حضرت امام علي (ع) فرمودند:هر كه به كار آخرتش سر و سامان بخشد، به راستي و استواري دست پيدا كرده است.

شنبه 29 حمل 1388 / 18 اپريل 2009 / 22 ربيع الثاني 1430

علامه اقبال

پيشگام اصلاحات ديني  

حجت الاسلام و المسلين احمد اميد                                               قسمت چهاردهم

علامه اقبال 1255-1316 هجري
مي توان گفت كه اقبال، با دو شخصيت قبلي تفاوت هايي دارد كه مهم ترين آن در شيوه تحصيلات و آموختن است. سيد جمال الدين و عبده در محيط تحصيلاتي سنتي پرورش يافتند و با افكار جديد از راه مطالعات دست يافتند، اقبال در همان محيط جديد، شخصيت علمي و فرهنگي اش شكل گرفت، آراء نظريه پردازان غرب را از نزد مدرسان بر جسته آن فرا گرفت. افراد ديگري كه در آن محيط پرورش مي يافتند، غالباً تبديل به شيفتگان غرب شده و به عنوان مبلغان فرهنگ آنجا، خود را نمايان مي ساختند.
اما اقبال كه مرد انديشه و تفكر بود، جذب فضاي آنجا نگرديد، بلكه همانند سازندگان تاريخ تفكر، آنچه را ديده و خوانده بود، به تحليل و نقد گرفت، و اين بزرگترين امتيازات نقدهائي است كه او بر افكار اروپائيان دارد،‌ زيرا كسانيكه در محيط و فرهنگ اسلامي رشد مي كنند، بطور سنتي و طبيعي، گرايش مخالفت با آراء غرب را دارند، و اين گونه نقدها تنها در قوت و قدرت خود است كه اهميت خود را آشكار مي كنند. اما آنكه بر خاسته از همان محيط است،‌نقد او، نوعي شنا كردن در جريان مخالف آب است كه بي شك قدرت تعقل و استدلال بالايي را مي طلبد، و به قول استاد مطهري( اقبال مردي است كه از تحصيلات جديد بهره بسيار عالي داشته است، او كسي نيست كه مخالف علوم جديد باشد، با همه اين ها، تمدن اروپائي يعني مجموع شئون زندگي اروپائي و ايدآل هايي كه تمدن امروز اروپا به بشر مي دهد را امري خطرناك براي همه بشريت مي داند.
اما اين اقبال كه از تمدن اروپائي ناراضي است و آن را امري خطرناك مي داند، دليل آن كجا است و براي كدام نقص آن را براي بشريت خطرناك مي داند. گذشته از آن خودش چه راه حلي براي جبران پيشنهاد مي كند و در اسلام كدام ويژگي آن خلاء تمدن غرب را از بين ميبرد. يكي از اقبال شناسان مي گويد:
( اقبال با مكتب خويش و اساسا با هستي خويش نشان مي دهد كه، انديشه اسلام انديشه اي است كه در عين حال كه به دنيا و نياز هاي بشريت توجه كرده است اما باز دلي به آدم مي بخشد كه به قول خودش زيباترين حلاوت زندگي را در ذوق ها و تاملات سپيده دم مي بيند.)
پس، كمبودي در تمدن اروپائي وجود دارد كه روح اقبال را نتوانسته است اشباع كند و خود او آن را در ذوق ها و تاملات سپيده دم جستجو ميكند، اين كمبود را معنويت ديني، و يا به عبارت ديگر داعيان الي الله است كه، اين ذوق روحاني را در انسان ها بيدار مي كنند. وقتي يك دين آسماني،‌ جامعه را زير شعاع پر مهر خود مي گيرد، در آن صورت است كه به قول دكتر شريعتي، انسان هايي پرورده مي شود كه دل عيسايي و دست قيصري دارند:
( بزرگترين اعلام اقبال به بشريت اين است كه دلي مانند عيسي داشته باشيد و انديشه اي مانند سقراط و دستي مانند دست قيصر. اما در يك انسان، در يك موجود بشري، بر اساس يك روح براي رسيدن به يك هدف، يعني فردي همانند خود اقبال...). اقبال همه منزل هاي فلسفي و روحي اين عصر را با بينش و جهت يابي ايمان و عرفان اسلامي خويش پيموده است و مي توان گفت كه وي يك مهاجر مسلمان است كه از اعماق اقيانوس پر اسرار هند سر زد تا بلندترين قله هاي كوهستان پر اقتدار اروپا بالا رفت، اما نماند و به ميان ما بازگشت، و من در شخصيت او مي بينم كه يكبار ديگر اسلام براي نسل خودآگاه و دردمند اما پريشان خويش در قرن بيستم «نمونه سازي» كرده است.
پس تمدن غرب، كمبود معنويت دارد. دل عيسي، همان روح معنويت است. احساس انسان بودن است، ايمان به پيوستگي هستي است، ايمان به وجود مطلقي است كه ما را دوست دارد، به ما نعمت ارزاني مي دارد. به تعبير مسيحيان، او پدر است، پدر مهربان، و به تعبير قرآن، او رحمن و رحيم است و... ضمن پذيرش دستاورد هاي صنعتي غرب، مي خواهد روح اين تمدن را از زلاليت تقديس، سيراب كنند، شريعتي كه به نحوي گرويده اقبال است اين ايده او را چنين بيان مي كند:
( اقبال آرزوي انسانهايي وا داشت با دل شرق و دماغ غرب، اين نه تنها نياز مسلمانان، بلكه نياز بشريت است، بشريتي كه نيمش در غرب رشد كرده و نيمش در شرق، پرنده ايكه دوبالش يكي در آن سو و يكي در اين سو، از هم جدا افتاده است،‌اسلام كوششي است براي الصاق اين بال، اينست كوشش اقبال و كوشش همه مصلحان آگاه و انديشمند اسلامي، كوششي براي تجديد بناي همه بشريت و تجديد بناي تمدن نو و ساختن يك انسان نوين)
آيا چنين تمدني كه از معنويت سيراب باشد، و در عين حال شوكت و شكوه تكنولوژي جديد را داشته باشد، مي توان پديد آورد؟ و آيا دين آن توان را دارد كه با چنين كارواني دم ساز شود؟ اقبال با نقش «عقل» اين مهم را قابل حل مي داند: ( حقيقت اينست كه دين از لحاظ وظيفه ايكه بر عهده دارد، حتي بيش از جزئيات علمي نيازمند آن است كه اصول اوليه اش بر بنيان عقلاني بنا شده باشد، ولي عقلاني كردن ايمان اين نيست كه تفوق فلسفه را بر دين بپذيريم، دين چيزي نيست كه بتوان آن را با يكي از شاخه هاي علم مقايسه كرد، نه فكر مجرد است، نه احساس مجرد و نه عمل مجرد، بيان و تعبيريست از تمامي وجود آدمي... هيچ دليلي در دست نيست تا بنا برآن فرض كنيم كه انديشه و اشراق، معارض با يكديگرند، هر دو از يك ريشه جوانه مي زنند و هر يك مكمل ديگري است) اقتباس اخير از گفته هاي خود اقبال است و چنانكه ديده مي شود، سر شار از اميدواري به تمدني است كه دين در آن نقش بايسته خود را به همت تعقل متدينان ايفا كند. باري! سيد جمال الدين، شيخ محمد عبده و علامه اقبال را در پيش روي تفكر نوين ياد كرديم، تا استاد مطهري را در ادامه همين انديشه ها تحت بررسي قرار دهيم.

 

ALL MATERIALS ARE COPYRIGHT © DESIGNED BY AFGTEC.COM