دوشنبه 08 جوزا 1396 برابر با 28 می 2017

منتشرشده در: تلخ وشیرین
آریانا سعید با اشاره به لباسی که در کنسرت پاریس پوشیده بود گفته است که من امروز یکی از بزرگترین مشکلات افغانستان را حل میکنم. بعد با تمام وجود این پیراهن را آتش زد. من فکر می‌کنم واقعا لباس آریانا سعید بزرگ‌ترین مشکل کشور است؛ در همین یک هفته قبل چند نفر به‌خاطر این لباس انتحار کردند، هزاران نفر کشته و زخمی شدند؛ تعدادی هم خودکشی دسته جمعی کردند و تعدادی نیز ایمان شان خراب و ویران شد و در…
منتشرشده در: داستان
  در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان تأمل‌برانگیزی درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌توانست. دوستان و آشنایان همیشه او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند؛ اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها…
منتشرشده در: تلخ وشیرین
  شیخ ما ای صاحب ملک عظیم شیخ ما ای وارث در یتیم از چه باز آن ره فراموشت شده؟! جای عزت حلقه درگوشت شده! از حرم بهر خودت سنگر نساز آبروی خود به این اَبتر نباز سالها از خون ما مَی، خورده ای هرچه می گویم نخور! هی، خورده ای تو بفکر لذت و او روفتن او بفکر خوردن و تو کوفتن در تب دادن جهان را می دهی تو بفکر کردن و نبض زن است از چه گم…
منتشرشده در: هنروادبیات

 

 

روزه یک مفهوم دینی است منسوب به روز، به معنای احتراز از خوردن و آشامیدن. روزه فارسی شدۀ صوم است که به معنای باز ایستادن از خوردن و آشامیدن به کار می‌رود. روزه یک عمل عبادی است که در ادیان مختلف به صورت متفاوت وجود داشته است. در اسلام روزه از آغاز طلوع صبح تا مغرب تعیین شده است. این در حالی است که در بعضی امت‌ها یک روز و یک شب هم هست. بعضی هم سکوت را گویند مانند روزه حضرت مریم(ع) و در یهود تا شش روز هم می‌باشد که آب و طعام ننوشند و نخورند و حرف نزنند. بت پرستان هند روزه را به معنای باز داشتن نفس از غله‌ها و حبوب (دانه‌های نبات) و شیرینی و میوه و آب می‌دانند اما مباشرت را منع نمی‌کنند. روزه در تمام اوقات در میان طوایف و ملل و مذاهب در موقع ورود اندوه و زحمت غیر مترقبه معمول بوده است. دهخدا با استناد به کتاب مقدس در رابطه می‌نویسد:

در کتاب مقدس به هیچ وجه اشاره‌ی نیست که قبل از ایام موسی(ع) روزه به طور صحیح معمول بوده است یا نه؟ و چهل روز روزه‌داشتن موسی(ع) و عیسی(ع) به طور معجزه و خارق عادت (پاره کننده عادت و خلاف عادت) بوده است.

با توجه به آنچه گفته شد اسلام خلاف سایر ادیان گذشته‌اش امر صریح و روشن در رابطه به گرفتن روزه دارد و مسلمانان گرفتن روزه را فرض دانسته خودشان را مکلف به گرفتن آن می‌دانند. همان طور که گفته شد گرفتن روزه برای مسلمانان امری است که از جانب باری تعالی امر گردیده و هر که مسلمان باشد و بالغ و هوشیار باید از امر متابعت بی‌چون و چرا کند. این امر در حالی است که علت روزه گرفتن نه در قران مشخص شده و نه هم در احادیث. مشخص نشدن علت روزه در قرآن و سنت به این معنا که قرآن و سنت علت دنیایی روزه را نگفته است. آنچه در رابطه به دلیل گرفتن روزه آمده است ثواب اخروی آن است و بس و اینکه چرا گرفتن روزه باعث ثواب در آخرت می‌شود هم چیز گفته نشده است. از این رو این این امر خداوند برای هر مسلمانی این پرسش را به میان می‌آورد که فلسفۀ روزه گرفتن چیست و چرا خداوند به گرفتن آن امر کرده است و چرا باید هر سال در ماه رمضان، یک ماه مسلمین روزه بگیرند؟ این پرسش‌های است که در ذهن هر مسلمانی روزه‌گیری خطور می‌کند و همواره مقصد، هدف و مراد و فلسفۀ روزه‌گرفتن را از خودش می‌پرسد.

