|
مرحبا
اي بلخ بامي همره باد صبا
سيد اسحاق شجاعي ( قسمت سوم)
بلخ؛ سربلندی يا شرمندگی؟!
دیدن بلخ؛ بلخ بهین، بلخ بامی، بلخ حسنا و بلخ بزرگ خود توفیقی بود که در
این سفر برایم دست داد. از جناب صفایی هم سپاس گزارم که زمینه و وسیله این
دیدار را فراهم کرد. پس از دیدن این شهر، این اندیشه بر من فائق آمد که آیا
امروز بلخ سبب آبروی ماست یا سبب ذلت و بیچارگی ما؟ ما باید به داشتن شهری
چون بلخ افتخار بکنیم یا از داشتن آن شرمنده باشیم؟
دیگر با سربلندی نام خود را بلخی بگذاریم یا از بلخی بودن خود بیزار و روی
گردان باشیم؟ آیا بلخ را در مطبوعات و رسانه ها مطرح کنیم یا دیگر سخنی از
بلخ نگوییم و بگذاریم که این شهر فراموش شود؟
شاید تا همین جا هم خواننده این سطور، صاحب این قلم را لعنت و نفرین کرده
باشد که به گفتۀ مولانا بلخی:
این چه ژاژ است و چه کفرست
و فشار
پنبۀ اندر دهان خود فشار
این چه ژاژ است و چه هرزه ای فلان!
من حقیقت یافتم چه بود نشان
اما اگر اندکی صبر داشته باشید، خواهم گفت
که چرا مطلب را بدین گونه عنوان کردم. وقتی که از بارگاه خواجه ابونصر
پارسا، آرامگاه جوانمرد قصاب، مزار رابعه بلخی، مسجد و خانقاه سلطان العلما،
مسجد نه گنبد و ... دیدن کردم، تنها به یاری معلومات تاریخی خود و ارتباط
دادن آن معلومات با خرابه های موجود در بلخ، باور کردم که این جا زمانی شهر
مهم علمی و فرهنگی و سیاسی بوده است. دیدن بلخ، چیزی بر معلومات من نیفزود
که بماند، بلکه کاخی که از بلخ در ذهن خود داشتم نیز فروریخت و شد مانند
قانقاه سلطان العلما؛ تلّی از خاک. برای لحظه اى هم که شده واژه خانقاه را
فراموش کنید. خانقاهی نبود. بنایی بود ویران شده و پر از زباله که دیگر نه
سقفی داشت.
و نه دری و نه دیواری. با خود گفتم چرا به این جا آمده ام؟ دیدن این خرابه
ها که نه شناسنامه ای دارد و نه معلوماتی برای بیننده می دهد چه فائده ای
دارد؟ واقعا این همان بلخی است که زمانی امّ البلاد جهان اسلام بوده است و
آوازه دانشمندانش گوش جهانیان را پر کرده است؟ آیا واقعا ابوعلی سینا بلخی
و مولانا جلال الدین محمدبلخی از همین شهر برخاسته اند؟!

|