مباني
سكولاريسم
حجت الاسلام و المسلمين احمد اميد قسمت نهم
حال
كه معناي لغوي و اصطلاحي سكولاريسم را دريافتيم وقت آنست كه به اجمال از
مباني، اصول و اهداف آن را نيز باز گويي كنيم و مباني آن عناوين در زير
شمرده شده است.
الف- عقل گرايي. ب- علم گرايي. ج- انسان گرايي. د- ليبراليسم.
الف – عقل گرايي:
اروپائيان پس از رنسانس و به خصوص در قرن هجدم به عقل گرايي روي آورده
بودند. نويسندگان دايره المعارف در فرانسه بنام فيلسوفان ياد مي شدند و
مقصود اين بود كه آنها بجاي استفاده از آموزه هاي كليسا به فهم خود از جهان
ارزش قايل هستند. گو اينكه گرايش به عقل خود يك نوع واكنشي بود در مقابل
كليسا. برخي از نويسندگان اين مساله را چنين گزارش كرده اند. شايع ترين
معناي اين اصطلاح كه در قرن هجدم هم نمايان شد، تفوق و برتري عقل و بسندگي
آن براي هدايت بشر در همه شئون، به ويژه در زمينه امور اجتماعي است. در
فرهنگ آكسفورد، راسيوناليسم اين گونه تعريف شده است. تيوري كه بر آنست همه
رفتارها و عقايد و مانند آن بايد بر اساس خرد استوار باشد و نه بر احساسات
يا عقايد ديني. سكولاريسم كه در زمان تفوق و كاميابي عقل در اروپا شكل
گرفت، اين گرايش را تقويت كرد و بلكه عقل گرايي را يكي از پايه هاي انديشه
خود بر شمرد.
ب – علم گرايي:
سكولار مدعي است كه تنها گزاره هايي قابل اعتماد است كه از طريق حس و تجربه
بدست آيد و در امور زندگي به جاي راهنمايي دين، دستور علم بايد مطاع باشد.
دان گيوپيت از سكولار هاي غرب گفته است.
دنيا گرايي مدرن مشتمل است بر هرچه بيشتر خرد ورزي به زواياي زندگي. در اين
جهان بيني علم جاي الهيات را گرفته و علاقه مردم از دين و اخلاق بريده و به
اقتصاد و سياست گرويده است.
كار بسط علم و پيدايش و تحول فنون جديد، از قابليت هاي روز افزون انسان
براي ارزيابي و تامين نيازهاي خويش به مسلم گرفتن اين فرض منجر شد كه رفاه
و سعادت اجتماعي در گرو بر نامه ريزي اجتماعي است، و نه موكول به مشيت
الهي.
به هر حال علم با موفقيت هاي كه بدست آورده بود، انسان هاي بسياري را مفتون
و شيفته خود ساخت و نتيجه آن اطاعت از بايد ها و نبايد هاي مربوط به علم
گرديد. اين شيفتگي تا بدان جا پيش رفت كه بعضي سر مستانه از اين سخن گفتند
كه قدرت علم، انسان را از هر قدرت ديگر بي نياز مي كند، حتي قدرت خداوند.
سكولار ها نيز در اين مسابقه سهم اساسي را به دوش گرفته و اعلام داشتند كه
هر چه غير علمي باشد، پنداري بيش نيست.
ج- اومانيسم
اومانيسم به معناي محور بودن انسان است، يعني؛ بايد سود و زيان انسان ها را
در اولويت بدانيم و در تصميم گيري هاي سياسي و اجتماعي، شخصيت فيزيكي و
فرهنگي او در مركز قرار داده شود.
جالب است بدانيدكه يكبار ديگر در زمان هاي دور يعني در عصر شكوه يونان بود
كه محور بودن انسان مورد توجه واقع شده بود. با اين تفاوت كه در آن زمان
بيشتر از جنبه معرفتي به قضيه نگاه شده بود اما اين بار سود و زيان اقتصادي
بيشتر مورد نظر است. صاحبان آن انديشه در يونان به سوفسطاييان شهرت يافتند.