در میان اندیشمندان مسلمان بسیاری به این پرسش‌ها پاسخ داده است اما در این نوشته از سعدی شیرازی مدد می‌جوییم. کسیکه در شعر و سخن و عرفان و اندیشه در جهان نظیرش اندک انسان‌های یافت می‌شود. سعدی هم در کتاب بوستان و هم در گلستانش به موضوع روزه پرداخته و سعی کرده است دلیل روزه‌گرفتن و فلسفۀ آن را در قالب حکایت‌هایی بیان کند.

باب دوم بوستان (در احسان) سعدی روزه گرفتن را ذیل احسان قرار داده است و گرفتن روزه را مبنی بر موجب احسان شدن روزه می‌داند. سعدی حکایتی دارد در رابطه به روزه‌گرفتن سلطانی که روزۀ وی موجب گرسنه ماندن فرزندان سرلشکرش می‌شود. در این حکایت که زنی سرلشکر از شوی خود می‌خواهد که از مطبخ سلطان برای فرزندان‌شان طعامی بیاورد، اما سلطان آن روز را روزه گرفته است و در مطبخ کسی نیست. زن لب به شکایت می‌گشاید و روزه سلطان را به باد انتقاد می‌گیرد. در این حکایت سعدی فلسفۀ روزه را با دید جامعه شناسانه‌اش از زبان زن سرهنگ (سرلشکر سلطان) چنین استدلال می‌کند:

روزه گرفتن زمانی ارزشمند و دارای مفهومی می‌شود که روزه‌گیر آنچه را در روز نمی‌خورد به درمانده‌یی دهد وگرنه هیچ لازم نیست که از صبح تا شب خودش را گرسنه نگهدارد و شب آنچه را که روز ذخیره کرده بود بخورد. این موضوع از زبان خود سعدی خواندنی‌تر است که به صورت کامل حکایتش در زیر آورده شده:

به سرهنگِ سلطان چنین گفت زن

که خیز این مبارک در رزق زن

برو تا ز خوانت نصیبی دهند

که فرزندگانت نظر بر رهند

بگفتا بود مطبخ امروز سرد

که سلطان به شب نیت روزه کرد

زن از ناامیدی سر انداخت پیش

همی‌گفت با خود دل از فاقه ریش

که سلطان از این روزه گويی چه خواست؟

که افطار او عید طفلان ماست

خورنده که خیرش بر آید ز دست

به از صائم الدهر دنیا پرست

مسلم کسی را بود روزه داشت

که درمانده‌یی را دهد نان چاشت

وگرنه چه لازم که سعی‌ی بری

ز خود بازگیری و هم خود خوری

خیالات نادان خلوت نشین

بهم برکند عاقبت کفر و دین

صفائیست در آب و آینه نیز

ولیکن صفا را بباید تمیز

سعدی در گلستانش (باب هشتم در آداب صحبت) نیز به این موضوع توجه کرده و می‌نویسد:

جوانمردی که بخورد و بدهد به از عابدی که نخورد و بنهد. به قول اوحدی که: روزه‌دار و به دیگران بخوران؛ نه مخور روز و شب شکم بدران

گویا سعدی می‌خواهد عبادت و آداب شرعی را هم به خدمت جامعه دربیاورد و می‌خواهد بگوید، روزه‌یی که محصول اجتماعی ندارد، یک چیز کم دارد. وقتی روزه سلطان به گرسنگی خلق می‌انجامد، همان بهتر که قصد روزه نکند و مطبخ خود را چون همیشه گرم نگهدارد.

در نتیجه روزه‌گرفتن آنگاه درست است و شایسته که خیر آن به دیگران برسد. کسی‌که نیت روزه می‌کند به گفتۀ سعدی نباید چیزی را که روز نمی‌خورد برای شب ذخیره کند. یعنی روز از خوردن خودت را باز داری و شب خودت بخوری. به باور سعدی این نوع آدمیان روزه‌دار نیستند بلکه آنانی روزه‌دارند که درمانده‌یی را دهد نان چاشت. به قول حافظ: ثواب روزه و حج قبول آنکس برد/ که خاک میکدۀ عشق را زیارت کرد

