گردوغبارند

مرد: پس مطمئنا روحم است؟

خدا: اشتباه می‌کنی! روح تو متعلق به من است.

مرد با اشك در چشم‌هايش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز كرد؛ دید خالی است!

مرد دل شکسته گفت: من هیچ چیزی نداشتم ؟

خدا: درسته، تو مالك هیچ چیز نبودی !

مرد : پس من چه داشتم؟

خدا: لحظات زندگی مال تو بود؛ هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود.
حیف بی دقت گذشت؛ اما گذشت!

تا که خواستیم یک «دو روزی» فکر کنیم، بر در خانه نوشتند؛ در گذشت

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

Go to top