آنان شناخت انسان هاي مختلف را در علم معتبر مي دانستند. راسل در تاريخ
فلسفه غرب گوشه اي از سخنان پروتاگوراس سرشناس ترين چهره آنان را مياورد و
مي گويد:
پروتاگوارس بيشتر به خاطر اين نظريه اش معروف است كه: انسان ميزان همه چيز
است؛ ميزان چيزهاي كه هستند كه هستند، و ميزان چيزهاي كه نيستند كه نيستند.
اين بيان را چنين تفسير كرده اند كه هر انسان ميزان همه چيز است و چون
انسانها با يكديگر اختلاف نظر دارند، پس يك حقيقت عيني وجود ندارد كه مطابق
آن نظر يكي صحيح و از ديگري سقيم باشد.
اين نظريه پايه شكاكيت فلسفي است، و اگر آن را بپذيريم هيچگونه حقيقت ثابت
و پايدار را در جهان نخواهيم داشت. اما اومانيسم جديد چنانكه ياد آور شديم
ساحت وسيع تري را در نظر دارد. او مي خواهد انسان، هم خداي خود باشد و هم
نبي خود، يعني تكيه بر هر جاي ديگر غير مجاز است، زيرا كه انسان با استفاده
از علم و عقل و با در نظر داشت ماهيت انساني، همه قوانين و دستورات مترقي
را كشف و براي جامعه وضع مي كند و به قول يكي از نويسندگان: انديشه
اومانيستي فردگرايي كه خود زاده عقل گرايي عصر جديد بود، مبداء پيدايش تفكر
اومانيستي ديگري بنام فلسفه حقوق طبيعي شد، شالوده اين فلسفه را اين نظريه
تشكيل مي داد كه در طبيعت آدمي عناصري وجود دارد كه در تمام افراد بشر
مشترك است؛ و اين عناصر مشترك، معيارهاي حقوق، قانون اساسي، و حكومت صالح
را ميسر مي سازد و انسان را از تعاليم و احكام مذهبي و ماوراء طبيعي بي
نياز مي سازد، و بدين ترتيب اومانيسم به سكولاريسم منتهي شد.
د- ليبراليسم:
ليبريشن، ليبراسيون و ليبراليسم، كلمات هيجان انگيز و مفتون ساز عصر ماست.
كار بزرگ آن در شكل حكومت ها ظاهر مي شود؛ غرب و طرفداران شان در كشورهاي
اسلامي، همين شكل حكومت را باعث پيدايش صنعت و ثروت در اروپا قلمداد مي
كنند. اما كشورهاي ديگر با ترديد در آن نگريسته اند زيرا ورود آن در اين
كشورها غالبا با استعمار گراني همراه بوده كه خاطره هاي تلخي را در اذهان
بر جاي نهاده است. ليبراليسم دو نوع آزادي را در معرض تبليغ قرار داد؛ يكي
آزادي در ساحه اقتصاد بود كه بر همان مبنا، سرمايه هاي ديگر ملت ها را
تاراج مي كرد، و دوم آزادي سياسي كه به قول نويسنده اي اين هر دو آزادي به
اصالت فرد منتهي مي شوند.
ليبراليسم عبارتست از آزادي فكر، آزادي بيان، و آزاي عمل تا آنجا كه آزادي
ديگران را مخدوش نكند، و ركن اصلي ليبراليسم اقتصادي عبارتست از آزادي فردي
در فعاليت هاي اقتصادي… نقطه اتصال اين دو ليبراليسم، همان انديويداليسم يا
اصالت فرد است كه طبق آن بايد اجازه داده شود، هركس مطابق ميل خود، براي
خود فكر كند و هر فرد بهترين قاضي منافع و مصالح خود است. اصالت فرد كه با
ليبراليسم پيوند دارد براي سكولاريسم از اهميت به سزايي برخوردار است، چه
اينكه در تمامي انديشه هاي ديني نوعي جامعه گرايي و مسئوليت پذيري در برابر
خلق و خالق مطرح است اما فرد گرايي اين باور را به سود فرد، تضعيف مي كند.
اين مواردي را كه بر شمرديم اهم اصولي است كه سكولار ها آنان را مبنا و
اصول انديشه هاي خود مي دانند. البته اين سخن به اين معنا نخواهد بود كه
مباني سكولاريسم منحصر در همين مواردي است كه ما بر شمرديم، بلكه ممكنست
نخله هاي گوناگون اين مكتب مباني بيشتري را جزء اصول خود بدانند.