به نظر سعدی آنانی که روزۀ‌شان را می‌خورند اما دست خیر دارند و همواره به خدمت خلق می‌پردازند و خیرشان برای مردم می‌رسد بهتر است از دنیا پرستان روزه‌دار. منظور از دنیاپرستان کسانی است که روزه‌ می‌گیرند اما بعد از یک روز روزه‌داشتن، افطارشان و خرج مطبخ‌شان غذای سال دیگران است. و واپسین سخن اینکه:

اگر شراب خوری جرعه‌یی فشان برخاک

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

منتشرشده در: تلخ وشیرین
  از آنجایی که رییس جمهور گفته است که مردم بامیان روی شانه هایم جا دارد؛ لازم است تعدادی روی شانه های رییس جمهور بنشینند. همه مردم بامیان که در قسمت شانه ها جا نمی شوند، از طرفی احتمال شکستن استخوان شانه و قبرغه و برهم خوردن اسکلت همایونی رییس جمهور هم می رود به همین خاطر فقط یک بامیانی با وزن خالص نیاز است روی شانه رییس جمهور قرار بگیرد و یا اینکه حدود هزار شانه از بودجه مصرفی…
منتشرشده در: هنروادبیات

 جامعه بشری پدیده پویا و متحول است. ذات و سرشت زندگی اجتماعی بشر ایجاب تغییر و تحول در سویه‌های مختلف را می‌نماید. یکی از ویژگی‌ها و خصلت‌های که جامعه انسانی را از جامعه حیوانی متمایز می‌سازد همین دگرگونی و نیاز به تغییر است . انسان با محیط خود رابطه نظام‌مند و مبتنی برآگاهی دارد. یعنی برخورد و مواجهه آدمیان نسبت به جامعه و محیط پیرامون عقلانی وآگانه است، برخلاف سایر جانداران که نسبت به جامعه شان رابطه غریزی و طبیعی دارد. انسانها به عنوان موجودات عاقل و صاحب اندیشه همیشه نسبت به همه سطوح حیات خود به تعقل و اندیشه پرداخته و خواسته محیط اش را کشف و نسبت به آن شناخت و معرفت پیدا کند. تا رمز و رموز طبیعت و هستی را بشناسد و با استفاده از قانومندی‌های حاکم در هستی و جامعه بتواند محیط اش را مطابق به میل و اراده خود کنترل نموده و در مقابل جبر طبیعی و اجتماعی مبارزه نماید.

یکی از ابزارهای مهم برای شناخت محیط و هستی آدمی دانش و مطالعه است. آدمی با کمک مطالعه و دانش می‌تواند به مجهولات و جنبه‌های ناشناخته هستی و پیرامون خود پی ببرد و در راه اصلاح‌سازی و مدیریت آن اقدام نماید. تاریخ بشری پر از تحولات و تغییرات بوده ، این تغییرات هم منفی و هم مثبت بوده . برای فهم ریشه‌های تحولات و دگرگونی‌ها در جامعه بشری و ایجاد تحول و تغییر در سطوح مختلف جامعه ما نیازمند مطالعه و دانش هستیم. این مطالعه است که همه تحولات تاریخ بشری را برای آدمی روایت و بردانش و بینش بشر می‌افزاید.

دانشمندان برای ایجاد تغییر در رفتار آدمی چهارمرحله را مدنظر گرفته اند که قرار ذیل می‌باشد: تغییر در بینش، تغییر در دانش، تغییر در رفتار فردی، تغییر در رفتار گروهی و جمعی. یگانه ابزاری که می‌تواند این تغییرات را در آدمیان بوجود آورد همان مطالعه و دانش است. دانش به عنوان یگانه کانون تجربیات و نظریات انسان‌های اهل فکر و اندیشه که سالیان متمادی در اثر ریاضت و تعقل به دست آورده، می‌تواند با مطالعه آن برای انسانها امروزی ذخیره معلومات و الگوی خوب برای تغییر انسان و جامعه باشد . مطالعه می‌تواند نگاه و اندیشه آدمیان را نسبت به زندگی و رخدادهای زندگی، از قبیل: سختی، رنج ، مرگ، طبیعت، انسان و هستی متحول و دگرگون سازد . تغییر در نگاه‌های آدمی نسبت به حقیقت‌ها باعث معنادار شدگی وانسانی شدن زندگی می‌گردد. نقش مطالعه در حقیقت‌جویی و حقیقت‌یابی نیز غیرقابل انکار است و این عوامل باعث می‌شود که جامعه بشری از هرنوع انحراف فکری و مادی در امان بماند. پس مطلعه می‌تواند درعرصه‌های فکری، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی زندگی آدمی نقش موثری را ایفا نماید و بشر را از هرنوع انحرافات فکری و نابسامانی نجات دهد.

