منتشرشده در: هنروادبیات

از دیرباز فکر می‌کنم که: کار هنری، خیالی برخاسته از جنون‌است. زنده‌گی نویسنده‌های جهان به‌ما می‌گوید که: جنون، بخشِ جدایی‌ناپذیر کار هنری و ادبیات بوده‌است.

جنون؛ یعنی قرارگرفتن در حالت غیرعقلانی. منظور از غیرعقلانی، دوربودن از تفکر نظام‌منداست؛ یعنی در عبورگاهِ وزش باشکوه تخیل قرارگرفتن. جنون، واژۀ خوش‌آهنگ نیست و چهرۀ خوش‌نمای اجتماعی ندارد. شاید بیندیشیم که دیوانه‌گی چه ارزشی دارد. دیوانه‌گی ـ‌به‌قول افلاتون‌ـ عطیۀ خدایان‌است.

کار هنری با جنون‌است که جذّاب و تأثیرگزار و محوکنندۀ مخاطب، بارمی‌آید. هر پارچه‌آهنگی بی‌جنون، بی‌مزه‌است؛ هر درامه‌ای بی‌جنون، بی‌کیفیت‌است و هر شعری بی‌جنون، کش‌کننده و گیرنده نیست.

در مکتب سورریالیزم، تکنیکی‌ست که «آفرینشِ خودبه‌خود» نام دارد. نویسنده، لگام خود را به‌دست بادهای جولان‌دهندۀ درون‌اش می‌سپارد و هرچیزی که دل‌اش خواست می‌نویسد؛ به‌سخنِ بی‌دل، «کِلک هوس‌اش هرچه که بزاید، می‌نویسد.» شاعر و نویسندۀ سورریالیست، این‌حالت را به هر طریقی که باشد، فراهم می‌کند؛ مثلاً: به‌افیون پناه می‌برد، بعد می‌نویسد و این‌نوشتن، ـ‌در واقع‌ـ پرده‌دری و عریان‌قبایی‌ست.

در ادبیات فارسی هم، مکتب هندی یک‌اصطلاح دارد به‌نام «خیالاتِ بنگیانه» که نویسنده و شاعرِ مکتب هندی؛ مانند: عرفی شیرازی و بابافغانی، پس از استفادۀ بنگ و تعطیل عقل، به‌سرودن دست می‌یازیدند. خودِ بی‌دل، اذعان می‌کند که از زیر چنبرِ تعقل می‌برآید و «مانندِ گیاهی خودروی از دشتِ بنگ، سر برون می‌کند.»:

شادم که فطرت‌ام نیست، تریاکیِ تعیّن

وهمی که می‌فروشم، بنگ‌است و گاه‌ـ‌گاه‌است

یک‌نمونۀ معاصرِ همین‌مدعا، رومان «بوف کور»است؛ یک‌دیوانه، دیوانه‌گی‌های خودش را نوشته‌است. در اولِ کتاب‌اش، زخم‌ها را یاد می‌کند و می‌گوید که: یگانه راه جلوگیری از زخم‌خوردن، پناه‌بردن به‌مواد مخدراست. دقیقاً چیزی را که حافظ می‌گوید:

چون نقشِ غم ز دور ببینی، شراب خواه

تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرراست

و:

غمِ دنیای دنی چند خوری؟ باده بخور!

حیف باشد دلِ دانا که مشوّش باشد

اما صادق هدایت، هوش‌دار می‌دهد که تأثیر مخدرات هم مؤقتی‌ست و از پس از زوال تأثیر، شمارِ زخم‌ها دوچندان می‌گردند.

آثار مؤفقِ ادبی چه در غرب و چه در شرق، برآیند جنون‌های شاعرانه‌اند. میشل فوکو در کتاب «تأریخ جنون»، افشاگری هنر را برخاسته از جنون‌مندی هنر می‌داند. افشاگری هنر؛ یعنی ریختنِ خون خود بر روی کاغذ. این‌سخن را خیلی از ادبیاتی‌های غرب گفته‌اند؛ چنان‌چه ویلهام فریدریش نیچه می‌گوید: از میان نوشته‌ها، آنانی برای من خوش‌آیندترند که با خون، نوشته شده‌باشند. یا ارنست همینگوی، همین‌سخت را در دیگر عبارت گفته: نوشتن، ساده‌است؛ پشت ماشین تحریر بنشینی و خون‌ات را روی کاغذ بریزی.