منتشرشده در: تلخ وشیرین
  این دلبر اگر رام نشد، دلبر دیگر دلدار دگر، یار دگر، همسر دیگر هر گاه خر من ز برایم لگد انداخت بفروختم آن را و خریدم خر دیگر هر جا که به یک جو نرود آب زن و شوی گو این زن دیگر کند آن شوهر دیگر گفتم به رئیس الوزرا: مملکت ما هر دم شده بازیچه‌ی بازیگر دیگر گفتا که از این کشور اگر نیست دلت شاد رو کن به دیار دیگر و کشور دیگر چون ساقی بدمست…
منتشرشده در: هنروادبیات

 

(چند قطره‌ سخن در آسمان سخن‌های یحیا جواهری)  

بلخ جایی‌ست که هم‌واره در پهنه زمان و در فراز و فرود‌های تاریخی، جای‌گاه و ابهت فرهنگی و ادبی خود را نگه‌داشته است. شهری که در بستر صمیمی و اسرار‌آلود خود شعر و شور و شوق را به تکامل‌رسانده است. بلخ شهر رویا‌ها و آرمان‌هاست؛ شهر رویا‌های هنرپرور و آرمان‌های بلند انسانی. در دامن معاطف و صمیمانه بلخ از گذشته تا اکنون ده‌ها و صد‌ها شاعر، هنرمند، حکیم، دانش‌مند و هنرپرور پرورش یافته است. خدایگان این شهر رویایی و اهورایی هم‌واره فرزانه‌گان، حکیمان، شاعران و ‌ادیبان بوده اند. شهری که در آن رنگ و روشنی، پیام‌گستر مهر و مودت بوده اند و پاسخ هر تندباد مخاصم و‌ مهاجم را با مهرورزی و ‌روشنی داده اند.

امروزه نیز بلخ، فانوس‌ها و ‌آبنوس‌های فکر و فرهنگ خود را دارد و در آغوش گرم و صمیمانه‌اش پیام‌بران روشنایی با انفاس مسیحایی را جاداده است. به قول حافظ شیرین‌سخن: مژده ای دل که مسیحانفسی می‌آید/ که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید.

در شمار این مسیحانفسان و اهوراییان یکی هم یحیا جواهری‌ است که من با او در سالیان پسین آشناشدم و این تأخیر در شناخت نیز به دلیل گوشه‌گیری‌ها و عدم حضور و ظهور ایشان در انجمن‌ها و‌ محافل فرهنگی و ادبی بود. در بلخ از دو شاعری که نسبت به دیگر شاعران و ادیبان بیش‌تر گوشه‌نشین و باتمکین بودند، یکی بادریغ عفیف باختری بود‌ که دگر در جمع ما نیست و یکی خوش‌بختانه یحیاجواهری‌ست که هنوز با ما هست. هردو در فروتنی و‌ کم‌ادعایی همانند هم بوده دراین ویژه‌گی‌های خوب انسانی، نام و ‌نشان ویژه‌یی دارند. از یحیا جواهری تا هنوز چهار مجموعه‌شعر به‌نام‌های «شعر هزارچهرهٔ من، آن‌سوتر از ستاره، فال و تماشا و ماه در فنجان» به نشر رسیده است که دو مجموعهٔ اخیرش در همین تازه‌گی‌ها زیور چاپ یافته است. جواهری شاعر جوهردار و گران‌بهایی‌ در نزد گوهرشناسان ادبی‌ست. او بیداری پنهان و شناختهٔ ناشناخته و‌ ناپیدای آشکاری‌ست که در محافل کم‌تر چهره می‌نماید اما غزل‌ها و سروده‌هایش پا را از حریم پرده‌های راز بیرون نهاده اند و علاقه‌مندان و‌خواننده‌گان خود را دارند. جوش‌های جواهری فورانی اند و‌ من‌ کم‌تر روزی‌ست که سروده یا غزلی از او‌ در رخ‌نامه یا جو ‌مجازی نخوانده باشم.

شعر او‌ در کل از دیدگاه درون‌مایه و موضوع آمیخته با مسایل اجتماعی و گرایش‌های عارفانه می‌باشد. عشق نیز در شعر او عشق رمز‌آلود و فرازمینی‌ست؛ اما با آن هم گه‌گاهی در شعر‌هایش با عشق‌های زمینی نیز در‌گیر است. شعر او سرشار از مسایل حکیمانه، فلسفی، اندرز و درد‌های عمیق انسانی و اجتماعی‌ست. از نگاه زبانی شعر او زبان ساده، روان و پخته دارد. او تسلط کامل بر زبان و واژه‌گان زبان دارد و تندیس غزل‌هایش را با واژه‌گان، خوب معماری و ‌مهندسی می‌کند؛ از جان و‌ جوهر شعر‌هایش پیداست که او از پشتوانهٔ خوب فرهنگی و ادبی برخوردار است و‌ مطالعات گستردهٔ فرهنگی، ادبی، تاریخی و دینی دارد. برای اثبات این ادعا می‌توان به حضور ویژه‌گی‌ها و شگرد‌های فراوان، موضوعی، ادبی و زبانی در شعر‌های او اشاره‌کرد. او شاعر درد‌ آشنا، معترض و پرخاش‌گر است و درد‌ها و اعتراض‌هایش را با زبان و شگرد هنری و در لفافه‌های نمادین، کنایی، استعاری و ایهام بیان می‌کند. فضای درونی شعر او انباشته از درد است. درد شعر او درد آرام،‌ یک‌نواخت و خو کرده است نه درد برانگیزاننده، تهییج‌کننده و حساس. شعر او به بحرالکاهلی از درد‌ها می‌ماند که ظاهر آرام اما درون پرخروش و پر‌هیاهو دارد.

جواهری از میان تن‌پوشه‌های گونه‌گون‌ کهن و نو ‌ادبی، بیش‌ترینه از دریچهٔ غزل فریاد می‌کند و به دنبال غزال‌های آرمانش در غزل است. گرچه فرم غزل یک فرم سنتی‌ست اما شیوهٔ بیان و ‌برخورد او‌ در غزل از نگاه درون‌مایه و زبان آمیزه‌یی از سنت و نوگرایی‌ست. او در میانه و ‌در کشاکش سنت و تجدد نفس می‌کشد و در این کش‌مکش و جدال گاه زبان غزل‌هایش کلا سنتی‌می‌شود، گاه مطلق امروزی و غالبا آمیزه‌یی از هر دو. او از نگاه عناصر خیال و دانش بیان گرایش و ‌روی‌کرد بیش‌تر به تشبیه و ‌کنایه دارد و نمونه‌هایی روشن و زیبایی در این زمینه در شعر‌هایش دیده می‌شود.

همچنان از نگاه زیبایی‌های بدیعی (بدیع لفظی و معنوی) در شعر‌های او حضور آرایه‌های جناس، تلمیح، تشخیص یا جان‌دار انگاری، ایهام، مبالغه و اغراق، تکرار، التزام و واج‌آرایی پررنگ‌تر از آرایه‌های دیگر بدیعی‌ست. همچنان حضور عناصر ادبیات شفاهی و فولکلور چون ضرب‌المثل‌ها، افاده‌های ضرب‌المثلی و ‌کنایه‌ها نیز به خاطر استحکام پایه‌های پذیرش سخن‌ برای مخاطب در شعر او بسامد بالا دارد. حضور گستردهٔ این عناصر هم ادبیت شعر او را بالا می‌برد و هم جوانب فرهنگی و‌ مردمی سخنش را تقویت می‌کند. مردم‌گرایی و بومی‌گرایی دو شگرد زبانی و ادبی دیگر اند که در شعر امروز زیاد مطرح و مو‌رد بحث اند و در شعر جواهری نیز به قدر بسنده و فراوان گرایشی به این دو شگرد زبانی و ادبی دیده می‌شود. در این زمینه شاعر گاه چنگ به زبان و واژه‌گان روزمرهٔ مردم می‌زند و‌گاه غرق در بوم و بر خود می‌شود. او گرایش شدیدی به برگشت به خویشتن دارد و از مسخ شناسه‌ها و ارزش‌هایش در هراس است. او دنبال زیبایی‌ها و‌ جلوه‌های بکر و دست نخوردهٔ طبعی و بومی‌ست و از همین‌جاست که بار بار از مظاهر طبیعت، ده‌کده و دختران ده‌کده یاد می‌کند.