شاعرانِ شرقی نیز، خود را دیوانه می‌خواندند و دیوانه‌گی را مایۀ مباهات هم می‌دانستند. یکی از آن‌دیوانه‌ها، مولاناست؛ او در دیوانِ کبیر، دیوانۀ کبیراست. او می‌خواهد تا پایان عمر، دیوانه بماند:

آزمودم عقلِ دوراندیش را بعد از این، دیوانه سازم خویش را این‌جنون‌ها را برای آن‌که تمایزی بگذارند با جنون‌های بی‌آفرینش هنری، «جنون هوش‌یاری» نام گذاشتند. هر آفرینش‌گرِ هنری، مقداری از این‌جنون را دارد. شماری کم و شماری در حالت استغراق.

سیاست‌کردن با ادبیات، درست نیست. مرزی کشیده شود و هرچه در طرفِ راست آن‌مرز قرار گرفت، بگوییم: این، شعراست و هرچه در طرفِ چپ آن‌مرز واقع شد، بگوییم: این، شعر نیست. هرکسی برابرِ خودش شاعراست.

شعرگفتن، حاصلِ شاعرانه‌زیستن‌است؛ خود را وقفِ شعرکردن؛ برای شعر، فرصت‌گذاشتن و دنبال او رفتن. منظور از دنبالِ شعررفتن، این نیست که کسی بی‌جنون و جان‌مایۀ شاعرانه، دنبال شعر برود و کارخانۀ شعرسازی، راه بیندازد؛ بل‌که منظور، با شعرقدم‌زدن و در شعر، زیستن‌است. آن‌گاه، تمام چیز شعر می‌شود: پیالۀ چای سردشده، میزی که روی آن مقاله می‌نویسی و نُقل‌هایی که انتظار دهنِ تو را می‌کشند.

سیلاب، خالق غزلیات «تار و ترانه»است. او شاعری‌ست که بی‌باکانه می‌نویسد و با بینش‌های خودش، جوهرِ تخیل را در رگانِ کلمات، جاری می‌کند. همه‌روزه مسیر تخیل را می‌پیماید و فرصت‌هایش را فقط شعر، شکار می‌کند. او به‌گفتۀ سهراب سپهری، همیشۀ اوقات‌اش، خود را «بااجاقِ شقایق» گرم می‌کند و با دود، رویا می‌بافد. او کم‌تر از ساحتِ تخیل برون می‌شود.

در سرودستان سیلاب که وارد شوی، خوشه‌های زیادی در نظر می‌آید که بیننده را مشعوف خود می‌گردانند:

سیلابم و سرودِ دل من بود همین

من حق خود ز دستِ فلک، چور می‌کنم

چه فلسفۀ بزرگی پشت این‌بیت، نهفته‌است. فلسفه‌ای که شاعر می‌خواهد برای حق‌خواهی با فلک درگیر شود و حق خود را چور بزند؛ فلکی که همیشه، کاسۀ اربابِ هنر را می‌شکند و خُلق آن‌ها را تنگ می‌کند. شاعر، می‌خواهد برای خود فرصت بسازد؛ رنج نبرد؛ به‌خواست دلِ خود زنده‌گی کند، و این‌ست چورزدنِ حق خود از دست فلک. شاعر، حق داردکه شادمانه زیست کند؛ اگر فلک برایش شادمانی نداد، خودش شادمانی خلق می‌کند.

او، نافرمانی را و عشق‌کردن را از آدم و حوا یاد گرفته‌است:

ما همه زادۀ عشق‌ایم در این‌دیر فنا

پدر و مادر ما، آدم و حواست هنوز

او می‌خواهد بگوید که: حتا اگر به‌قیمت رانده‌شدن به‌علت نافرمانی هم باشد، عشق بورزد؛ چون زادۀ عشق‌است و زنده‌گی کوتاه‌است. کوتاهی زنده‌گی را در دو تصویر که در یک‌بیت آورده، نشان می‌دهد:

کودکی بود که در آیینه‌ها می‌خندید

کیست این‌پیر که در آیینه، تنهاست هنوز؟

او می‌کوشد که تصویرهای ذهنی‌اش را هرچه روشن‌تر برون بیاورد و از کلمات به‌نیکویی کار بکشد؛ به‌ویژه در میان این‌کلمات، قافیه‌ها را مدنظر دارد. که در این‌صورت، شعر، بیت‌محور می‌شود و هر قافیه، بارِ خود را می‌برد. در پایان نوشته، بیت‌هایی از سیلاب را می‌گزینم که کوشیده از قافیه خوب کار بکشد و از نظر من، بهترین‌بیت‌ها استند:

بوسه‌ای می‌خواستم از او که سرشارم کند

فرصت ام‌روز را با وعدۀ فردا ربود

*

عشق مرا به یاد بیاور ز راه دور

وقتی نظر به صورتِ مهتاب می‌کنی

*

سیلاب، هرسو نقش ترا می‌کند نگاه

وقتی که بی‌تو خیره به‌هرچیز می‌شود

*

زلفِ تو حلقه‌حلقه سر شانه‌های تو

گل‌خوشه‌های شاخۀ انگور می‌شود

*

مستی و دل‌نوازی، ارثی‌ست از نیاکان

من غیرِ عشق‌ورزی، دیگر هنر ندارم

*

نشد زهری میسر تا بنوشم

ز دست طالعم مینا شکسته

*

سیلابم و به‌صخره سرِ خویش می‌زنم

جاری مرا ز قلۀ سالنگ می‌کنی

نویسنده: نورمحمد نورنیا

منتشرشده در: نقدو نظر
چه سخت است «خورشید باشی و نتابی» و «طوفان باشی و نشتابی». چه دشوار است «ابر باشی و نباری» و «اهل قلم باشی و ننگاری»! چه ابلهانه است که عقل داشته باشی و «خرد نوَرزی» و «به خود نیَرزی». آن که «گوش آفریده»،«هوش هم بخشیده»، و آن که «دیده داده»،«ایده هم نهاده». «رسالتِ جوان» و «دلالتِ انسان» «یافتن این نبوغ ها» و «تافتن این فروغ ها» است. این «شخصیّت های شکفته» اند که می توانند «ظرفیّت های نهفته» را از…
منتشرشده در: نقدو نظر
«سایه» بهترین «همسایه» است؛ زیرا در «ناهموارترین راه»،«وفادارترین همراه» است. سایه در هر «بی پناهی» انسان را «همراهی» و در هر «سفری» او را «همسفری» می کند. او «بی پر و بال» همه جا انسان را «دنبال» می کند، امّا آن گاه که «زرّینه مهر» از «سینه سپهر» غروب می کند، این سایه نیز انسان را در بین همه «تن ها»،«تنها» می گذارد. تنها کسی که انسان را در هر «پیچِ راه»،«هیچ گاه» تنها نمی گذارد، پس از «ایزدِ منّان»،«خردِ…
منتشرشده در: نقدو نظر
«پرنده بی پر و بال» و «انسان بدون آمال» نه «قفس را تنگ» می داند و نه «مَحبَس را ننگ»، زیرا نه «پَری برای پَریدن» دارد و نه «بالی برای بالیدن»! مردمِ «احساسی» و «محروم از توسعه سیاسی»، از «تنویر در رنج اند» ولی از «تحقیر نمی رنجند»! «نَبیه را می فرسایند»، ولی «تنبیه را می ستایند»! نه «غارت» را می فهمند،نه «حقارت» را. نه «کرامت را درک» می کنند و نه «لئامت را ترک»! تنها راهِ «افاده انسانیّت» و…
منتشرشده در: نقدو نظر