او از شاعران و سخن‌وران پیش از خودش، به ویژه قله‌های بلند شعر و ادب پارسی چون فردوسی، مولانا، سعدی، حافظ، جامی، بیدل و از شاعران معاصر چون ‌اقبال و عشقری یاد‌ها و اثرپذیری‌هایی دارد. در این زمینه حضور حافظ در الفاظ و ‌افکار او نسبت به دیگران چشم‌گیر و ‌محسوس است. این اثر‌پذیری در حدی‌ست که گاه برخی از اصطلاحات و ‌عبارت‌های زبانی و سبکی ویژهٔ حافظ و ‌اندیشه‌های او به تکرار و‌ به گونهٔ مستقیم و ‌نامستقیم در شعر‌های او ‌ظاهر می‌شوند.

مولوی، شمس است و حافظ ماه و بیدل آسمان

گرد یک خورشید گردد کهکشان پارسی

       با شنیدن واژهٔ «شمس» در بیت بالا عجالتا در ذهن شنونده شمس تبریزی، یار و یاور گم‌شدهٔ مولانا متبادر و ‌تداعی می‌گردد اما با کمی درنگ و دقت در می‌یابیم که منظور شاعر از شمس، خورشید است که در تناسب و هم‌نشینی هرمندانه با ماه و آسمان و در جانشینی دقیق و دل‌پذیر با آفتاب و خورشید قرار گرفته است.

        در این بیت اگر از گمانه‌زنی‌های واژه‌گانی بگذریم، شاعر چه پیوند‌ها و نسبت‌های عمیق و ظریف میان اشخاص و اوصاف را دریافته است!

        مولوی شاعر روشن‌گر و اندیشه‌گراست و پلهٔ اندیشه‌اش سنگین‌تر از دیگر پله‌ها و ‌معیارها در شعر است و در این‌جا نسبت دادن خورشید به مولانا خیلی شاعرانه و دقیق است. همچنان حافظ در شعر بیش‌تر اهل ظرافت، احساس و ریزه‌کاری‌هاست و نسبت ماه به او به لحاظ بار عاطفی و خیال‌انگیزی این واژه، خیلی‌ها به‌جا و هنرمندانه است. نسبت آسمان به بیدل نیز در این مصرع سنجیده شده و شاعرانه است. بیدل شاعری‌ست گم‌گشته در وادی حیرت‌ها و آیینه‌ها و آسمان هم در اینجا به‌گونهٔ نمادین تداعی‌گر کهکشان‌های شگفتی و وادی‌های حیرانی‌ست.

        از عناصر بدیعی دیگر، که در این بیت به چشم می‌خورد، آرایهٔ جمع و تقسیم است که نخست مولوی و حافظ و بیدل باهم جمع شده و بعد شمس به مولانا، ماه به حافظ و آسمان به بیدل به‌گونهٔ مناسب و‌ مساویانه تقسیم شده است.

منتشرشده در: تلخ وشیرین
  هر که پرسید ترقی چه اساسی دارد گفتم این راه نه درسی نه کلاسی د ارد کرسی عزت و اجلال کسی خواهد یافت که نه علمی، نه کمالی، نه حواسی دارد یار گلچهره در آغوش کسی می‌افتد که قد پیزری و شکل قناسی دارد گیتی تنگ نظر نیست خردمند شناس غالبا دیده‌ی دیوانه شناسی دارد مرد بدبخت به شب هم که رود در بستر در لحاف و تشک خود کک و ساسی دارد لاله را داغ از آن است…
منتشرشده در: تلخ وشیرین
  کارد را تا استخوان ما زدند «وحدت» خود را به جان ما زدند گه ریاض و گه به تهران میروند پولِ رفتن را ز نانِ ما زدند قال و قیل شان کجاها که رسید قفلِ خاموشی به دانِ ما زدند هر دو در فکرِ تبار و قوم خود فتنه بر افغان ستان ما زدند برق را از شهر ما دزدیده اند چوب را از دیگدان ما زدند با فروشِ چرس و هیرویین و کوک تیشه بر فرقِ جوانِ ما…
Go to top