«طینتِ کژدُم،نیش» است و «طبیعتِ مردُم،نوش». او «بایسته نیش» است و ما «شایسته نوش». این «کُنشِ کور» را ما نباید با «واکُنشِ غرور» پاسخ دهیم؛ زیرا فرمانروای او «زاده غریزه» است،نه «اراده ستیزه»؛ ولی فرمانروای انسان «آیه انسانیّت» است و «آرایه عقلانیّت». «هار» را باید «مهار» کرد و «ثار» را «نثار»! «کینه» را باید با «سکینه» تلافی کرد و «بوری» را با «صبوری»! «شرارت» را باید با «بصارت» درمان کرد و «رذیلت» را با «فضیلت»! خودکامه ای که «ستم» و…
منتشرشده در: نقدو نظر
«طینتِ کژدُم،نیش» است و «طبیعتِ مردُم،نوش». او «بایسته نیش» است و ما «شایسته نوش». این «کُنشِ کور» را ما نباید با «واکُنشِ غرور» پاسخ دهیم؛ زیرا فرمانروای او «زاده غریزه» است،نه «اراده ستیزه»؛ ولی فرمانروای انسان «آیه انسانیّت» است و «آرایه عقلانیّت». «هار» را باید «مهار» کرد و «ثار» را «نثار»! «کینه» را باید با «سکینه» تلافی کرد و «بوری» را با «صبوری»! «شرارت» را باید با «بصارت» درمان کرد و «رذیلت» را با «فضیلت»! خودکامه ای که «ستم» و…
منتشرشده در: نقدو نظر
آن چه «دین را تلاشی» و «آیین را متلاشی» می کند، نه «لرزشِ کمرِ دخترِ نونهال»،که «قلمِ قاضیِ کهنسال» است. اینان که در جامعه خود را «ارباب» و «مالکُ الرّقاب» می پندارند، و سال هاست که «شیره عشیره را دوشیدند»، آیا «سیره عسیره را نیز نیوشیدند؟» نه «خارها،خوار»اند و نه «مدارها،دار»! آن گاه که «وهمِ سفیه» به جای «فهم فقیه» می نشیند، «تحجُّر» جای «تدبُّر» را می گیرد و واپسگرایی،«سیمای اسلام را می خراشد» و «بنای نظام را فرومی پاشد»!…
منتشرشده در: نقدو نظر
«ساخت هر پدیده» و «شناخت هر عقیده»، به «بانی شفیق» و «مبانی دقیق» نیاز دارد. وقتی شناخت ،«عمیق» و از روی «تحقیق» نباشد، گاه تو را در «سیمای ماه» می بینند و گاه در «ژرفای چاه»! بسیاری از «خلافات» و «اختلافات»، در میان «ابنای بشر» در تحلیل «خیر و شر»، ریشه در «مبانی شناخت» و «پریشانی پرداخت» دارد. بیاییم «ساخت اندیشه» را از «شناخت ریشه» بیاغازیم. نمی توان «عمادِ مدار» را بر «بُنیادِ پندار» بنا کرد. «ماندگاری ایمان» بر «استواری…
منتشرشده در: نقدو نظر
آن جا که «قلمدارها را، دار می زنند»، «قلمه زارها،زار می زنند». «خودکامگانِ دون» و «فرمانروایانِ زبون»، دستانِ «اصحابِ قلم» را «قلم» می کنند ، ولی «اندیشمندانِ مُنتقِد» و «خردپیشگان مُتعهِّد» تا «پای دار»،«پایدار» می مانند! جامعه ای که از «صمیمِ ریشه»،«حریمِ اندیشه» را «پاس ندارد» و «اَصحابِ اندیشه» و «اَحبابِ خردپیشه» را «سپاس نگزارد»، ناگزیر باید «قربانی تن» و «ویرانی وطن» را بپذیرد. آن گاه که «مامِ میهن» و «زمامِ وطن»، به دست «ریش های بی ریشه» و «مغزهای…
منتشرشده در: نقدو نظر
خوشبختی،احساسِ «کفایت به داشته ها» است،نه «رضایت به انباشته ها». «داشته های بسیار» و «انباشته های تلنبار»، برای هیچ «بشر»،«چه خیر و چه شر»، «بی نهایت» و بی نیاز از «شکایت» نیست. هر کس هر چه «دارد»،«می انبارد» و باز «دستِ طلب» و «پای تَعَب» دراز می کند و باز بیشتر «می خواهد»،هر چند از عزّت و آبرو «بکاهد»! دنیا چون «آبِ شور» است و «سرابِ سرور» . انسان هر چه بیشتر «بنوشد» و در کسب آن «بکوشد»، باز «تِشنه…
Go to top